سلام بر محرم ..... سلام بر حسین (ع)
چند وقتیست که در عالم نوشتن نیستم و دور شدم از وبلاگ.... امروز کمی وقت آزاد پیدا کردم و اومدیم توی وبلاگ!
از آخرین مطلب خودم قریب به 4 ماه میگذره!!! وقتی آمار بازدیدکننده رو دیدم، خیلی دلم گرفت.... حس و حال اون خونه قدیمیا که خیلی وقته کسی توش زندگی نمیکنه یا مدرسهها در فصل تابستون بهم دست داد.... انگار که وبلاگمون خاک گرفته!!! بگذریم.
دوباره محرم اومد و دوباره شور و حال هیئتی و دوباره حواشی دوستداشتنی محرم...
چقدر زود گذشت این یکسال!!! قبل از نوشتن این پست، سری به پستهای پارسال زدم، انگار که همین دیروز بود که این مطالب رو مینوشتیم.
این یک سال که گذشت، توی خونه ماجون من حوادث تلخ و شیرین زیادی اتفاق افتاد، حوادثی که هر کدام از افراد خونه ماجون من حتما توی شبهای محرم برای خودشون یادآوری میکنند، مخصوصا توی شب هشتم که موقع زنجیر زدن توی هیئت حضرت قاسم (ع)، تمام این یک سال رو مرور میکنند و از اربابشون کمک میخوان که توی سختیهای زندگی کنارشون باشه و ازشون دستگیری کنه.
توی این یک سالی که گذشت، امیرحسین و سلمان متاهل شدند، ابوذر صاحب گلپسری به نام پارسا شد، دایی حسن بیماری سخت و طاقت فرسایی رو پشت سر گذاشت و البته مراحل نهایی اون بیماری داره طی میشه؛ مطمئنم که دایی حسن خیلی بیشتر از قبل، قدر سلامتی رو میدونه و لذت هیئتای محرم و عزاداری برای امام حسین (ع) رو بیشتر از همه درک میکنه؛ دایی وبلاگ که ربات صلیبی پاش پاره شد و امسال رو باید لنگان لنگان البته با اون زنجیر مقدس به دنبال هیئت بیاد (البته اگه بیاد بیدگل!!!) و همینطور مابقی اعضای خانواده هم به این باور و همدلی رسیدند که باید قدر هم رو بدونند و برای سلامتی و موفقیت هم دعا کنند و همیشه شکرگزار نعمتهای خدا باشند.
محرمای بیدگل خودمون یه چیز دیگهست، وقتی شب اول محرم میشه، هر کجا که باشی دلت پرواز میکنه به سمت بیدگل به سمت شبهای دوستداشتنی محرمش به سمت هیئتای قشنگش، دلت برای تعصبای محلهایش تنگ میشه، میخوای فقط بری بیدگل... دلت هوس گوشت و لوبیای محرم رو میکنه؛ راستی پیاز توی جیباتون باشه!!!!
قدر محرم رو بدونیم و همینطور قدر سلامتی و با هم بودن.....
التماس دعا