از وقتی که خاله ریزه سر و سامون گرفته، ماجون من تنها شده ...
البته باید خاطر نشان کنم که لقب خاله ریزه به خاطر اینه که کوچکترین دختر ماجون من هستش وگرنه از لحاظ ابعاد وجودی در وضعیت مناسبی به سر می بره؛ بگذریم...
خاله ریزه همیشه کنار ماجون من بود و خیال دیگر پسرا و دخترا و نوه های ماجون من از طرف ماجون کاملا راحت بود، با رفتن خاله، ماجون من تنها شده و مسئولیت بچهها بیشتر شده و ماجون من توجه بیشتری را میطلبه...
این توجه بیشتر مربوط به شب تا صبح میشه که یه وقت خدایی نکرده و زبونم لال برای ماجون من اتفاق ناگواری نیفته، آخه معمولا در ایام روز و شبها بچهها به ماجون من سر میزنند و از حال او مطلع میشند، مخصوصا شبها که در اکثر مواقع بچهها خونه ماجون هستند؛
به تازگی بعضی از بچههای ماجون من در بعضی از روزای هفته (پنجشنبه و جمعه) به همراه خانواده، ناهارشونو برمیدارند و میرن خونه ماجون من تا هم ماجون تنها نباشه و هم غذا داشته باشه که این حرکت بسیار بسیار عالی بوده و تحسین همگان را برانگیخته است؛ بگذریم...
پس مشکل، شب تا صبحه که ماجون من تنها نباشه که با تشکیل شدن کمیته مبارزه با تنهایی ماجون من، این مشکل حل شده و قرار شده که هر شب یکی از خانوادهها قبول زحمت کنه و یک نفر و یا بیشتر، افرادی را برای خوابیدن در خونه ماجون من بفرستند ...
شبایی که نوبت خانواده ماست معمولا امیرحسین و اگه من بیدگل باشم من و امیرحسین با هم پیش ماجون میمونیم؛ دوشنبهها معمولا نوبت ما میشه و برنامه نود رو در کنار ماجون میبینیم...
دوشنبه این هفته من و امیرحسین شبخواب بودیم و رفتیم خونه ماجون... برنامه نود براه بود و تشکها را برای خواب انداخته بودیم؛ ترکیب به این صورت بود که ماجون روی تخت، من پایین و کنار تخت، امیرحسین هم کنار من خوابیده بود...
کمی از برنامه نود که گذشت، ماجون به خواب رفت و یه کنسرت سمفونیک (خروپف) رو در عالم رویا اجرا میکرد و حظ و بهره آن نصیب ما میشد؛ چند دقیقه دیگه که گذشت دیدم امیرحسین هم افقی شد!!! من موندمو برنامه نود که گاهی وقتا صدای تی وی کم میشد و من کمی زیاد میکردم و یهو صدای تی وی زیاد میشد و مجبور میشدم کم کنم تا کنسرت سمفونیک ماجون مختل نشه... اصن یه وضیـــــا ... کلا بیخیال شدمو تی وی رو خاموش کردم.
در عالم رویا بودم که دیدم یه چیزی به پاهام میخوره، اول فکر کردم که ماره برای همین سریع بیدار شدم که دیدم ماجون روی صندلی مخصوص نمازش نشسته و با عصای چوبیش به پام میزنه و میگه: هــــَ نـــَنه پاشو نمازتو بخون.... یه نگاه به ساعت کردمو دیدم که حالا ساعت چهاره!!! گفتم ماجون من الان ساعت چهاره و 40 دقیقه دیگه اذونه...
ماجون: بــــــی بارِدی، وِلکــــو
من: هــــَ چــِدَ (عاشق این جملم)!!!
ماجون: مَ حالا دِگَه وضو گرفتم پس نمیخوابم تا اُذو بگن...
حرفای ماجون توی گوشم بود که دیدم اینبار ماجون قطعهای از بتهون را اجرا کرد!!!
آغـــا، 15 دقیقه به طلوع خورشید بود که بیدار شدیم و با امیرحسین سریع وضو گرفتیمو نماز خوندیم (ریا نشه یه وقتی)؛ دیدیم که ماجون غرق خوابه و بقول اون رفیق تبریزیم مثل سنگ تکون نمیخوره...
پاشو ماجوووو، داره نمازت قضا میشه ...
ماجون: اُذو گفتن؟؟
من: 5 دقیقه دیگه آفتاب میزنه!!!!
ماجون: راس میگی؟؟
من: به جون خودَم
در این هنگام بود که ماجون من با یک حرکت محیرالعقول و با سرعتی بیش از سرعت اوسین بولت!! البته با عصا، فاصله بین تخت و دستشویی را طی کرد و من هاج و واج از سرعت ماجون بودم که دیدم با سرعت نور برگشت و خودشو به صندلی مخصوص رسوندو شروع به اقامه نماز کرد...
نماز ماجون که تموم شد، خواب صبحگاهی شروع شد؛ البته این دفعه با یه آهنگ لایت از طرف ماجون...
دوباره در عالم رویا بودیم که عصای ماجون را این بار در قسمت مهره پنجم کمر احساس کردم؛ (یادم باشه این دفعه جامو با امیرحسین عوض کنم)
ماجون: هـــَ پاشید ... صُبونه بخوریم
ساعت 8 صبح بود... ماجونو دیدم با لبخند ملیحی که روی لباش بود و با لبخندی ملیحتر پاسخ دادیمو و برخاستیم.
نون و پنیر و گردو رو در کنار چایی با ماجون زدیمو او را بدرود گفتیم.
اگه خاطره این مدلی دارید، بفرمایید تا در پستهای بعدی قرار بدیم.
.............................................................................................................................
خاطرهای از طرف امیرحسین
آقا ما دوشنبه اون هفته که پژمان جمشیدی مهمون نود بود، تنها شبخواب بودیم، داشتیم تخمه آفتابگردون میشکستیم و تی وی را تماشا میکردیم. به ماجون یه تعارف زدیم ولی گفت نمیخوام و به قول مهندس کنسرتشو شروع کرد.
ما هم بعد از یه مدتی تلویزیونو خاموش کردیم و لا لا...
ساعت 3 و 10 دقه شب بود یه صدای تیک پیک پوف، تیک پیک پوف به گوش می رسید. بلند شدیم دیدیم ماجون داره تخمه میشکنه!!!!! گفتم حاجی بخواب فردا هم روز خداس. گفت ننه یه کیلو از این تخمهه برام میخری؟! خوشمزس..
ما خوابیدم صبح که پاشدیم. دیدیم ماجون یه بشقاب حدود یه کیلو پوسه تخمه بالا سرشه!!!! وقتی هم بیدار شد گفت ننه تخمهه را نمیخواد بخری!!!
.............................................................................................................................
خاطرهای از طرف دایی
آقا اون شبهایی که من خونه ماجون هستم و کنار تختش میخوابم، شبهای سراسر خاطره و پرماجرایی میشه.
البته این حالات برای افراد مسن خیلی طبیعی است ولی برای ما جوونترها جالب و شگفت آور است.
یادم هست یک شب کنار تخت ماجون خوابیده بودم و گویی یکی دوتا از نوههای کوچک هم شب جمعه که علاقه داشتند کنارماجون بخوابند، مانده بودند.
من هم طبق معمول داشتم برنامه های آخر شب تلویزیون را مرور میکردم تا خوابم ببره.
در اوایل شب که ماجون هنوز نخوابیده بود هی میگفت: ننه هه بگیر بخواب.
بعد هم زیر لب اون جمله همیشه گیاش را به دیگر نوهها گفت: این داییتون تا اوووونجای ... تلویزیون را در نیاره نمیخوابه 
به هر حال دقایقی نگذشته بود که ماجون یواش یواش به خواب رفت و من هم صدای تلویزیون را کم کردم و به نوهها گفتم: آرام بخوابید که ماجون بیدار نشه.
چند دقیقه نگذشته بود که " سمفونی موتزارت ماجون " شروع شد و داشت به نقطه اوج خودش میرسید.
نوهها سرشون را زیر پتو یرده بودند و کِر کِر میخندیدند.
ناگهان سمفونی ماجون دیگر وارد بند نهم بتهون شد و به جایی رسید بود که داشت ساکسیفونها را پاره میکرد و ما از این بند حظ وافر را میبردیم که یک دفعه از صدای بلند این سمفونی دهشتناک خودماجون هم از خواب پرید و گفت : ننه کی بود؟ چچی بود؟
آقا من و نوه ها زدیم زیر خنده.
در ادامه ماجون که کمی به قول خودش سرهور (سر در گم) شده بود گفت: من را مسخره میکنید پوس ترکیدهها .............................................................................................................................
البته باید بگم که ماجون من آهنگ درخواستی هم اجرا میکنهها!!!!
البته آهنگای شاد تا محرم اجرا میشه و برای شبهای محرم، روضه و نوحه اجرا میشه!!
************************************************************************
شعر:
برام هیچ حسی شبیه تو نیست، کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه، همین که کنارت نفس میکشم