تنها بودن، اصن حس خوبی نداره مخصوصا اینکه چشم انتظار هم باشی....

ماجون من، تقریبا تمام روز رو توی خونه و روی تخت چوبیش تنهاست و تنها سرگرمی ماجون من تلویزیونه!!!

گهگداری از پشت پنجره اتاقش یه نگاه به دالون خونه میندازه تا ببینه کسی میاد توی خونه یا نه...

و شاید هم گهگداری نگاهش به عکس‌های پسرهای جوانش که یکیشون شهید و یکیشون هم جوان‌مرگ شد دوخته میشه ... عکس‌هایی که خیلی ساله روی تاقچه اتاق ماجون من هستند و با بزرگواری خاصی به همه لبخند میزنند... نمیدونم وقتی ماجون من توی تنهایی روزانه‌ش، چشمش به گلهای پرپرش میفته چه حسی به ماجون دست میده؟

شاید میزنه زیر گریه ... شاید باهاشون حرف میزنه و درد دل میکنه ... و شاید هم به اونا لبخند میزنه و یاد دوران کورکی و جوانی‌شون میفته...

ولی میدونم که ماجون من، حداقل 2 رکعت نماز به نیت‌شون میخونه....

غروب که میشه، دیگه کم کم ماجون من عصاشو به دستش میگیره و آروم آروم میاد توی حیاط ... ماجون من، درد پای شدیدی داره و چند وقتیه که پادردش بیشتر شده و گاهی برای رفتن یک مسیری که یه پله کوچیک داره، اذیت میشه و به سختی راه میره...

وضو میگیره و جانمازش رو روی تخت چوبی حیاط پهن میکنه و شروع به خوندن نماز میکنه... نمازش که تموم میشه، نگاه ماجون من از درِ خونه برداشته نمیشه؛ چونکه قراره بچه‌هاش بیان...

اگه یکی از دایی‌ها یا خاله‌ها یک شب غیبت داشته باشند و حتی زنگ هم نزنند، ماجون من نگرانشون میشه و حتما بهشون زنگ میزنه تا از حال اونا با خبر بشه...

تمام دلخوشی‌های یک مادر، بچه‌هاش هستند و دوست داره که همه اونا رو دور خودش ببینه...

ماجون من دوست داره که همه بچه‌هاش دورش باشند و گاهی وقتا به بهانه شام یا ناهار همه رو دور یک سفره بزرگ جمع کنه 

وقتی همه بچه‌ها دور سفره جمع میشن، چشمای ماجون من از شادی برق میزنه!

یه نفر که نباشه، ناراحتی رو میشه از چشمای ماجون من خوند...

ماجون من از پادردش برای بچه‌هاش میگه ... میگه که رفتم پیش دکتر کفیل و بهم گفت که چربی‌ت خوبه، قندتم خوبه ولی فشارت بالاست.... میگه که دیشب تا صبح از سوزش پا، خوابم نبرد...

ولی اصن دوست نداره که دردهای بچه‌هاش رو بشنوه، اگه بدونه که یکی از بچه‌ها غم داره، تا صبح خوابش نمی‌بره ... دوست داره فقط خبرهای شاد و خوب رو بشنوه ... 

اگه یه کم پیش ماجون من بشینی و باهاش درد دل کنی، می‌بینی که چقدر ماجون من دوست داره یه بار دیگه بره مشهد و بارگاه امام رضا (ع) رو ببینه .... ولی به بعدش یه لبخند تلخی میزنه و میگه که من با این پادردم کجا برم؟؟!!!

تسلیت:

درگذشت زن عموی خانواده ماجون من، که مادر و ماجونی بود با بی‌نهایت مهربانی و فداکاری که پس از تحمل چند سال بیماری و رنج، دعوت حق را لبیک گفت، به فرزندان و نوه‌هایش (مخصوصا علی اصغر) تسلیت عرض میکنیم و از خداوند برایش آمرزش طلب میکنیم. (فاتحه)

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه         صبوری‌های تو مادر، منو به گریه میندازه

مثِ یک طفل خواب‌آلوده من محتاج آغوشم            از اون لالایی‌هات مادر، بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من، تو دلواپس‌ترین بودی       برای اشک‌های من، همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم، تو ای محرم‌ترین یارم        به نام نامی مادر، همیشه دوستت دارم

نوازش کن منو مادر که فرزند تو غمگینه               کی میخواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه

گل من روزگار روزی تو را از شاخه می‌چینه           در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳ |