بر چشم بد لعنت ..... بشمار!

بر عمر و عثمان ابوبکر چلمنگ لعنت ..... بی شمار!

بر شمر بی حیا لعنت .... بش بار!

بر یزید و یزیدیان لعنت .... بش پاش!!!

بر محمد و آل محمد صلوات .... الهم صلی ......

این گوشه ای از یه فایل صوتی در اطراف علمات یک هیئت در بیدگل بود!... من به شخصه هیچ وقت ندیدم که این صلوات آخرش رو کامل بفرستن!!!.... حالا شما یه صلوات بفرستین ... الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

به طور کلی یک هیئت زنجیرزنی از ۷ گروه از افراد تشکیل شده است:

گروه ۱: افراد دور علمات یا علامت!

به هر تیغه اش میگن علم و به کلش میشه گفت علمات، ولی توی بیدگل میگن علامت!!!

یه زمانی سر تعداد تیغه هاش دعوا بود و هر سال ۲ تا تیغه اضافه میکردن تا خدایی نکرده از ابهت هیئت کم نشه!

من هیچ وقت این مسئله برام حل نشد که آیا این ۲ تا تیغه کوچک متصل به تیغه وسط، جزو شمارش هست یا نه؟!

معمولا افراد فرهیخته، کمتر دور علمات دیده میشن و عمدتا جوانان بدنساز و به اصطلاح گولاخ برای این کار ابراز وجود میکنند. پروسه علمکشی، فرآیند جالبیه، وقتی علمات رو علمکش بر میداره، از چهره علمکش یه غلط کردم خاصی مشهوده، ولی سعی میکنه به روی خودش نیاره و وقتی به مرحله قالب تهی کردن میرسه، با فریاد علی، ۲۰ نفر به علمات می چسبند!

گروه ۲: افرادی که دوست دارند دیده شوند!

این افراد یا در جلوی هیئت هستند، یا در وسط هیئت و در حالیکه سیم بلندگو رو توی دستشون دارند، در حال راه رفتن هستند، یا دهل بزرگ دارند و یا بعد از اتمام ذکر ذاکر توی مسیر، بلند داد میزنند: جوااااااب!!! معمولا خودشون جواب نمیدن!!!

گروه ۳: افراد عادی و معمولی:

کسانی هستند که خیلی معمولی راه میروند و زنجیر میزنند و معمولا در وسط هیئت قرار میگیرند و گهگداری هم با نفر کناریشون حرف میزنند.

گروه ۴: افراد آخر هیئت:

افرادی هستند که خود را کمی با کلاس تر میدانند و معمولا زنجیر نمیزنند آخر هیئت و با حالت سینه زنی حرکت میکنند و خیلی هم آروم سینه میزنند، این افراد معمولا نظم هیئت را بهم میزنند!

گروه ۵: بچه ها:

بچه ها یا پرچم در دست دارند و یا با یه تبل ریز کنار باباشون هستند، به قول دایی ماشال بچه ها از یه ساعتی به بعد دیگه گموره میرند!!!

گروه ۶: افرادی که گاهی وقتا با سرعت و در جلوی هیئت در حال دویدن هستند و گاهی وقتام خیلی آروم و ریلکس در ته هیئت مشاهده میشن، اینا رو کاریشون نداشته باشید، اینا دستشویی داشتن!!!

گروه ۷: استثناها:

افرادی که در هیچ گروهی نمی گنجند، مثلا دایی وبلاگ با زنجیر سحرآمیزش برای خودش نوعی پدیده است!!! اصن نمیشه پیش بینی کرد که قراره حرکت بعدی این افراد چی باشه!!!!

بعداز همه این حرفا، هیئتای بیدگل اصن یه چیز دیگه ست....التماس دعای زیااااد

نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۴ |

اولی: امشب کجاده شام میدن؟

دومی: ویرونه دِه!

اولی: چه چی هــَ؟

دومی: چِلو گوووش ...

یکی از مکالمات رایج و لذیذ در بیدگل و در شبهای محرم! ..... بگذریم.

معمولا در بیدگل و در ماه محرم، سنسورهای معده غیر فعال میشه و تقریبا مغز از رسیدن پیام سیر شدم معده ناامید میشه!!!

توی بیدگل، واژه نذری با واژه شام معنا پیدا کرده است و اگه به یکی بگی فلان جا ناهار میدن، طرف هنگ میکنه ولی اگه بگی ببخشید شام میدن، اول موتور رو روشن میکنه و بعدش میگه کجاده؟!!!!!

در صف‌های نذری منطقه آران و بیدگل و حومه (حومه شامل کاشان، نوش آباد، ابوزیدآباد و غیره میشه) فشار بسیار زیادی از همه طرف به افراد موجود در صف وارد میشه که این فشارها با فشار هیدرواستاتیک وارده در عمق 100 متری اقیانوس اطلس برابری میکند!!!

البته نوع نذری یا شام با میزان فشار وارده بر افراد ارتباط مستقیم دارد!!!! برای مثال: گوشت و لوبیا با یه هل کوچیک حل میشه ولی برای کباب فشار وارده با فشار شب اول قبر یکسان است!!!!

ولی در کل وارد آمدن این فشارها برای انسان لازم است و مزایای بسیاری دارد؛ برای مثال:

1- تنظیم باد شدن افراد داخل صف!

2- اصلی‌ترین دلیل زنده موندن حجاج آران و بیدگل و حومه!!!

نکات:

1- ماجون من میگه که گرفتن غذای امام حسین (ع) هم ثواب داره و غذا رو برای شکوهش هم که شده بخورید؛ برای همینه که بعضیا اینقدر شکوهمند شدن!

2- همیشه از بچگی برام سوال بود که چرا توی صفهای نذری، سطلها را میارن بالای سرشون، یه بار که رفتم توی صف و سطلم از حالت مقطع دایره به مقطع شونصد ضلعی تبدیل شد دلیلش رو فهمیدم، ولی انصافا این سطل روحی بزرگا یه جورایی سلاح سرد محسوب میشه، لامصب پتانسیل ضربه مغزی کردن داره!!!

3- دقت کردین توی صف نذری که دارن هل میدن و اون نفرات جلویی در حال له شدن هستن و میگن که هل ندید، که یکی میگه عقبیان!!! من هنوز نفهمیدم که این عقبیا دقیقا کیا هستن؟؟!!!

4- من نذری یاب رو روی گوشیم نصب کردم!!! من آمار غذاهای تهران را تا اربعین دارم!!!!

5- از خوردن گوشت و لوبیا به مقدار زیاد بپرهیزید... درسته خوشمزه‌س ولی به فکر بعدشم باشید!!!

6- دقت کردین بعضی از افراد فقط میخوان نذری را بگیرن... مورد داشتیم 50 تا نذری گرفته!!!

بعد از همه این حرفا، خداییش غذاهای امام حسین (ع)، یه عطر و بویی داره که اگه سیرم باشی باز گرسنه‌ت میشه!..... التماس دعا

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه ۲۴ مهر ۱۳۹۴ |

این مداحایی که میگن اگه شب جمعه نبود این روضه رو نمیخوندم؛ اینا الکی میگن، شنبه صبحم بود همون روضه رو میخوندن!

بعد از یه سال و بازم توی محرم اومدم توی وبلاگ ... انگاری وبلاگ شده یه نوستالژی ... ولی هرچی هست به نظر من از واتساپ و تلگرام و خیلی شبکه‌های دیگه بهتره ... اینجا مینویسی و مهمتر اینکه خودت مینویسی و نوشته‌هات میمونند و خاطره میشند؛ بگذریم...

محرم برای هر کسی یه معنا و مفهومی داره؛ برای یکی فرصتیست برای جبران و توبه؛ برای یکی فرصتیست برای رهایی از سوء هاضمه و چتربازی و برای یکی هم فرصتیست تا بار یه سال و شایدم بیشتر خودشون رو ببندند که مداحا را شامل میشن البته نه همه‌شون....

قدیما مداحی شغل نبود و هر کسی برای خودش کار و کاسبی داشت و توی محرم یه نفر برای اهل محل نوحه و روضه میخوند و هدفش فقط امام حسین (ع) بود اما الآن مداحا به غیر از مواردی که ذکر شد به نیت ذوالجناح یه اتوگالری و به نیت دوالفقار اسلحه دارند!!!!!!!!!!

مداحای بیدگل شاید اهل اسلحه و اتوگالری نباشند ولی برنامه‌های سنگینی برای محرم دارند...

از بحث مالی که بگذریم؛ مداحای فعلی زیاد اهل مطالعه هم نیستن و خیلی چیزا رو از خودشون در میارن و گاهی وقتا هم با یه نمک‌پاش میرن روی منبر که فقط نمک روی زخم بپاشند (مخصوصا در وفات افراد محل) 

برای مثال یه بار یه مداحی توی حسینه ما میخواست روضه حضرت قاسم (ع) رو بخونه که گفت خون جلوی چشم اسب قاسم رو گرفت و اسب رفت وسط لشکر دشمن و اربا اریا شد!!!!!! و دایی وبلاگ در این اثنا که شکاف عمیقی در عقاید مذهبیش بوجود اومده بود، به فکر فرو رفته بود و داشت شنیده‌هایش را از دوران کودکی تا بحال ورق میزد و هی میگفت: "به جون دو تایی مو، ایکه اوکه نیکه، ایـ  مال علی اکبر بود!!!!" که منم بش میگفتم وِلکو دایی، هــَ چــِ دَ!!!

یا یه بار با رضا (پسر خاله) و بچه‌ها رفته بودیم حسینیه چارسوق که یه آخوند با لهجه اروجینال آرونی میگفت: "حضرت قاسم بش گفت که چرا دَهَنِه اسبِت وازَه؛ تا اومد نِگا کُنَه، از وسط مثِ خیار دوتاش کرد!!!!" 

که نمونه‌های از این دست بسیارند

نکات:

1- معمولا در هر خاندانی مداح پیدا میشه، بار مداحی سرای ماجون من بر روش قناری حنجره طلا، دایی ماشال است که هر ساله با نوای دلنشینش زیارت عاشورای سرای ماجون را برگزار میکند. دایی ماشال مداحی را از کوچه و پس کوچه‌‌های زینبیه بیدگل شروع کرد آن هم در حالیکه بوقه هیئت قطع شده بود و صدای دلنشین دایی ماشال ریتم و ضرب آهنگ نازه‌ای به هیئت داد و همه از حالت نِجِنِی به حالت هـَ بِجِنِی تغییر وضعیت دادند.

2- من امسال محرم را توی شرق تهران تجربه میکنم که میتونم بگم دست کمی از بیدگل نداره!!!

3- اگه مجالی بشه یه چند تا پست دیگه هم برای محرم میذارم...

هر جایی دلتون شکست، یاد ما هم باشید ..... التماس دعا

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه ۲۴ مهر ۱۳۹۴ |

سلام بر محرم ..... سلام بر حسین (ع)

چند وقتی‌ست که در عالم نوشتن نیستم و دور شدم از وبلاگ.... امروز کمی وقت آزاد پیدا کردم و اومدیم توی وبلاگ!

از آخرین مطلب خودم قریب به 4 ماه میگذره!!! وقتی آمار بازدیدکننده رو دیدم، خیلی دلم گرفت.... حس و حال اون خونه قدیمیا که خیلی وقته کسی توش زندگی نمیکنه یا مدرسه‌ها در فصل تابستون بهم دست داد.... انگار که وبلاگمون خاک گرفته!!! بگذریم.

دوباره محرم اومد و دوباره شور و حال هیئتی و دوباره حواشی دوست‌داشتنی محرم...

چقدر زود گذشت این یکسال!!! قبل از نوشتن این پست، سری به پست‌های پارسال زدم، انگار که همین دیروز بود که این مطالب رو می‌نوشتیم.

این یک سال که گذشت، توی خونه ماجون من حوادث تلخ و شیرین زیادی اتفاق افتاد، حوادثی که هر کدام از افراد خونه ماجون من حتما توی شبهای محرم برای خودشون یادآوری میکنند، مخصوصا توی شب هشتم که موقع زنجیر زدن توی هیئت حضرت قاسم (ع)، تمام این یک سال رو مرور میکنند و از ارباب‌شون کمک میخوان که توی سختی‌های زندگی کنارشون باشه و ازشون دست‌گیری کنه.

توی این یک سالی که گذشت، امیرحسین و سلمان متاهل شدند، ابوذر صاحب گل‌پسری به نام پارسا شد، دایی حسن بیماری سخت و طاقت فرسایی رو پشت سر گذاشت و البته مراحل نهایی اون بیماری داره طی میشه؛ مطمئنم که دایی حسن خیلی بیشتر از قبل، قدر سلامتی رو میدونه و لذت هیئتای محرم و عزاداری برای امام حسین (ع) رو بیشتر از  همه درک میکنه؛ دایی وبلاگ که ربات صلیبی پاش پاره شد و امسال رو باید لنگان لنگان البته با اون زنجیر مقدس به دنبال هیئت بیاد (البته اگه بیاد بیدگل!!!) و همینطور مابقی اعضای خانواده هم به این باور و همدلی رسیدند که باید قدر هم رو بدونند و برای سلامتی و موفقیت هم دعا کنند و همیشه شکرگزار نعمت‌های خدا باشند.

محرمای بیدگل خودمون یه چیز دیگه‌ست، وقتی شب اول محرم میشه، هر کجا که باشی دلت پرواز میکنه به سمت بیدگل به سمت شبهای دوست‌داشتنی محرمش به سمت هیئتای قشنگش، دلت برای تعصبای محله‌ایش تنگ میشه، میخوای فقط بری بیدگل... دلت هوس گوشت و لوبیای محرم رو میکنه؛ راستی پیاز توی جیباتون باشه!!!!

قدر محرم رو بدونیم و همینطور قدر سلامتی و با هم بودن.....

التماس دعا

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه ۲ آبان ۱۳۹۳ |

فقط توی ماه رمضونه که آدم ساعت 3.5 نصف شب از خواب بیدار میشه و در کمتر از نیم ساعت یه بشقاب قیمه داغ و پشت سرش نصف هندونه یخجالی چاله سمبک رو میخوره و بعدش از خود بیخود میشه و میگه: چه جور روزه خِم رفت!!!

فقط توی ماه رمضونه که یه چشم آدم به کولر و چشم دیگه‌ش به ساعته...

توی ماه رمضونه که به محض گفتن اذان مغرب، حجم وسیعی از شربت، هندونه و خربزه در کمترین زمان ممکن توسط افراد خورده میشود و پس از آن افقی میشوند و به قول ماجون من، جمله "مَ دِگَه آدم نیستم" در موردشون کاملا صدق میکنه .... (جمله "مَ دِگَه آدم نیستم" از جملات معروف ماجونی‌ست و در مواقعی استفاده می‌شود که بر اثر پرخوری به معده فشار آمده باشد و سلولهای تشکیل دهنده دیواره معده به شدت تحت کشش باشند!!!!)

توی عصرهای ماه رمضونه که وقتی از توی خیابون مفتح و از روبروی فالوده بستنی رد میشی، با خودت میگی که آخر شب میام اینجا یه فالوده مَشتی میخورم .... اما بعد از افطار به علت وارد شدن حجم زیادی از شربت هندونه به معده، اصن بی‌خیال میشی!!!

 فقط توی بیدگله که روزه رو می‌روند؛ جاهای دیگه روزه رو می‌گیرند!!!

توی بیدگله که موذن‌ها اذان صبح رو همزمان با تهران میگن ولی اذان مغرب رو یه ربع زودتر میگن!!!

 ماجون منه که با اینکه به خاطر بیماری نباید روزه بگیره ولی بازم دوست داره که روزه بگیره اما توی این گرما سخته ...

ماجون: من امروز رو روزه بودم....

من: راست میگی؟ چرا توی این گرما روزه میگیری؟

ماجون: یَه خورده آب خوردم!!!! آخه اگه آب نخورم روزه گرفتن امر لامحالیه!! (امر لامحال: کار غیر ممکن (از جمله عبارات اصیل ماجونی می‌باشد))

من: حالا یَه خورده چیزی نیست .... حالا چقدر آب خوردی؟

ماجون: یَه دیگ!!!!!!!!!!!

من: یَه دیگ؟؟؟؟ نه فکر نکنم یَه دیگ آب روزه رو باطل کنه، اگه یَه پاتیل بود شاید باطل میشد!!! 

نکات:

1- برای فرو نشاندن تشنگی در موقع افطار بایستی آب یا شربت را آرام آرام خورد؛ سریع خوردن آنها باعث دل درد و باقی ماندن تشنگی می‌شود...

روزی فردی نزد ابو علی سینا آمد و به او گفت من هر چی آب میخورم باز هم تشنه‌ام در حالیکه معده من پر از آب شده؛ چه باید بکنم؟

ابو علی سینا ظرفی را از آب پر کرد و گیاه خشگی را روی آب ریخت ... ظرف را به او داد و گفت که مواظب باش که گیاه روی آب را نخوری...

فرد آرام آرام آب را خورد تا گیاه را نخورد و پس از آن گفت که تشنگی‌ام رفع شد... این گیاه چه بود؟

ابو علی سینا به او گفت که گیاه خاصی نبود، فقط برای این بود که تو آرام آرام آب بخوری!!!

2- عرقیجات بیدمشک و کاسنی و آبلیمو و همینطور سبزیجات و خاکشیر و تخم شربتی به علت نگه داشتن آب در خود، برای رفع تشنگی مناسب هستند و جالب اینجاست که هندونه رفع تشنگی نمیکنه!!!

3- ولادت با سعادت حضرت قاسم‌بن‌الحسن (ع) بر همگان مبارک باد.

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳ |

این شب‌ها نام ایران در جهان می‌درخشد....

صدای داخل سالن آزادی خیلی خیلی زیاده یا بهتر بگم کر کننده‌ست، به طوریکه آدم راه رفتن یادش میره چه برسه دیگه بخواد والیبال بازی کنه!!!! اما این پسر کوچولو توی اوم سر و صدا خوابِ خواب بود!!!

 

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۳ |
تنها بودن، اصن حس خوبی نداره مخصوصا اینکه چشم انتظار هم باشی....

ماجون من، تقریبا تمام روز رو توی خونه و روی تخت چوبیش تنهاست و تنها سرگرمی ماجون من تلویزیونه!!!

گهگداری از پشت پنجره اتاقش یه نگاه به دالون خونه میندازه تا ببینه کسی میاد توی خونه یا نه...

و شاید هم گهگداری نگاهش به عکس‌های پسرهای جوانش که یکیشون شهید و یکیشون هم جوان‌مرگ شد دوخته میشه ... عکس‌هایی که خیلی ساله روی تاقچه اتاق ماجون من هستند و با بزرگواری خاصی به همه لبخند میزنند... نمیدونم وقتی ماجون من توی تنهایی روزانه‌ش، چشمش به گلهای پرپرش میفته چه حسی به ماجون دست میده؟

شاید میزنه زیر گریه ... شاید باهاشون حرف میزنه و درد دل میکنه ... و شاید هم به اونا لبخند میزنه و یاد دوران کورکی و جوانی‌شون میفته...

ولی میدونم که ماجون من، حداقل 2 رکعت نماز به نیت‌شون میخونه....

غروب که میشه، دیگه کم کم ماجون من عصاشو به دستش میگیره و آروم آروم میاد توی حیاط ... ماجون من، درد پای شدیدی داره و چند وقتیه که پادردش بیشتر شده و گاهی برای رفتن یک مسیری که یه پله کوچیک داره، اذیت میشه و به سختی راه میره...

وضو میگیره و جانمازش رو روی تخت چوبی حیاط پهن میکنه و شروع به خوندن نماز میکنه... نمازش که تموم میشه، نگاه ماجون من از درِ خونه برداشته نمیشه؛ چونکه قراره بچه‌هاش بیان...

اگه یکی از دایی‌ها یا خاله‌ها یک شب غیبت داشته باشند و حتی زنگ هم نزنند، ماجون من نگرانشون میشه و حتما بهشون زنگ میزنه تا از حال اونا با خبر بشه...

تمام دلخوشی‌های یک مادر، بچه‌هاش هستند و دوست داره که همه اونا رو دور خودش ببینه...

ماجون من دوست داره که همه بچه‌هاش دورش باشند و گاهی وقتا به بهانه شام یا ناهار همه رو دور یک سفره بزرگ جمع کنه 

وقتی همه بچه‌ها دور سفره جمع میشن، چشمای ماجون من از شادی برق میزنه!

یه نفر که نباشه، ناراحتی رو میشه از چشمای ماجون من خوند...

ماجون من از پادردش برای بچه‌هاش میگه ... میگه که رفتم پیش دکتر کفیل و بهم گفت که چربی‌ت خوبه، قندتم خوبه ولی فشارت بالاست.... میگه که دیشب تا صبح از سوزش پا، خوابم نبرد...

ولی اصن دوست نداره که دردهای بچه‌هاش رو بشنوه، اگه بدونه که یکی از بچه‌ها غم داره، تا صبح خوابش نمی‌بره ... دوست داره فقط خبرهای شاد و خوب رو بشنوه ... 

اگه یه کم پیش ماجون من بشینی و باهاش درد دل کنی، می‌بینی که چقدر ماجون من دوست داره یه بار دیگه بره مشهد و بارگاه امام رضا (ع) رو ببینه .... ولی به بعدش یه لبخند تلخی میزنه و میگه که من با این پادردم کجا برم؟؟!!!

تسلیت:

درگذشت زن عموی خانواده ماجون من، که مادر و ماجونی بود با بی‌نهایت مهربانی و فداکاری که پس از تحمل چند سال بیماری و رنج، دعوت حق را لبیک گفت، به فرزندان و نوه‌هایش (مخصوصا علی اصغر) تسلیت عرض میکنیم و از خداوند برایش آمرزش طلب میکنیم. (فاتحه)

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه         صبوری‌های تو مادر، منو به گریه میندازه

مثِ یک طفل خواب‌آلوده من محتاج آغوشم            از اون لالایی‌هات مادر، بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من، تو دلواپس‌ترین بودی       برای اشک‌های من، همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم، تو ای محرم‌ترین یارم        به نام نامی مادر، همیشه دوستت دارم

نوازش کن منو مادر که فرزند تو غمگینه               کی میخواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه

گل من روزگار روزی تو را از شاخه می‌چینه           در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳ |
هر کسی ماجونش رو به یه اسمی صدا میزنه!

توی بیدگل، یکی به ماجونش میگه مادربزرگ، یکی میگه ننه بزرگ، یکی میگه ننه حاجی و حتی در مواردی هم دیده شده که به ماجونشون، عزیز هم می‌گویند!!!

در خانواده ما هم میگن My Grandmother که معنی دقیق و تحت‌الفظی آن میشه ماجون من!!! 

در زبان دهی به ماجون، ماجوو گفته میشه؛ اما در شهرهای دیگه به ماجونشون چی میگن؟؟؟

لرهای بختیاری میگن دایَه

ترک‌ها میگن خان ننه

اصفهونیا میگن ننه جـــــــــــــــــــــون

گلستانی‌ها میگن یاعجی

گیلکی‌ها به ماجون مادری نَنِه و به ماجون پدری پیل مَر میگن

مشهدی‌ها میگن ننه کلون

ولی در اکثر جاهای ایران مثل کردها، هرمزگان و خیلی از جاهای دیگه میگن نَــنِــه.

در کشور ژاپن به ماجون میگن 祖母 به نظرم اگه میگفتن おばあちゃん بهتر بود!!!!!

راستی، شما ماجونتون رو چی صدا میزنید؟؟؟

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳ |

به ماجون من، میگم که اومدیم تا با بچه‌ها ماجون برفی درست کنیم!!!!

میگه: هَه نَنه، مَ که هویج ندارم!!!

هــــویج!!!!

پس میخواین چه چی جای دماغش بذارین!!!

مبالغه نیست که میگم، دل ماجون من، خیلی جوونه؛ حتی جوون‌تر از جوونای امروزی!!!

امروز برای پایین کردن برف پشت بوم خونه ماجون من و همچنین ساخت ماجون برفی با بچه‌ها رهسپار خونه ماجون من شدیم!!!

البته سابقه خوبی در زمینه پایین کردن برف خونه ماجون من نداریم!!!

یادمه چند سال پیش که برف اومد، با دایی و بچه‌ها رفتیم پشت بوم تا برف پایین کنیم؛ در میان عکسای متعددی که با ژست‌های مختلف می‌گرفتیم و همینطور برف‌بازی‌های مفرح، گاهی وقتا برای رضای خدا یه کته (پارو) برف هم که حاوی کاه‌گل پشت بوم هم بود، روانه حیاط خونه میکردیم!!!

این حرکات محیرالعقول باعث نابودی پشت بوم و همینطور عصبانیت دیگر دوایا (جمع دایی) شد!!

ولی این دفعه فرق داشت؛ آخه دایی همراه ما نبود و ما هم به دنبال جبران مافات بودیم، در نتیجه دقت کافی را مبذول داشتیم!!!

من بودم و امیرحسین و محمود و دایی جواد و البته عاقا داوود جادوغیان!!!

ماجون من هم دنبال شال و چادر و البته کلیپس برای ماجون برفی میگشت!!!

ماجون برفی؛ در زمستان 1386

ماجون برفی؛ زمستان 1392

نکات:

1- امروز ماجون من ناراحت بود ... ناراحت بود بابت نبودِ دایی ... میگفت اگه دایی بود الآن داشت با شما توی حیاط برف‌بازی میکرد!!!

2- اگه شما هم آدم برفی درست کردین و یا عکسی هُنَری از برف گرفتین، می‌تونین عکس رو برای ما بفرستین تا در مسابقه ما شرکت کنین... (جایزه: متعاقبا اعلام می‌شود)!!!

شاهکار هنری اثر خانم مهسا (دنیای من)

عکس فوق، جزء ده عکس برگزیده نشنال جئوگرافی، در ماه ژانویه سال 2014 شده است.

(انار + برف + درخت + هاله نور اطراف انار و درخت و برف!!! در نتیجه اصن یه وضی!!!)

3- داوود جادوغیان، شخصیت جدید وبلاگ ماجون منه ... البته یه شخصیت خیالی!!!

یه سوال:

دلیل لاغر شدن ماجون برفی از سال 86 تا 92، کدام گزینه است؟!!

1- کمتر بودن برف، نسبت به سال 86

2- کم بودن وقت برای درست کردن ماجون برفی

3- نبودِ نیروی کافی

4- تـــــن تــــاک!!! بهله ... تن تاک (ورزش کردن و داشتن رژیم غذایی مناسب)!!!

نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ |

همین الآن رفیقم گفت که فردا چندمه؟؟؟ گفتم 9 بهمن .... پیش خودم داشتم فکر میکردم که توی این روز یه اتفاقی افتاده!!!

ای دل غافل، نهم بهمن که تولد ماجون منه!!! پس واقعا اصن یه وضی!!!

ماجون من، در نهم بهمن سال 1313 در خانواده‌ای مذهبی، دیده به جهان گشوده و مراحل رشد و بالندگی را مانند بقیه طی کرده است!!!

بیوگرافی ماجون من خیلی مفصله و در این مقال نمی‌گنجد!!! پس بگذریم....

نکات:

1- قلم یا کیبورد به دست شما، هر جور دوست دارید به ماجون من تبریک بگید.

2- این آهنگ شاد هم از طرف وبلاگ ماجون من، تقدیم به خود ماجون من!! (حمید طالب زاده، یه جاهایی‌شو اشتباه خونده!!! به جای ماجونم گفته عزیزم!!! دیگه خودتون که استادید، اصلاحش کنید!!)

تبریک من:

ماجون عزیز و دوست‌داشتنی من، زادروز خجسته‌ات را تبریک میگم ... خیلی خیلی مبارک باشه؛ اصن یَه کلی!!!

امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشی و سایه‌ات بالای سر ما مستدام باشه!

این کیک هم تقدیم به ماجون من...

نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲ |

اسمش روشه دیگه؛ اون بخش از وجود ماست که دوست دارد کودکی کند؛ یعنی اینکه درست مثل یک بچه سرزنده و با هیجان باشد. کودک درون ماست که ما را وا می‌دارد از خودمان خلاقیت دَر کنیم، شعر بگوییم، شوخی کنیم، در هَپروت تخیلات‌مان سر کنیم. کودک درون ماست که قهر می‌کند، ناز می‌کشد و یکهویی بهانه کوه و دشت می‌گیرد.

همه ما کودک درون داریم؛ حتی ماجون من!!!

دلیل انتخاب این موضوع، یافتن بالِش (منظور متکاست نه بال پرنده!!!) خوابگاهیم بعد از مدتهاست!!!!!!!!!!

ماجرا از این قراره که، از آنجاییکه مسافرتهای کم توشه و سبک بالانه از نظر جسمی و روانی بسیار حائز اهمیت است؛ دو سال پیش، برای رفتن به خوابگاه از یک چمدون کوچیک استفاده کردیم تا وسایلمون کمتر باشه و یا بعبارتی وسایل رو Mp3 کردیم که در نقل و انتقالات پیش رو، راحت‌تر باشیم .... بهله!!!

همانطور که مستحضر هستید، بالِش از جمله وسایل حجیم است که به تنهایی چمدون رو پر میکند در نتیجه باید کوچکترین بالِش موجود در خونه را در می‌یابیدم!!!

با توجه به فقر بالِش کوچک در خونه ما، بالِشی که برای عملیات لالایی نوه‌های خونه مورد استفاده قرار می‌گرفت، ابراز وجود میکرد!!!! یعنی اصن یه وضی!!!!

با رونمایی بالش فوق در خوابگاه، بساط خنده دوستان فراهم شد و همه میگفتند که بالــــشته؟؟!! ... پَ نَ پَ میز ناهار خوریمه!!! چونکه عادت ندارم روی زمین ناهار بخورم با خودم حمل میکنم!!!

گفتند که این عکس روش چیه دیگه!!؟؟؟ و من هم فی‌البداهه گفتم "کودک درونمه"!!!

ولی انصافا ارتباط عجیبی باهاش برقرار کردم..... 

یه سوال:

نظر شما در مورد کودک درون چیه و اینکه کودک درون شما، شبیه کدامیک از کودکای شکل زیر است؟

نکات:

1- حال که کودک درون خود را شناختید، بهتر است از برخی نتایج منفی سرکوب کودک درون نیز آگاهی یابید. وقتی ما به عنوان یک بزرگسال سعی می کنیم نیازها و علایق کودک درون را سرکوب کنیم، هرگز یاد نمی گیریم چگونه بازی کنیم و خوش باشیم، چگونه آرامش یابیم و استرس را در زندگی کنترل کنیم و چگونه از زندگی قدردانی کنیم. 

2- صحبت از کودک شد، یاد پرنیا کوچولو (خواهر زاده‌م) افتادم؛ خیلی دلم براش تنگ شده، تعریف ازش نباشه خیلی دختر خوبیه؛ همش میخنده!!! 

3- یه هم‌اتاقیه دزفولی دارم که "امین حبیبی" پسر همسایه‌شونه؛ امین حبیبی هفته پیش یه آهنگ خونده که ایشون روزی 28 بار اونو با صدای بلند توی اتاق، play می‌فرمایند!!! اگه دستم به امین حبیبی نرسه!! یعنی به پوچی رسیدیم؛ اصن یه وضی!!!

سخن حکیمانه:

با اتصال به کودک درونمان – که خویشتن راستین ماست - کار به آخر میرسد. یعنی شفا میابیم و دیگر بار، با احساس وصل به پروردگارمان - به خودمان، به دیگران، به جهان هستی - از توفیق آرامش  و شادمانی کامروا  میگردیم.

برگرفته از کتاب شفای کودک درون  اثر دکتر لوسیا کاپاچیونه 

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ |

خدا نکنه که یه ناشناس، تو یه شب سرد زمستونی، درِ خونه ماجون من رو بزنه!!! 

(تصویری ماهواره‌ای از خونه ماجون من!!!)

توی شب‌های تابستونی، با توجه به اُتراق کردن اهالی خونه ماجون من در حیاط خونه، مشکلی برای کوبنده در بوجود نمیاد....

ولی توی شب‌های زمستونی با توجه به کوچ قشلاقی اهالی خونه به اتاق و همینطور همهمه زیاد اهالی خونه و نرسیدن صدا به صدا، کار برای کوبنده در، کمی سخت می‌شود!!!

معمولا دامادهای خونه ماجون من، دارای زنگ‌های منحصر به فرد هستند که با نوع نواختن زنگ، همه متوجه می‌شوند که هویت فرد کوبنده در چیست!!؟؟؟ .... یکی تک زنگ میزنه؛ یکی دو تا زنگ پشت سر هم میزنه؛ یکی زنگ کِــــش‌دار میزنه و ....

امـــــا اگه نوع زنگ ناشناس باشه....

اهالی خونه ماجون من، بخوان دیگه خیلی مرام بزارن نهایتا فرآیند کشش گردن و چرخش سر به سمت دالون خونه را انجام میدن تا ماهیت فرد کوبنده در را هویدا سازند....

ماجرا وقتی جالب میشه که کسی وارد خونه نشه.... یا بعبارتی، فرد کوبنده در ناشناس باشه... در این مواقع، برای نرفتن تا اون طرف حیاط اون هم در این هوای سرد، عملیات سنگین "یابو آب دادن!!!" به صورت گسترده صورت می‌گیره...

عملیات بسیار محیر العقولی که با نگاه کردن افراد به نواحی پرت اتاق (معمولا گوشه‌های سقف) و گاهی هم همراه با سوت زدن انجام میشه!!!

از دیگر کاربردهای این حرکت دوست داشتنی، مواقعی‌ست که یکی فغان بر می‌آورد که "امشب، کیست شب خواب ماجون من"؟؟!!!

"یابو آب دادن!!!" از جمله جملات قصاریست که عینا در خوابگاه ما نیز استفاده میشه و عمده کاربرد آن زمانیست که گفته میشه "یه مَـــرد بلند شه تا ظرفا رو بشوریم!!؟؟؟" .... آنچنان، دوستان به صفحه‌های لپ تاپ خود خیره میشن که این حس به آدم دست میده که هر لحظه ممکنه نظریه نسبیت انیشتین و یا قوانین 3 گانه نیوتن نقض بشه!!! .... بگذریم

داشتم میگفتم، یکی داشت در میزد.... خلاصه، یکی توی رودربایستی میفته و مسیر طولانی و سرد بین اتاق ماجون من و درِ خونه را طی میکند و با قیافه نیمه یخ زده فرد کوبنده در مواجه می‌شود!!! مورد هم داشتیم که فرد کوبنده در، فرار را بر قرار ترجیح داده!!!!!

نکات:

1- خواهشا نپرسید که چرا دستشویی دقیقا وسط حیاط است!!؟؟؟....... زبان قاصر است از توصیف آن!!!

2- کسی که دقیقا روبروی تخت ماجون من میشینه، از آنجاییکه دقیقا در تیررس ماجون من قرار داره، باید از همه نظر کارش درست باشه... به این معنی که نباید اضافه یا کمبود وزن داشته باشد؛ نباید اخم کند و یاخیلی خیلی هِری تی تی کند؛ لباس‌هایش باید شیک و رسمی و غیر جین باشد!!! در غیر اینصورت،  ماجون من به فرد خاطی می‌توبد و او را مورد عتاب و سرزنش قرار میدهد..... یه جورایی با تریلی از روش رد میشه!!!

3- فناوری آیفون را برای خونه ماجون من بکار بردیم ولی جواب نداد!!! اگه اومدین درِ خونه ماجون من، یه زنگ بزنید و بفرمایین داخل...

4- عاقا ما یه مدتیه که نبودیم ولی حواسمون به وبلاگ بود؛ این آهنگ هم تقدیم به وبلاگ ماجون من!!!

حرف من:

یه مدتیه که یه مسابقه کُشتی بین من و روزگار با داوری خدا شروع شده!!! برای زمین زدن روزگار، چند بار عجله کردم و خاک شدم و چند بار هم تا مرز ضربه فنی شدن رفتم و به داور نگاهی ملتمس گونه کردم!... و داور مسابقه هم یه چشمک بهم زده و سرپا داده...

روزگار عصبانی شده و اعتراض میکنه و میگه که داور به سمت تو غَش کرده!!! داور میخنده و میگه اعتراض وارد نیست!!! .... فعلا دارم جلوی روزگار، رقصِ پا میرم!!!

سخن حکیمانه:

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۲ |

زندگی خوابگاهی = اصن یه وضی !!!

در ابتدا، روز و هفته دانشجو را به تمام دانشجویان عزیز تبریک میگم ... حالا ما امسال رو بطور موقت دانشجو نیستیم!

دوره کارشناسی را در شهر خودمون و دوره ارشد را در شهری دیگر، پی جورِ علم و دانش بودیم!!

انصافا زندگی خوابگاهی، یه چیزِ دیگه‌ست.... البته، به نوع هم‌اتاقی، بستگی عجیبی داره...

ما 7 نفر، از اقصی نقاط کشور با فرهنگ‌های مختلف در اتاقی، بنام اتاق 231 گِرد هم اومده بودیم (اتاقه خیلی بزرگ بودا !!!)... یَک مشت بی‌مزه و شخصیت‌های کارتونی!!!؛ همه مکانیک بودیم.... خیلی شلوغ بودیم، بطوریکه بارها با سوال "شما دانشجوی ارشدین؟؟؟!!!" مواجه شدیم.... مسئول خوابگاه به ما میگفت که از مدل شما، 7 نفر توی خوابگاهه و جالب اینکه هر 7تا هم توی یه اتاقین!!!

البته، همه‌شون بچه‌های سالم و سر براهی بودن... با اینکه به اون صورت درس نمیخوندیم ولی کارِ خدا همه شاگردای ممتاز کلاس بودیم!!!

مسافرت‌های زیادی رفتیم (یه بار بچه‌ها را اوردم کویر مرنجاب، خیلی کیفور شده بودن!!!) و همینطور حرکات تاریخی هم کم نزدیم!!!

ترم اول که بودیم، دانشگاه، مسابقات والیبال برگزار میکرد که ما 7 نفر هم یه تیم دادیم!!! تیم ملی امید ایران را هم دعوت کرده بودند.... مسابقات بصورت تک‌حذفی بود و چون ما همه دهه شصتی بودیم و خوش‌شانس!!!، خوردیم به تیم ملی امید ایران!!!!

درسته که تیم اصلی ایران نبود؛ ولی ما اونها را دستِ کم نگرفتیم و با تمام توان بازی کردیم.... یعنی هر کاری خواستیم توی زمین کردیم!!!

البته، تیم ملی امید هم یه حرفایی برای گفتن داشت!!! در نهایت، ناباورانه و در میان بُهت همگان، بازی را واگذار کردیم.... این شکست، هیچی از ارزش‌های ما کم نکرد!!! حتی یه نیقچه!!

هر کدام از بچه‌های ما در زمینه خاصی، تبحر داشتند.... یکی والیبالست بود؛ یکی کوهنورد بود و همینطور گردشگر حرفه‌ای؛ یکی اصول باغداری را خوب میدونست؛ یکی در زمینه نرم‌افزار و نصب ویندوز مهارت داشت؛ یکی بواسطه چند سال کار در داروخانه، نقش دکتر رو توی اتاق داشت؛ یکی هم خیلی اصولی و مختصر و مفید چرت و پرت میگفت!! یه خرده شخصیتش اعوجاج داشت!! هرچه در یادگیری مفاهیم علمی مشکل داشت در بخاطر سپاری سوتیِ بچه‌های اتاق مهارت خاصی داشت!!!

وقتی کسی سوتی میداد، برای مقابله با خنده‌های دوستان 3 راهکار داشت:

1- بخار شدن و رفتن به آسمان !!

2- آب شدن و رفتن به داخل زمین !!

3- لبخند زدن و همراهی کردن دوستان !!

من خودم اون اوایل، یه خورده توی مصوت‌ها مشکل داشتم... توی زبان بیدگلی، از فتحه زیاد استفاده میشه که در جاهای دیگه، بعضی از این فتحه‌ها، کسره است!!! یه بار به جای "لِنگه جوراب" گفتم "لَنگه جوراب" ... اصن یه وضی!!! یکی روی زمین می‌غلتید، یکی از تخت آویزون شده بود، یکی صندلی رو گاز میزد!!! هیچی دیگه؛ از اون به بعد هر وقت از بیدگل میرم تهران، اون نیم ساعت اول رو لبخند میزنم!!! .... بگذریم...

نقش من هم توی اتاق، مدیریت دوستان بود و در صورت نبودِ رفقا، سعی میکردم تا مسئولیتشان را به نحوِ احسن انجام بدم!!! البته، من یه اَهوایی(کم) آشپزتر هم بودم!!! (ببینید که اوضاع چه جوری بوده!!)

آخر هفته‌ها که دانشگاه غذا نمیداد؛ فِستیوالی از هنرنمایی‌های دوستان به نمایش گذاشته میشد... 7 نفر جمع میشدیم دور ماهی‌تابه، تا یه سیب‌زمینی سرخ کنیم!!

با قاطی کردن مواد مختلف، یه غذایی آماده میکردیم.... در اتاقِ ما، تقسیمات غذایی مفهومی نداشت و هنوز هم نداره!!! ماهی‌تابه وسط سفره قرار میگرفت و شیپور حمله زده میشد!!! سرعتِ عمل، حرف اول رو میزد!!.. همیشه استرس داشتی که نکنه گُشنه بمونی.... اگه یکی گوشیش زنگ میخورد و مجبور بود که جواب بده، عملیات بای بای توسط سایر دوستان، با او انجام میشد!!!

غذا خوردن توی خوابگاه، از روش لُری تبعیت میکنه؛ غذا را می‌خورند تا تموم بشه و جمله "من سیر شدم!!" نامأنوس است. برای همین، توی اتاق ما، هیج غذایی خراب نشد، به‌جز یک کیلو پرتقال!!! که اون رو هم، بچه‌ها ندیده بودند.... این فاجعه زمانی اتفاق افتاذ که غیر از آب، چیزِ دیگه‌ای توی یخچال نبود!!!. در اون روز تلخ، غمِ عجیبی اتاق ما رو فرا گرفته بود.

چند نکته:

1- دمپایی در خوابگاه نقش مهمی داره... اصولا اگه کسی توی خوابگاه، دمپایی‌هاش جفت باشه، چپ‌چپ نگاهش میکنند... معمولا، لنگه‌های دمپایی از نظر رنگ و مکانیزم طراحی با هم فرق داره و اصن دو لنگه جفت رو نمی‌تونی پیدا کنی!!! من خودم چند بار درِ اتاق رو باز کردم و دیدم که فقط 8 لنگه راست جلوی درِ اتاقه!!!! یا للعجب.... نمیدونم که بچه‌های سوئیت بصورت لِی‌لِی تردد میکنند و یا لنگه‌های چپ رو برمیدارند و میرن توی کوچه و بازی مفرح کفشی میکنند!!! و هرچی هم از سوئیت‌های دیگه، لنگه چپ به سوئیت خودمون تزریق میکنیم افاقه نمیکنه... بعدا فهمیدم که هدف، نرسیدن کفِ پا به زمین است و دمپایی فقط یک وسیله است!!!

2- ما با سعی و خطا، روش مناسب را برای پختن سوپ پیدا کردیم!!... اوایل یا رشته سوپ کم میریختیم که می‌بایست دنبال رشته‌ها می‌گشتیم و یا خیلی زیاد میریختیم که دیگر ملاقه، توانایی جولان دادن در قابلمه را نداشت!!! یه بار هم که به اندازه رشته میریختیم، هر کسی بدون هماهنگی میرفت فلفل به سوپ میزد، بطوریکه با خوردن یه قاشق اون سوپ، می‌تونستی رکورد سرعت اوسین بولت را جابجا کنی!!!  و اون موقع بود که عملیات خیرات سوپ به اتاق‌های دیگه انجام میشد!!! 

3- امروز هم‌اتاقیم بهم زنگ زده و میگه: دیشب کلی توی خواب برات گریه کردم!!!! آخه خواب دیدم که تو مُردی و افتادی توی یه خرابه!!!!!!

کسی اینجا تعبیر خواب میدونه؟؟؟

بهش میگم که امشب کمتر غذا بخور، ببینم میتونی منو توی یه دشت پر از لاله‌های رنگارنگ، با لباسی سفید رنگ و سیب سرخی در دست ببینی؛ آیــــا؟!!!!

خبر:

رونمایی از لوگوی ماجون من، در شب یلدا

شعر:

زندگی، شاید آن لبخندی‌ست که دریغش کردیم

زندگی، زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت

زندگی، خاطره و آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست

من دلم می‌خواهد

قدر این خاطره را دریابم!

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲ |

زیاد از مادربزرگا تشکر نکنید!!! آخه ناراحت میشن!!!

دیروز با رفیقم محمد، برای گرفتن برخی از مدارک به دانشگاه کاشان (دانشگاه دوره کارشناسی) رفتیم. پس از تازه کردن خاطرات دوره کارشناسی و گپ و گفت‌های صمیمانه با اساتید و کارمندای دانشگاه، نزدیک ظهر بود که از دانشگاه خارج شدیم.

محمد میگفت که باید برم جوشقانِ استرک و مادربزرگمو ببرم بیدگل... به من گفت که میای؟؟ و منم که تا حالا جوشقان را ندیده بودم، دعوت محمد را اجابت کردم... (مادر محمد اهل جوشقان و پدرش بیدگلیه)

توی راه محمد از مادربزرگش میگفت.... میگفت که پدربزرگش در سال 75 فوت کرده و دایی‌هاش کاشان و خارج از کشور زندگی میکنن و تنها دختر مادربزرگ هم که مادرش باشه، ساکن بیدگله... مادربزرگ، تنهای تنها در جوشقان زندگی میکرد....

محمد میگفت که هر موقع میخواد بره جوشقان به مادربزرگش نمیگه!!! چونکه خودشو حسابی به زحمت میندازه و چند جور غذا درست میکنه....

محمد میگفت که اکثر جوونای جوشقان، رهسپار تهران میشن و یه جورایی ساکنین روستا را فقط قدیمیای روستا تشکیل میدن...

به جوشقان رسیدیم و لَختی بعد خودمونو به درِ خونه مادربزرگ رسوندیم.... صفا و صمیمیت از بیرون خونه مادربزرگ هم حس میشد... جوی آب بسیار زلالی از درِ خونه مادربزرگ رد میشد...

محمد رفت توی خونه و من هم توی کوچه به جوی آب زلال، زل زده بودم... خیلی قشنگ بود...

محمد: بیا توی خونه..

من: نه نمیام؛ قرار بود که مادربزرگتو ببریم بیدگل، دیگه توی خونه نمیام...

محمد: حالا بیــــا، الآن میریم...

وقتی وارد خونه شدم، روی ایوان مادربزرگی را دیدم که مهربانی ازش می‌بارید... با لبخندی ملیح و زیبا و با لهجه دلنشین جوشقانی به من خوش‌آمد گفت.... در دستان مادربزرگ، سبدی قرمز رنگ از انار و سیب جوشقان، قرار داشت....

محمد گفت که بریم سرِ چشمه انار بخوریم تا مادربزرگ هم برای عزیمت به بیدگل آماده بشه...

آب چشمه بسیار زلال بود؛ به زلالی قطرات اشک!

از دل زمین می‌جوشید...

آسمان آبی بود؛ آبیِ آبی؛ بی‌آنکه ابری در آن باشد...

خورشید هم می‌تابید... بسیار هوای لذت‌بخشی بود... (هفته پیش رفته بودم تهران، اینقدر هوا آلوده و کثیف بود که نور خورشید به زمین نمی‌رسید!!! این کجا و آن کجا؟!)

در اون هوا و فضای بسیار عالی، با محمد داشتیم انار جوشقان می‌خوردیم... دانه‌های انار، از سرخی به سیاهی میزد!! ناخودآگاه یاد شعر صد دانه یاقوت افتادم...

در مسیر بازگشت به سمت خونه مادربزرگ، رفتیم امامزاده؛ امامزاده محمد هلال بن علی!!!! سرِ خاک پدربزرگ محمد هم رفتیم...

وقتی رسیدیم خونه مادربزرگ، مادربزرگ ما را برای خوردن چایی به خونه دعوت کرد...

وقتی فهمید که رفتیم امامزاده، خیلی خوشحال شد و گفت که خدا خیرتون بده...

وقتی وارد اتاق مادربزرگ شدیم، هنوز سجاده نماز مادربزرگ روبه پنجره چوبی و آبی رنگ، پهن بود....

پس از خوردن چایی، مادربزرگ برای ما سفره ناهار انداخت!!!! کلی خجالت کشیدمو و دائما به مادربزرگ میگفتم که ممنون ناهار نمیخوریم... مادربزرگ گفت که مهمون باید خونه من ناهار بخوره... محمد هم می‌خندید و میگفت که بیخیال، مادربزرگه دیگه...

مادربزرگ برای ما ناهار آورد و من هم پی‌در‌پی ازش تشکر میکردم که بهم گفت "مادر، قربون دست و پنجه‌اتون، اینقدر ازم تشکر نکنید؛ ناراحت میشم!!" من دیگه فقط لبخند میزدم!!!

ناهار، برنج با خورشت کلم بود؛ البته بصورت قاطی! مادربزرگ میگفت که این یک غذای جوشقونیه!! خیلی خوشمزه بود..... ماجون من هم این غذا را خیلی عالی درست میکنه؛ البته بصورت مجزا!!

مادربزرگ ناهار خورده بود... رفت کنار اتاق و پیش سجادش نشست و ما هم سرِ سفره بودیم.... 

مادربزرگ ما را دعا میکرد؛ با همون لهجه قشنگ جوشقونی.... دعاهاش خیلی خالصانه بود... از خدا، بهتربنها را برای ما، خاضعانه خواست...

میگفت که نمیدونم چی شد که امروز صبح، اندازه سه نفر غذا درست کردم!!!  الآن حکمتشو فهمیدم!! میگفت تقدیر و قسمت هر کسی روی پیشونیش نوشته شده!!! قسمت این بوده که شما ناهار پیش من باشید...

میگفت غذا را بخورید تا تموم بشه... من غذای مونده نمیخورم چونکه برای سلامتی ضرر داره... معلوم بود که سالم زندگی کرده بود که اینقدر سرحال و تندرست بود...

موقع رفتن به بیدگل فرا رسید... با محمد وسایل مادربزرگو توی ماشین گذاشتیم.... مادربزرگ میگفت که برای دخترم رب انار درست کردمو برای بچه‌ها اسباب‌بازی گرفتم تا خوشحال بشن...

چند نکته:

1- جوشقانِ استرک یک روستا نیست، بلکه جوشقان و استرک دو تا روستا هستند که از هم فاصله دارند!!

2- من تازه فهمیدم که ساختار مولکول‌های قطرات اشک شوق، اشک غم و اشک حاصل از پیاز با هم فرق داره..

3- از این دو امامزاده محمد هلال بن علی، یکیشون واقعیه!!! ما که دو تاشو زیارت کردیم!!!

نکته خیلی مهم:

اگه مادربزرگتون در قیدِ حیاته در صورت امکان بهش سر بزنید یا حداقل بهش تلفن بزنید؛ خیلی خیلی خوشحال میشن و اگه در قیدِ حیات نیستند، برید سرِ خاکش و یا یه فاتحه براش بخونید...

شعر:

پدرا پدربزرگا، مادرا مادربزرگا، مثلِ گل مثلِ بهارين

دلامون نازك و نرمه، چشامون چشمه شرمه، اشكامونو درنيارين

كاشكي ميشد براي بزرگترامون قصراي طلا ميساختيم

مثِ آب چشمه ها، آيينه هاشو صاف و پر جلا ميساختيم

ابر فتنه وقتي سنگ غم مي باريد، سينه مونو سپر بلا ميساختيم

چشامون دروغ نميگن؛ واسه ما چراغ راهين

گرچه پشتتون خميدس؛ واسه ما پشت و پناهين

ماها مثل شب و روزيم؛ شما مثل مهر و ماهين

كاشكي ميشد با شما، تو شهر عاشقا بمونيم

مثل اون قديم نديما، قصه وفا بخونيم

رمز روزا رو بفهميم

راز شبها رو بدونيم

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۲ |

بچه‌ها و نوه‌های ماجون من بطور پیش‌فرض و ذاتی طنز هستند و در زمینه پارازیت، یدِ طولایی دارند .... (پارازیت: جمله‌ای خنده‌دار که اتاق ماجون را به حد انفجار میرساند)..... بگذریم..

محرم امسال، محرم خوبی بود، تقریبا در همه شبها، بچه‌های ماجون من در هیئات و دسته‌های عزاداری و صد البته در صف‌های غذا و همینطور سرِ سفره‌های امام حسین (ع) رویت میشدند. اگه ریا نشه، میتونم بگم که خیلی خوب عزاداری کردند.

پس از هر حرکتی، اعم از عزاداری یا غذا گرفتن، بصورت ناخودآگاه همه عازم خونه ماجون من میشدند.

معمولا در گردهمایی‌هایی که در خونه ماجون من برگزار میشد، پیرامون حواشی محرم سخن میگفتند.... اینکه چرا سر اون خیابون، فلان هیئت پرده زده؟ یا هیئت ما نرفت فلان حسینیه ولی اونا تواضع و بزرگواری پیشه کردند و اومدند.... و همینطور بحث لذت‌بخش شـــــام؛ اینکه کجا شام میدن و مهمتر اینکه غذا چیه؟!!! 

باید خاطر نشان کنم که محمود (خواهرزاده من)، یکی از طلایه‌داران چتربازی در محرم امسال بود .... یعنی یک تنه محله‌ها و ضیافت‌خانه‌ها را داغون کرد؛ طی آخرین سرشماری صورت گرفته (البته تا شب شام غریبان)، بالغ بر 50 غذای نذری توسط این شخصیت گرفته شد... میخواهیم اگه بشه اسمشو توی کتاب گینس ثبت کنیم!!!!

و البته بازار پارازیت هم داغ بود!! مثلا میثم، اوایل محرم بعلت کشیدگی ربات پا، مجبور به گچ گرفتن آن شد ولی بعد از تنها 3 روز و در یک اقدام خودسرانه، زد با گوش‌کوب گچ پاشو باز کرد!!! .... و شعرهای زیادی در قالب نوحه‌های محرم، در وصف این حرکت او سروده شد!!!! (میثم، چند بار بهت گفتم و بازهم بهت میگم که برو دوباره پاتو گچ بگیر تا بعدا اذیت نشی.... هـــَ چــِدَ!!)... اقرار میکنم که خودم بانیِ خیلی از پارازیت‌ها هستم!

شب شام غریبان، پس از رفتن به هیئت و شبیخونی که بصورت دسته جمعی به دهنو زدیم، همگی رهسپار خونه ماجون شدیم ... همه اونجا بودند، دایی علی در کنار سید جواد (داماد ماجون من) نشسته بود.... دایی علی محزون بود و دلیل اندوهش را شب شام غریبان اعلام کرد... لَختی بعد، دایی عباس با یک ظرف قیمه وارد اتاق شد ... دایی میگفت که این غذا را به نیت ماجون گرفته، ولی ماجون اصن اشتها نداشت و چشمهای دایی علی که داشت قیمه را تعقیب میکرد .... دایی عباس قیمه را به سید جواد داد و دایی علی مغموم‌تر شد!!! 

پس از مدتی مراسم زیارت عاشورا به نغمه‌سرایی دایی ماشالا شروع شد و همه بصورت هیئتی نشستیم ... دایی ماشالا صدای خوب و دلنشینی دارد ... دایی ماشالا داشت اوج میگرفت که زدند برقها رو خاموش کردند!! 

در روشنایی دایی ماشالا بعضی جاها را اشتباه میگفت که با خاموش شدن چراغ‌ها فشار زیادی به او وارد شد!!

توی اون تاریکی، دایی علی سرش را روی شونه من گذاشته بود و سید محمد سجاد کوچولو هم دائما در حال تردد بود و هر دفعه هم پاش به پای یکی گیر میکرد و نقش زمین میشد... اصن یه وضی!!

با پایان یافتن زیارت عاشورا و روشن شدن چراغ‌های اتاق، ابوذر میخواست مداحی کنه؛ ولی گفت که کاغذای نوحه‌هاش پیشش نیست و بیخیال شد!!!

سید جواد میگفت که امشب شب شام غریبان است و اصن نباید بخندید. منم به سید گفتم که همه این مطلبو میدونند و از صبح تا حالا هم عزاداری کردند و از درون نابودند ولی در جمع‌های دورِهمی خونه ماجون، این مسائل پیش میاد.... از سید جواد خواستیم که برای ما سخنرانی کند.

باید بگم که متکلم وحده بودن در خونه ماجون من به‌ندرت پیش میاد... معمولا همه هم حرف میزنند، هم گوش میدهند، هم چایی میخورند، هم پارازیت میدن و هم .... و همه این کارها را هم به نحو احسن انجام میدن!

سید جواد رفت بالا منبر و شروع به سخنرانی کرد؛ از فتح مکه به دست پیامبر (ص) گرفت تا رسید به غیبت کبری امام زمان (عج)!!!.... انصافا صحبت‌های خوبی داشت، با اینکه خیلی از اونها را شنیده بودیم ولی شنیدن دوباره آن خالی از لطف نبود... بعضی از صحبتای سید جواد برای من تازگی داشت و جالب بود....

اینکه 3 شهر کاشان، قم و نیشابور از همان اول شیعه بودند.

اینکه چرا اکثر سیدهای منطقه کاشان و آران و بیدگل از نسل امام سجاد (ع) هستند...

اینکه چرا اکثر امامزاده‌های این منطقه از نوادگان امام هفتم هستند...

اینکه رفتار ذولجناح پس از تیر خوردن امام حسین (ع) چگونه بود...

و ...

همه به سخنان سید گوش میدادند و جوّ معلم و شاگردی ایجاد شده بود. 40 دقیقه که گذشت، دیگه کم‌کم اهالی خونه ماجون من خسته شده بودند.... این وسط، گاهی وقتا سوالاتی از سید پرسیده میشد و سید هم سرِ ذوق میومد و باب جدیدی را می‌گشود... البته بعداز 40 دقیقه، موجی از ابروهای درهم کشیده به سمت فرد پرسشگر روانه میشد!! 

دایی علی هم در بین سوالات مفهومی که می‌پرسید، سوالات ظریفی هم مطرح میکرد؛ مثلا سید خر جَسته چه سیدیست!؟؟!!

سید جواد، 1 ساعت را رد کرده بود و همچنان بالای منبر بود.... با توجه به رسیدن میهمانان و برای اتمام این وضعیت، دایی عباس چپ و راست برای سلامتی سید صلوات درخواست میکرد!!!؛ یکی برای سید چایی میاورد؛ یکی به سید میگفت چاییت را بخور که داره سرد میشه!!!! و سرانجام سخنرانی سید پایان یافت.

چند نکته:

1- با توجه به رفتن پدر و مادر گرامی به مشهد و پایان یافتن غذاهای نذری و همینطور کنسل شدن سفر این هفته من به تهران! از فردا هنرنمایی ما در آشپزخونه شروع میشه... آخه هفته پیش، همه خونه ما جمع بودند و قرار بود که ناهار ماکارونی باشه؛ اومدیم نادانی کردیم و گفتیم میخواین من غذا را بپزم؟ و همه گفتند آره و از آشپزخونه اومدن بیرون!!! .... بابا، ما تعارف کردیم!! ... بابا، پس تکلیف کار تیمی چی میشه!!! یک تنه ماکارونی را پختیم و اصن یه وضی!!! من به قدرت چسبندگی بین رشته‌های ماکارونی ایمان آوردم!! 

2- آخرین توصیه پدر قبل از رفتن به مشهد این بود که اولا درِ خونه را باز نزارید و ثانیا سماور نسوزه!!

3- sms برام اومده که با ارسال کلمه "خورشت قیمه" به 8989 از برنامه شام هیئات عزاداری در محلات مختلف تا اربعین مطلع شوید!!!!!!!

*************************************************************************

چند تذکر:

1- مستمع خوب بودن از سخنران خوب بودن مهمتره... کسانی که خوب و درست گوش میدن، انسان‌های فهمیده‌تری هستند و اطلاعات عمومی بیشتری دارند و میتونن سخنوران بهتری نیز باشند.

2- واقعا نمیدونم که چرا خیابونای شهر ما سطل زباله نداره.... برای فرهنگ‌سازی بایستی ابتدا بستر آنرا فراهم کرد. خیابون‌ها و کوچه‌ها پر شده از ظرفهای غذا!!! من خیلی‌ها را دیدم که میخواستند زباله‌هاشونو توی سطل بیندازند ولی بعلت نبودِ سطل زباله، زباله‌ها را داخل جوی‌های آب مینداختند. خدا سلامتی به آقای عموزاده (شهردار سابق) بدهد، گهگداری به وبلاگ‌ها سر میزد و از مشکلات شهر مطلع میشد.

شعر:

گاهی ز روی نی، سر تو می خورد زمین
گاهی سر برادر تو می خورد زمین

فریاد "یا حسین" دلم می رود به عرش
تا صورت مطهر تو می خورد زمین

خوشحال می شوند، که از خستگی راه
در شهر شام، خواهر تو می خورد زمین

مَحرم نمانده تا که بلندش کند ز خاک
وقتی ز ناقه دختر تو می خورد زمین

با دست خویش بر دهنش مشت می زند
پیش سه ساله تا سر تو می خورد زمین

با ناله ی رباب شود هر دلی کباب
هر بار راس اصغر تو می خورد زمین

اینجا دوباره دست علی بسته می شود
اینجا دوباره مادر تو می خورد زمین


نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ |

وقتی که معلوم شد دایی میاد تهران، سپ بلاتر (رئیس کنفدراسیون فوتبال) هم برای خوشامدگویی به دایی وارد تهران شد!!!! و مکرر با من (مدیر برنامه‌های دایی در تهران) برای ملاقات با دایی تماس می‌گرفت. آخه یکی نیست بگه که بلاتر، اگه دایی وقت آزاد داشت که میرفت ماجونو میدید نه تو را!!!! واقعا بعضی آدما عجب توقعاتی دارند....

سه‌شنبه بود که دایی بهم زنگ زد که برای بازدید از نمایشگاه آب و برق، با هیئت همراه، پنج‌شنبه و جمعه وارد تهران میشه. منم گفتم که ای جانم بیا که هستم....

گروه دایی، پنج‌شنبه وارد تهران شدند و پس از استقرار در هتل انقلاب، دایی بهم زنگ زد و اینکه امروزو استراحت میکنه و گفت که فردا صبح بیا بریم نمایشگاه...

ساعت 9.5 شب بود که دایی با من تماس گرفت و خبر از رفتن هم‌اتاقیش به خونه فامیلش را داد و گفت که اگه میتونی بیا پیشم.... هنوز نگفته بود بیا که دیدم تو مترو هستم و عملیات جیم‌فنگ از خوابگاه به سمت هتل انقلابو کلید زدم...

ساعت 11 شب بود که خیابون طالقانی رو به سمت هتل انقلاب، پیاده طی میکردم ... خیابون بدجور خلوت بود، با خودم میگفتم یکی نیاد ما رو خفت کنه و لپ تاپو تشکیلاتو ببره و ما رو بدبخت کنه... رسیدم به پل حافظ، داشتم به پل نگاه میکرم که یکی یهو پرید جلوم... یا حضرت عباس ... اصن قلبم افتاد وسط پیاده‌رو ... بعله... اون کسی نبود جز دایی!!! ... بیا، هــــَ ایـــ کارادَ...

پس از مصافحتی گرم با دایی و گفتن بیش از 20 بار جمله "چه خبر؟" و شنیدن "سلامتی تو چه خبر؟" به یکدیگر، به سمت هتل رهسپار شدیم...

نزدیک هتل یه هیئت زنجیرزنی بود. با دیدن هیئت، دست دایی ناخودآگاه وارد جیب کاپشنش شد ولی خوشبختانه زنجیر مقدس با او همراه نبود. نبودِ زنجیر، دایی را از انجام حرکات آکروباتیک و کاتوره‌ای با زنجیر و اخلال در نظم هیئت، وارهاند!!

وارد هتل شدیم و در اتاق 634 مستقر گشتیم!

کلی با دایی گفتیمو خندیدیم و به قول ماجون من، هِری تی‌تی کردیم.

صبح از خواب بلند شدیمو و برای خوردن صبحانه راهی لابی هتل شدیم. هر چیزی که فکرشو بکنید (بجز کله پاچه)، اونجا یافت میشد. صبحانه بصورت سلف سرویس بود اما جوّ اونجا رسمی بود و افرادی که حاضر بودند بسیار باکلاس تشریف داشتند؛ در نتیجه من و دایی بسیار باوقار و مثل دوتا جنتلمن برخورد کردیم.... اگه به جای اون افراد، اهالی خونه ماجون من بودند مطمنا قضیه کاه و کاهدان را نقض میکردیمو و همه مأکول‌ها (خوردنی‌ها) را نأکل میکردیم.... یعنی کاری میکردیم که دیگه توی هتل صبحانه ندن!!!!

پس از صرف صبحانه، با دایی و هیئت همراه، عازم نمایشگاه شدیم. بعلت باحال نبودن اعضای هیئت همراه، عملیات پیچش آنها توسط من و دایی بصورت کاملا هماهنگ انجام شد. من و دایی به‌سمت غرفه‌ها یورش بردیم به امید اینکه بتوانیم صنعت این مملکت را متحول کنیم یا در صورت حاصل نشدن ظفر، حداقل چرخ صنعت را پنچر کنیم!!!

سوالات سنجیده دایی بهمراه نگاه متفکرانه او و همچنین نگاه نیمه اندیشمندانه من (آخه من مکانیکم و اونجا نمایشگاه برق بود!) غرفه‌داران را یکی پس از دیگری به چالش میکشاند. 

تا اینکه رسیدیم به غرفه‌ای از کشور جمهوری چک. دایی با غرفه‌دار به زبان روسی سخن میگفت و هرچه من جملات آنها را در google translate وجودی خود وارد میکردم، سیستم error میداد و نزدیک بود که هنگ کنم ... یه جورایی اون وسط نقش پسر عمه‌زا را بازی میکردم!!! غرفه‌دار فکر میکرد که من هم روسی میدانم و خیلی وقتا روی صحبتش با من بود و من با تکان دادن سر، سخنانش را تأیید میکردم!! .... آخه من کلا از زبان روسی یک کلمه پاچیمو به معنی چرا را میدانم، اون وقت این غرفه‌دار با من مکالمه میکنه؛ شیطونه میگفت که یه بار که سرمو میارم پایین با لهجه غلیظ بیدگلی بگم: هــَ چِدَ!!!؛ گفتم بیخیال، ما که شانس نداریم و حالا طرف، دربریگی مقیم جمهوری چک از آب درمیاد و حالا بیا و درستش کن و در نتیجه سعه صدر نشون دادم و اصن یه وضی....

دایی میگفت که اون غرفه‌داره زیاد هم روسی بلد نبود!!!.... بابا، روسی بلد! ... بابا، آشنا با زبان‌های نیمه زنده دنیا!! ... بابا، پاچیمو؟؟!!

پس از کلی غرفه دیدنو راه رفتن، روی یکی از نیمکتهای موجود در فضای نمایشگاه جلوس کردیم... لَختی بعد شخصی را دیدیم که خودش را با رنگ طوسی رنگ‌آمیزی کرده بود و همانند ربات حرکت میکرد!

گویا تبلیغ شرکتی را میکرد ولی ملت حسابی دورش را گرفته بودند.

از نمایشگاه زدیم بیرون و رفتیم پارک ملت... خیلی حال داد... کلی با دایی عکس گرفتیم ... فضای زیبای پارک، بر روحیه لطیف دایی مستولی شد و دایی هنری شد و گیر داده بود که عکسای هنری بگیره.... برگهای زرد درختان را روی چمن می‌انداخت، دنبال گربه میدوید، از درخت آویزون میشد؛ اصن یه وضی .... من هم در این کارهای هیجان‌انگیز مکمل دایی بودم و کلی عکس هنری گرفتیم؛ با خودم میگفتم که نکنه شهرداری ما رو بگیره!!!!!

کم کم راهی هتل شدیم ... پس از کمی استراحت و خواندن نماز، وسایلمو جمع کردم و با دایی و البته اون گروه همراه واپیچانده شده برای خوردن غذا از هتل خارج شدیم... جاتون خالی در رستوران مامان‌پز با دایی دلمه‌ای بسیار خوشمزه خوردیم.

پس از خارج شدن از رستوران، زمان خداحافظی منو دایی فرارسید.... من به سمت بیدگل و دایی به سمت هتل رفت تا استراحت کند و فردا صبح زود به پرواز درآید.

چند نکته:

1- واقعا بلاتر شماره منو از کجا پیدا کرده بود؟!!!!

2- توی نمایشگاه که بودیم، همه به من زنگ میزدند که مخ دایی رو بزن و بیارش بیدگل... لَختی بعد دایی عباس بهم گفت که نمره مخ‌زنی تو صفره!!!.... بدجور دایی عباس روی صفر تأکید کرد ... اصن نابود شدم ... فکر کنم باید یه کلاس مخ‌زنی برم تا حداقل نمره پاسی رو بگیرم!!!

3- دایی از فرآیند مونتاژ زنجیر مقدس گفت و من به مقدس بودن زنجیر؛ اینکه خواستن توانستن است و همچنین اینکه "بعد عُسرِ یُسرا" قلبا ایمان آوردم.... راستی دایی گفت که زنجیر مقدس، توی پَستوی (اتاقک) خونه ماجونه...

4- دقت کردین که در محرم، چقدر علاقه پدرها به بچه‌های کوچیکشان زیاد میشه و دوست دارن همیشه همراهشون باشن تا در زمان توزیع غذا تنها نمونن!!!!!؟؟؟؟

5- sms برام اومده که نبودِ شما باعث شام گرفتن ما میشود؛ (اتحادیه چتربازان) !!!!!!!..... اللهم اشف کل مریض

شعر:

به مناسبت شب ششم محرم؛ شب حضرت قاسم (ع)

از بس که شکستند تو را برگ و بری نیست    خون تو بجا مانده ولی بال و پری نیست

هرچند برایت پدری کردم، اما                                   صد شکر کنار بدن تو پدری نیست

نیمی زغم اکبرو نیمی زغم تو                       یک گوشه بی‌داغ به روی جگری نیست

گفتم که تو را جمع کنم از دل این دشت            عطر تو می‌آید ولی از تو خبری نیست

باید خبرت را زِسُم اسب بگیرم                             جای دگر انگار زجسمت اثری نیست

گفتم که سرت را سر زانو بگذارم                 افسوس که دیر آمدم اینجا و سری نیست

(التماس دعا)

نوشته شده توسط مجتبی در شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۲ |

اولی: هیئت دربریگ اومدَه حسَینیه سلمقُم، تو و بیرون حسَینیه را پر کردَه و یَه سرش تو خیابونَ

تا سر کوچه علی اکبر!!!

دومی: وِلکــــو!؟!

اولی: هــَ چــِدَ!!!

این، یکی از مکالمات رایج در شهرمان بیدگل است که هر سال تکرار می‌شود.

.....................................................................................................................................

محرم اومده و چهره شهرمونو حسابی دگرگون کرده، می‌تونم بگم که تفاوت محرم توی شهر ما با شهری مثل تهران، تفاوت بین زمین و آسمونه .... توی شهر ما، الآن خیابون یا گذری را پیدا نمی‌کنی که سیاه‌پوش نباشه ولی توی تهرانی که من الآن دارم می‌بینم، باید دنبال خیابونی که یه پرده مشکی زده باشند بگردی؛ بگذریم.

در این پست می‌خواهیم در مورد ریا و تعصب که دو معضل بزرگ هیئت‌های شهرمون به‌حساب میان، صحبت کنیم.

متأسفانه، سال به سال بعضی از هیئت‌های ما ریاکارتر میشن و خودنمایی‌ها جای عزاداری‌ها را میگیره و سال قبل در بعضی از هیئت‌ها، مخصوصا هیئت‌های بیدگل این مشکل به اوج خود رسیده بود و داریم این عیب بزرگ را به نسل‌های بعد انتقال میدیم بی‌آنکه بدانیم چه ضربه‌ای به ماه محرم میزنیم و همه کار می‌کنیم جز تلاش کردن حتی برای درک قیام امام حسین (ع)!!!

تعصب نیز میتونه ارزش عزاداری‌ها را پایین بیاره ولی مثل ریا خطرناک نیست. معمولا تعصبات محلی در همه جای ایران هست و با پرس و جویی که از دوستان دیگه داشتم، به این نتیجه رسیدم که هیئت‌های شهر ما از این لحاظ در وضعیت خوبی قرار داره.....

خوشبختانه خاندان ما متعصب نیستند و جای شکرش باقیه، برای مثال دایی وبلاگ روی تیم خاص و یا محله خاص متعصب نیست و از این خصلت او خیلی خوشم میاد؛

اندر احوالات دایی باید عرض کنم که در شبهای ماه محرم با زنجیر سحرآمیزش رویت میشه... از مشخصات زنجیردایی اینست که دارای دسته‌ای سبز رنگ پلاستیکی و دانه‌های زنجیر اندکی که تعداد آنها فکر نکنم به 10 تا برسه!!!!! این زنجیر دارای وزن بسیار کم بوده و براحتی از جیب کاپشن دایی خارج میشه، یه جورایی با گوشی‌های GLX قابل قیاس است!!!! با این تفاوت که در برابر نور خورشید، بارش برف و باران مقاوم است. میگن هر سال یه قطره خون از طوق هیئت دربریگ می‌چکد؛ شاید اگه زنجیر دایی هم در عرض سال تکون نخوره یه حرکت این مدلی بزنه!!!

معمولا زنجیر دایی در جیب کاپشن دایی  قرار داره و در هیئت، دایی بطور ناگهانی زنجیر رو از جیبش در میاره چند بار بصورت پی در پی و کاملا ناهماهنگ با بقیه اعضای هیئت تعدادی زنجیر زده و لَختی بعد زنجیر را به جیب کاپشن بر میگردونه!!! بگذریم.... یه نکته درباره دایی اینه که دایی داماد محله سلمقان است ولی این امر هیچ خللی به روند هیئتی دایی وارد نکرده...

معمولا هر سال به اتفاق برادران گرامی در هیئت‌های آرون، مثل دهنو و چارسوق نیز شرکت می‌کنیم و از بقیه هم برای همراهی دعوت بعمل می‌آوریم؛

یادمه یه بار با رضا (پسرخاله) رفتیم هیئت چارسوق و پس از 5 ساعت راه رفتن در کوچه‌های پر پیچ و خم آرون و گفتن بیش از 1000 بار ذکر "کودکان از حرم بیرون دویدند، ناله اسب بی صاحب شنیدند" دیدیم که رضا بلند فریاد میزنه " کودکان از حرم بیرون پریدند!!! " و رضا در حالیکه داشت در افق محو میشد، از نگاه عاقل اندر سفیه اطرافیان به این نکته پی برد که باید بیشتر دقت کنه.....

حتی سید مهدی (داماد دایی عباس)، که یک مختص‌آبادی متعصب محسوب میشه، یه بار با ما به هیئت دهنو اومد ....

محمد (داماد ما) یک سلمقانی دو آتیشه به حساب میاد که در برابر رفتن به هیئات آرون به‌شدت مقاومت میکنه؛ اما ما یه بار به همراه دایی و محمد و دیگر برادران در شب تاسوعا، رهسپار حسینیه دهنو شدیم.... پس از مدتی محمد شصتش خبردار شد که کجا اومده؟! و چرا اومده؟! ... وقتی که از اومدن هیئت دربریگ به حسینیه سلمقان باخبر شد، گویی میدان مغناطیسی دِهشتناکی به مرکزیت سلمقان او را در بر گرفته و او را به سمت خود می‌کشاند و دایی هم که مشخص بود حال و حوصله نداره، خیلی اصرار داشت که بواسطه داماد سلمقانی‌ها بودن با محمد همراه بشه ولی از دایی بعید بود که توی این هوای سرد، بخواد بره سلمقان و هیئت دربریگ رو ببینه!!!

آخه یه بار در عنفوان کودکی بودیم که متوجه شدیم هیئتی عازم حسینیه ماست؛ همه با عجله خاصی به سمت حسینیه میرفتند و دایی به من گفت که بیا با هم بریم... نشستیم بر مرکب دایی، همان کاوازوکی که مَرد جاده‌ها بود، همان سلطونک!... همه خیابونا به سمت چپ پیچیدیند و ما به راست!... تا بخود آمدم، دیدم که توی ساندویچی با دایی نشسته‌ایم و داریم ساندویچ بندری میخوریم!!!!

پس از بازگشت از حسینیه دهنو، دایی را در زیر کرسی خونه ماجون من یافتیم!!!

*چند نکته محرماتی

1- برگزاری مراسم زیارت عاشورا، هر شب در سرای ماجون من، به نغمه‌سرایی قناری بوستان ماجون من (دایی ماشال)، که امسال به‌جای حسینیه زینبیه، قصد مستفیض کردن اهالی خونه ماجون من را دارند.

2- در خوردن نذری‌های محرم اسراف نکنید مخصوصا گوشت و لوبیا که به‌قول ماجون من "خوش خوره و بد گذرو"!!!

3- یه بار بچه که بودم، با  دایی رفته بودیم حسینیه فخارخونه هیئت ببینیم. یه علامت (علمات) داشتند که خیلی قشنگ بود. دایی به من گفت: اگَه گفتی چرا اِقَ ای علامتِ تمیزَ؟

من: چرا؟

 دایی: با آب شستن!!!!

من: جدددددددی؟

 دایی: هــَ چــِدَ!!!

یه مدت فکر میکردم که واقعا علامتو با آب میشورند .... اصن یه وضی!!!

4- دایی داری میای، اون زنجیر مقدسم بیار تا امسال شریکی استفاده کنیم!

نکته مهم:

(با لهجه غلیظ مختص‌آبادی بخونید)

گوش، گوشت لوبیا؛ نو، نون خونگی؛ سر بلنگوئه روبه آرو!!!!

حرف آخر:

در این ماه عزیز هر جا دلتون شکست، برای سلامتی همه مریض‌ها دعا کنید، مخصوصا مریض منظوره؛ التماس دعا.

شعر:

برای بار غمت شانه‌ای خم آوردم                بگیر دست مرا جان تو کم آوردم

اگر غروب دهم پیشتان نشد باشم             دلم خوش است که با اشک مرهم آوردم

مرا به جمع گدایان خویش مهمان کن       بگو به مادر خود جنس درهم آوردم

مرا مـــرا که برای وساطتم امشب         لباس مشکی ماه محرم آوردم

نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۲ |

از وقتی که خاله ریزه سر و سامون گرفته، ماجون من تنها شده ...

البته باید خاطر نشان کنم که لقب خاله ریزه به خاطر اینه که کوچکترین دختر ماجون من هستش وگرنه از لحاظ ابعاد وجودی در وضعیت مناسبی به سر می بره؛ بگذریم...

خاله ریزه همیشه کنار ماجون من بود و خیال دیگر پسرا و دخترا و نوه های ماجون من از طرف ماجون کاملا راحت بود، با رفتن خاله، ماجون من تنها شده و مسئولیت بچه‌ها بیشتر شده و ماجون من توجه بیشتری را می‌طلبه...

این توجه بیشتر مربوط به شب تا صبح میشه که یه وقت خدایی نکرده و زبونم لال برای ماجون من اتفاق ناگواری نیفته، آخه معمولا در ایام روز و شبها بچه‌ها به ماجون من سر میزنند و از حال او مطلع میشند، مخصوصا شبها که در اکثر مواقع بچه‌ها خونه ماجون هستند؛ 

به تازگی بعضی از بچه‌های ماجون من در بعضی از روزای هفته (پنجشنبه و جمعه) به همراه خانواده، ناهارشونو برمیدارند و میرن خونه ماجون من تا هم ماجون تنها نباشه و هم غذا داشته باشه که این حرکت بسیار بسیار عالی بوده و تحسین همگان را برانگیخته است؛ بگذریم...

پس مشکل، شب تا صبحه که ماجون من تنها نباشه که با تشکیل شدن کمیته مبارزه با تنهایی ماجون من، این مشکل حل شده و قرار شده که هر شب یکی از خانواده‌ها قبول زحمت کنه و یک نفر و یا بیشتر، افرادی را برای خوابیدن در خونه ماجون من بفرستند ... 

شبایی که نوبت خانواده ماست معمولا امیرحسین و اگه من بیدگل باشم من و امیرحسین با هم پیش ماجون می‌مونیم؛ دوشنبه‌ها معمولا نوبت ما میشه و برنامه نود رو در کنار ماجون می‌بینیم...

دوشنبه این هفته من و امیرحسین شب‌خواب بودیم و رفتیم خونه ماجون... برنامه نود براه بود و تشک‌ها را برای خواب انداخته بودیم؛ ترکیب به این صورت بود که ماجون روی تخت، من پایین و کنار تخت، امیرحسین هم کنار من خوابیده بود...

کمی از برنامه نود که گذشت، ماجون به خواب رفت و یه کنسرت سمفونیک (خروپف) رو در عالم رویا اجرا میکرد و حظ و بهره آن نصیب ما میشد؛ چند دقیقه دیگه که گذشت دیدم امیرحسین هم افقی شد!!! من موندمو برنامه نود که گاهی وقتا صدای تی وی کم میشد و من کمی زیاد میکردم و یهو صدای تی وی زیاد میشد و مجبور میشدم کم کنم تا کنسرت سمفونیک ماجون مختل نشه... اصن یه وضیـــــا ... کلا بیخیال شدمو تی وی رو خاموش کردم.

در عالم رویا بودم که دیدم یه چیزی به پاهام میخوره، اول فکر کردم که ماره برای همین سریع بیدار شدم که دیدم ماجون روی صندلی مخصوص نمازش نشسته و با عصای چوبیش به پام میزنه و میگه: هــــَ نـــَنه پاشو نمازتو بخون.... یه نگاه به ساعت کردمو دیدم که حالا ساعت چهاره!!! گفتم ماجون من الان ساعت چهاره و 40 دقیقه دیگه اذونه...

ماجون: بــــــی بارِدی، وِلکــــو

من: هــــَ چــِدَ (عاشق این جملم)!!!

ماجون: مَ حالا دِگَه وضو گرفتم پس نمی‌خوابم تا اُذو بگن...

حرفای ماجون توی گوشم بود که دیدم اینبار ماجون قطعه‌ای از بتهون را اجرا کرد!!!

آغـــا، 15 دقیقه به طلوع خورشید بود که بیدار شدیم و با امیرحسین سریع وضو گرفتیمو نماز خوندیم (ریا نشه یه وقتی)؛ دیدیم که ماجون غرق خوابه و بقول اون رفیق تبریزیم مثل سنگ تکون نمیخوره... 

پاشو ماجوووو، داره نمازت قضا میشه ...

ماجون: اُذو گفتن؟؟

من: 5 دقیقه دیگه آفتاب میزنه!!!!

ماجون: راس میگی؟؟

من: به جون خودَم

در این هنگام بود که ماجون من با یک حرکت محیرالعقول و با سرعتی بیش از سرعت اوسین بولت!! البته با عصا، فاصله بین تخت و دستشویی را طی کرد و من هاج و واج از سرعت ماجون بودم که دیدم با سرعت نور برگشت و خودشو به صندلی مخصوص رسوندو شروع به اقامه نماز کرد...

نماز ماجون که تموم شد، خواب صبحگاهی شروع شد؛ البته این دفعه با یه آهنگ لایت از طرف ماجون...

دوباره در عالم رویا بودیم که عصای ماجون را این بار در قسمت مهره پنجم کمر احساس کردم؛ (یادم باشه این دفعه جامو با امیرحسین عوض کنم) 

ماجون: هـــَ پاشید ... صُبونه بخوریم

ساعت 8 صبح بود... ماجونو دیدم با لبخند ملیحی که روی لباش بود و با لبخندی ملیح‌تر پاسخ دادیمو و برخاستیم.

نون و پنیر و گردو رو در کنار چایی با ماجون زدیمو او را بدرود گفتیم.


اگه خاطره این مدلی دارید، بفرمایید تا در پست‌های بعدی قرار بدیم.

.............................................................................................................................

خاطره‌ای از طرف امیرحسین

آقا ما دوشنبه اون هفته که پژمان جمشیدی مهمون نود بود، تنها شب‌خواب بودیم، داشتیم تخمه آفتابگردون می‌شکستیم و تی وی را تماشا می‌کردیم. به ماجون یه تعارف زدیم ولی گفت نمیخوام و به قول مهندس کنسرتشو شروع کرد.
ما هم بعد از یه مدتی تلویزیونو خاموش کردیم و لا لا...
ساعت 3 و 10 دقه شب بود یه صدای تیک پیک پوف، تیک پیک پوف به گوش می رسید. بلند شدیم دیدیم ماجون داره تخمه می‌شکنه!!!!! گفتم حاجی بخواب فردا هم روز خداس. گفت ننه یه کیلو از این تخمهه برام می‌خری؟! خوشمزس..
ما خوابیدم صبح که پاشدیم. دیدیم ماجون یه بشقاب حدود یه کیلو پوسه تخمه بالا سرشه!!!! وقتی هم بیدار شد گفت ننه تخمهه را نمی‌خواد بخری!!!

.............................................................................................................................

خاطره‌ای از طرف دایی

آقا اون شبهایی که من خونه ماجون هستم و کنار تختش میخوابم، شبهای سراسر خاطره و پرماجرایی میشه.
البته این حالات برای افراد مسن خیلی طبیعی است ولی برای ما جوون‌ترها جالب و شگفت آور است.
یادم هست یک شب کنار تخت ماجون خوابیده بودم و گویی یکی دوتا از نوه‌های کوچک هم شب جمعه که علاقه داشتند کنارماجون بخوابند، مانده بودند.
من هم طبق معمول داشتم برنامه های آخر شب تلویزیون را مرور میکردم تا خوابم ببره. 
در اوایل شب که ماجون هنوز نخوابیده بود هی میگفت: ننه هه بگیر بخواب.
بعد هم زیر لب اون جمله همیشه گی‌اش را به دیگر نوه‌ها گفت: این دایی‌تون تا اوووونجای ... تلویزیون را در نیاره نمیخوابه 
به هر حال دقایقی نگذشته بود که ماجون یواش یواش به خواب رفت و من هم صدای تلویزیون را کم کردم و به نوه‌ها گفتم: آرام بخوابید که ماجون بیدار نشه.
چند دقیقه نگذشته بود که " سمفونی موتزارت ماجون " شروع شد و داشت به نقطه اوج خودش میرسید.
نوه‌ها سرشون را زیر پتو یرده بودند و کِر کِر میخندیدند.
ناگهان سمفونی ماجون دیگر وارد بند نهم بتهون شد و به جایی رسید بود که داشت ساکسیفون‌ها را پاره میکرد و ما از این بند حظ وافر را میبردیم که یک دفعه از صدای بلند این سمفونی دهشتناک خودماجون هم از خواب پرید و گفت : ننه کی بود؟ چچی بود؟
آقا من و نوه ها زدیم زیر خنده. 
در ادامه ماجون که کمی به قول خودش سرهور (سر در گم) شده بود گفت: من را مسخره میکنید پوس ترکیده‌ها  .............................................................................................................................

 البته باید بگم که ماجون من آهنگ درخواستی هم اجرا میکنه‌ها!!!!

البته آهنگای شاد تا محرم اجرا میشه و برای شبهای محرم، روضه و نوحه اجرا میشه!!

************************************************************************

شعر:

برام هیچ حسی شبیه تو نیست، کنار تو درگیر آرامشم

 همین از تمام جهان کافیه، همین که کنارت نفس میکشم

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۲ |

در مورد توبه نصوح چه میدانید؟؟

توبه نصوح با توبه معمولی چه فرقی داره؟؟

اصلا نصوح چیه یا کیه؟؟

مطلب زیر در مورد شخصیت نصوح نوشته شده، مطلبی بسیار آموزنده که خواندن آن، خالی از لطف نیست.

نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟...

 مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى‌کرد و کسى از وضع او خبر نداشت

او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.

دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوسل شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت. او عنایت پرودگار را مشاهده کرد.

 این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.

هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود .

لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

 وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند. رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

 همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست. مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.

نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى. گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۲ |

در اولین ساعات امروز صبح، یعنی روز اول مهر، روز آغاز تحصیلی مدارس و به نوعی دانشگاه ها؛ مراسم دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد من برگزار شد.

دفاع نسبتا خوبی بود و پایانی بود بر دوره کارشناسی ارشد.

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲ |
 
مطالب قدیمی‌تر