زندگی خوابگاهی = اصن یه وضی !!!
در ابتدا، روز و هفته دانشجو را به تمام دانشجویان عزیز تبریک میگم ... حالا ما امسال رو بطور موقت دانشجو نیستیم!
دوره کارشناسی را در شهر خودمون و دوره ارشد را در شهری دیگر، پی جورِ علم و دانش بودیم!!
انصافا زندگی خوابگاهی، یه چیزِ دیگهست.... البته، به نوع هماتاقی، بستگی عجیبی داره...
ما 7 نفر، از اقصی نقاط کشور با فرهنگهای مختلف در اتاقی، بنام اتاق 231 گِرد هم اومده بودیم (اتاقه خیلی بزرگ بودا !!!)... یَک مشت بیمزه و شخصیتهای کارتونی!!!؛ همه مکانیک بودیم.... خیلی شلوغ بودیم، بطوریکه بارها با سوال "شما دانشجوی ارشدین؟؟؟!!!" مواجه شدیم.... مسئول خوابگاه به ما میگفت که از مدل شما، 7 نفر توی خوابگاهه و جالب اینکه هر 7تا هم توی یه اتاقین!!!
البته، همهشون بچههای سالم و سر براهی بودن... با اینکه به اون صورت درس نمیخوندیم ولی کارِ خدا همه شاگردای ممتاز کلاس بودیم!!!
مسافرتهای زیادی رفتیم (یه بار بچهها را اوردم کویر مرنجاب، خیلی کیفور شده بودن!!!) و همینطور حرکات تاریخی هم کم نزدیم!!!
ترم اول که بودیم، دانشگاه، مسابقات والیبال برگزار میکرد که ما 7 نفر هم یه تیم دادیم!!! تیم ملی امید ایران را هم دعوت کرده بودند.... مسابقات بصورت تکحذفی بود و چون ما همه دهه شصتی بودیم و خوششانس!!!، خوردیم به تیم ملی امید ایران!!!!
درسته که تیم اصلی ایران نبود؛ ولی ما اونها را دستِ کم نگرفتیم و با تمام توان بازی کردیم.... یعنی هر کاری خواستیم توی زمین کردیم!!!

البته، تیم ملی امید هم یه حرفایی برای گفتن داشت!!! در نهایت، ناباورانه و در میان بُهت همگان، بازی را واگذار کردیم.... این شکست، هیچی از ارزشهای ما کم نکرد!!! حتی یه نیقچه!!
هر کدام از بچههای ما در زمینه خاصی، تبحر داشتند.... یکی والیبالست بود؛ یکی کوهنورد بود و همینطور گردشگر حرفهای؛ یکی اصول باغداری را خوب میدونست؛ یکی در زمینه نرمافزار و نصب ویندوز مهارت داشت؛ یکی بواسطه چند سال کار در داروخانه، نقش دکتر رو توی اتاق داشت؛ یکی هم خیلی اصولی و مختصر و مفید چرت و پرت میگفت!! یه خرده شخصیتش اعوجاج داشت!! هرچه در یادگیری مفاهیم علمی مشکل داشت در بخاطر سپاری سوتیِ بچههای اتاق مهارت خاصی داشت!!!
وقتی کسی سوتی میداد، برای مقابله با خندههای دوستان 3 راهکار داشت:
1- بخار شدن و رفتن به آسمان !!
2- آب شدن و رفتن به داخل زمین !!
3- لبخند زدن و همراهی کردن دوستان !!
من خودم اون اوایل، یه خورده توی مصوتها مشکل داشتم... توی زبان بیدگلی، از فتحه زیاد استفاده میشه که در جاهای دیگه، بعضی از این فتحهها، کسره است!!! یه بار به جای "لِنگه جوراب" گفتم "لَنگه جوراب" ... اصن یه وضی!!! یکی روی زمین میغلتید، یکی از تخت آویزون شده بود، یکی صندلی رو گاز میزد!!! هیچی دیگه؛ از اون به بعد هر وقت از بیدگل میرم تهران، اون نیم ساعت اول رو لبخند میزنم!!! .... بگذریم...
نقش من هم توی اتاق، مدیریت دوستان بود و در صورت نبودِ رفقا، سعی میکردم تا مسئولیتشان را به نحوِ احسن انجام بدم!!! البته، من یه اَهوایی(کم) آشپزتر هم بودم!!! (ببینید که اوضاع چه جوری بوده!!)
آخر هفتهها که دانشگاه غذا نمیداد؛ فِستیوالی از هنرنماییهای دوستان به نمایش گذاشته میشد... 7 نفر جمع میشدیم دور ماهیتابه، تا یه سیبزمینی سرخ کنیم!!

با قاطی کردن مواد مختلف، یه غذایی آماده میکردیم.... در اتاقِ ما، تقسیمات غذایی مفهومی نداشت و هنوز هم نداره!!! ماهیتابه وسط سفره قرار میگرفت و شیپور حمله زده میشد!!! سرعتِ عمل، حرف اول رو میزد!!.. همیشه استرس داشتی که نکنه گُشنه بمونی.... اگه یکی گوشیش زنگ میخورد و مجبور بود که جواب بده، عملیات بای بای توسط سایر دوستان، با او انجام میشد!!!
غذا خوردن توی خوابگاه، از روش لُری تبعیت میکنه؛ غذا را میخورند تا تموم بشه و جمله "من سیر شدم!!" نامأنوس است. برای همین، توی اتاق ما، هیج غذایی خراب نشد، بهجز یک کیلو پرتقال!!! که اون رو هم، بچهها ندیده بودند.... این فاجعه زمانی اتفاق افتاذ که غیر از آب، چیزِ دیگهای توی یخچال نبود!!!. در اون روز تلخ، غمِ عجیبی اتاق ما رو فرا گرفته بود.
چند نکته:
1- دمپایی در خوابگاه نقش مهمی داره... اصولا اگه کسی توی خوابگاه، دمپاییهاش جفت باشه، چپچپ نگاهش میکنند... معمولا، لنگههای دمپایی از نظر رنگ و مکانیزم طراحی با هم فرق داره و اصن دو لنگه جفت رو نمیتونی پیدا کنی!!! من خودم چند بار درِ اتاق رو باز کردم و دیدم که فقط 8 لنگه راست جلوی درِ اتاقه!!!! یا للعجب.... نمیدونم که بچههای سوئیت بصورت لِیلِی تردد میکنند و یا لنگههای چپ رو برمیدارند و میرن توی کوچه و بازی مفرح کفشی میکنند!!! و هرچی هم از سوئیتهای دیگه، لنگه چپ به سوئیت خودمون تزریق میکنیم افاقه نمیکنه... بعدا فهمیدم که هدف، نرسیدن کفِ پا به زمین است و دمپایی فقط یک وسیله است!!!
2- ما با سعی و خطا، روش مناسب را برای پختن سوپ پیدا کردیم!!... اوایل یا رشته سوپ کم میریختیم که میبایست دنبال رشتهها میگشتیم و یا خیلی زیاد میریختیم که دیگر ملاقه، توانایی جولان دادن در قابلمه را نداشت!!! یه بار هم که به اندازه رشته میریختیم، هر کسی بدون هماهنگی میرفت فلفل به سوپ میزد، بطوریکه با خوردن یه قاشق اون سوپ، میتونستی رکورد سرعت اوسین بولت را جابجا کنی!!! و اون موقع بود که عملیات خیرات سوپ به اتاقهای دیگه انجام میشد!!!
3- امروز هماتاقیم بهم زنگ زده و میگه: دیشب کلی توی خواب برات گریه کردم!!!! آخه خواب دیدم که تو مُردی و افتادی توی یه خرابه!!!!!!

کسی اینجا تعبیر خواب میدونه؟؟؟
بهش میگم که امشب کمتر غذا بخور، ببینم میتونی منو توی یه دشت پر از لالههای رنگارنگ، با لباسی سفید رنگ و سیب سرخی در دست ببینی؛ آیــــا؟!!!!
خبر:
رونمایی از لوگوی ماجون من، در شب یلدا
شعر:
زندگی، شاید آن لبخندیست که دریغش کردیم
زندگی، زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت
زندگی، خاطره و آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهاییست
من دلم میخواهد
قدر این خاطره را دریابم!