X
تبلیغات
ماجون من

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... خیلی خیلی خوشحال می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... از خود بی خود می‌شود و اصن بی‌خیال چربی و فشار خون می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... دیگر پایش نمی‌سوزد و شب را راحت می‌خوابد!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... در کسری از ثانیه، خودش را به آشپزخانه و به کله‌پاچه می‌رساند!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... احتمال رویت شدن او در نیمه‌های شب، کنار کله‌پاچه بسیار زیاد است!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... فوق‌العاده مهربون می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... اصن یه وضی!!!

معمولا ماجون من، یک دست کله‌پاچه زاپاس به نیت دایی توی یخچال دارد و یکی از آرزوهاش اینه که وقتی دایی اومد، کله‌پاچه رو بار بذاره و دِرِسِرِهَن  همه به طُفِیلِه دایی دور هم بنشینیمو کله‌پاچه بخوریم...

دایی بدقولی کرد و عید امسال را نیومد و یه چشم  ماجون من به در خونه بود (برای دایی) و یه چشم دیگه‌ش به در یخچال بود!!! (برای کله‌پاچه)...

 ماجون من وقتی که مطمئن شد که دایی نمیاد، هر دو چشمش را به یخچال دوخت تا برنامه کله‌پاچه را عملی کند. شب دوازدهم فروردین بود که پروژه کله‌پاچه کلید خورد و کله‌پاچه برای صبح فردا بار گذاشته شد.

دیگه  ماجون منخوابش نمی‌برد و در ساعات اولیه بامداد یه سری به کله‌پاچه میزد...

من حالا نمیگم که هر کسی بدون اینکه حرفی بزند با یه کتری آب جوش (تصویر بالا) و یه گونی نمک درشت به سمت کله‌پاچه نگون‌بخت حرکت میکرد و اصنم نمیگم که این افراد  ماجون من، مادر من و از همه مهمتر دایی عباس بودند!!!

خلاصه دریایی از آبگوشت با طعم آب‌های اقیانوس اطلس تولید شد .... بگذریم...

صبح دوازدهم فروردین بود و  ماجون من، چشماش به در خونه بود تا بچه‌هاش از راه برسند و دور هم صبحانه بخورند.

 همه اومدند و صبحانه‌ای بسیار خوشمزه دور هم خوردیم ... دست دایی عباس درد نکنه که هم نون سنگک گرفته بود و هم همه را از نمک‌پاش بی‌نیاز کرده بود!!!

جای کسانی که نبودند هم خیلی خالی بود ... اگه میومدند، مطمئنا می‌تونستند آبگوشت بخورند!!!

نکات:

  1-پیشاپیش روز مادر را به همه مادرای مهربون مخصوصا  ماجون من تبریک عرض میکنیم و آرزوی طول عمر با عزت و سلامتی براشون داریم.

2- لغات  ماجون من:

دِرِسِرِهَن = مثلا                                        طُفِیلِه = بهانه

3-جالب است بدانید که کله‌پاچه، چهارمین غذای چندش آور در جهان می‌باشد!!!! لیست 10 غذای چندش آور در جهان، در ادامه مطلب آورده شده است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 29 فروردین1393 |
سیزده  همیشه از روزهای خاطره انگیز در تاریخ خانه ماجون من بوده .

یکی از علت هاش هم تاریخ تولد بابا جون (همسر ماجون) خدا بیامرزه که دقیقا روز سیزده فروردینه  .

اون روزها از این جنگول  کلاغ بازیهایی جشن تولد ، که  این روزها رسم شده نبود. جشن و  بساط و بزن و  بکوب و کیک تولد و کادو  و این چیزا معنی نداشت .

پچه های ماجون ، خیلی که دوست داشتند تولد باباجون  به یادموندنی باشه ، از او میخواستند روز سیزده اونا را به بیرون  خونه یا دشت و صحرا  ببره و  یک ناهار خوب تدارک میدیدند و حسابی بابا جون را سرافراز  میکردند .

یادمه  گاهی باباجون  روز سیزده  دست بچه هاش که  همه نوجوان بودند میگرفت و به اتفاق ماجون میبرد به امامزاده هلال ابن علی (ع) .

بعد زیارت و خرید وتو راه برگشت ، برای اینکه یک شیرینی تولد هم  بهمون  بده، ما را به  مغازه  فالوده بستنی  فروشی دوست قدیمیش که کنار حرم هلال بود میبرد و فالوده بستنی مفصلی بهمون میداد  و شادمون میکرد.

البته بگم اون روزها انواع شکلات و شیرینی و چی توز و  بستی دایتی و ... نبود و بابا مامان ها هم از دستشون بر نمیومد  همیشه این کار ها را بکنند  و اگه سالی ماهی هم این کار را میکردنددر نوع خودش یک سورپرایز بود ..

اما خاطره اول سیزده :

یک بار با ماجون و باباجون و بچه ها روز سیزده رفته بودیم هلال ابن علی و تو راه برگشت باباجون مارا برد بستنی فروشی.

بستنی اون روز خیلی سرد بود . بابا جون هم چون دندونش مصنوعی بود سردی بستنی ها را حس نمیکرد و تند تند بستنی میخورد  گاهی هم به ما میگفت : چرا اینقدر دست دست میکنید الّا باشید هه بخور بابا  .

بعد چند دقیقه یکدفعه دیدیم باباچون چسبیده به دهنش و به طور مشکوکی داره به چیزی که تو دهنش مونده کلنجار میره  و با اشاره  یه چیزی میگه.

در نهایت کاشف به عمل اومد که دندونای باباجون هم از سردی بستنی یخ بسته و دیگه  نمیتونه اونها را تو  دهانش نگه داره .دندان درد

بعد باباجون گفت : این بستنی ها راچقد سردش کردن ، دندون مصنوعی منم یخ زد .    

تو راه برگشت  ما و بابا کلی به این اتفاق و حرفاش خندیدیم و این تبدیل به یک خاطره شاد شد برامون.

 خاطره دوم سیزده :

یک روز سیزده من و بابا جون تو خونه مونده بودیم و بقیه رفته بودند سیزده بدر .

من چون خیلی فالوده دوست داشتم  کنجکاو بودم  یاد بگیرم فالوده چطوری درست میشه .

اون روز این را از بابا خواستم و او با مهربونی گفت :فالوده درست کردن که کاری نداره بابا . خودم برات درست میکنم.

یادمه  اون موقع مهدی (مهندس کم پیدای خودمون) هم خیلی علاقه به شیرینی پزی داشت و کلا زده بود تو کار شیرینی و راحت الحلقوم . اصلا یه وضعی بود  .من قضیه  فالوده را فوری بهش گفتم و اون هم سریع امد تا فالوده سازی را یاد بگیره .

بابا جون گفت : اول باید نشاسته را با آب مخلوط و بعد پخت و مایع حاصل را از  یک  قیف سوراخ سوراخ مخصوص عبور داد تا رشته رشته بشه و بلافاصله توی آب سرد ریخت تا خودشو بگیره بعدهم شربت و گلاب بهش زد.

همه کارها به خوبی انجام شد فقط قیف مخصوص نبود که مایع را رشته کنه .

گفتیم چکار کنیم که یکدفعه بابا یک قوطی خالی شیرخشک برداشت و با یک میخ تهش را سوراخ سوراخ کرد و مایع  را ریخت توش تا بصورت رشته خارج بشه.

ولی مگه مایع از تو اون سوراخ ها رد  میشد !

همه گزینه ها  روی میز بود  برای خارج کردن رشته ها از توی قیف .

مهدی  ، پیشنهاد داد که با یک  اهرم فشار  مایع را به صورت رشته از سوراخ خارج کنیم .

گزینه اهرم  فشار در این عملیات ، گوشت کوب چوبی ماجون (لهستان فعلی فرهنگستان زبان) تعیین شد و بلافاصله گوشت کوب احضار و به کار گرفته شد.

 

باباجون  قوطی  حاوی  مایع نشاسته را نگه داشته بود و من و مهدی دو دستی گوشت  کوب  بدبخت را در دست گرفته و با شدت و عدت به داخل قوطی میکوبیدیم  .

ترکش های مایع  نشاسته  حاصل از ضربات  مهلک  گوشت کوب به اطراف  بخش میشد و جز قطرات کوچکی از مایع چیزی به عنوان رشته  از ته قوطی خارج نمی شد. اصلا یه وضعی بود . بساط فیلم و خنده ای بود که فضای ایوان خانه ماجون را فرا گرفته بود .

ما دیگر گزینه ای روی میز  نداشتیم  و در برابر  گوشت کوب و قیف  و مایع انعطاف ناپذیر  تسلیم  شده بودیم.

 به این قطرات  گوله گوله  شده  داخل آب سرد بسنده کردیم.کمی شربت و گلاب و یخ به آن اضافه کریم  . یک چیزی شد تو مایه آب ترشاله . بعدش شروع به خوردن اون کردیم و وانمود کردیم که از خوردنش لذت میبریم .

بابا جون  که تو این جور مواقع یک پایه طنز  و کلا آدم شوخ طبعی  بود در نهایت گفت:

میدونید چیه ؟ ما ابزار لازم  برای این کار را نداشتیم  که  کارمون خوب از آب در نیومد.حالا عصر خودم  میبرمتون فالوده بستنی فروشی  دوستم و یک فالوده حسابی بهتون میدهم تا ازش هم بپرسیم ایراد کار مون کجا بوده ،حالا هم زود این بساط را جمع کنید تا ماجون نیومده ببینه.

""روحش شاد باباجون ""

این دو خاطره را تقدیم میکنم به تمام نوه های خوب ماجون من  که در ایام عید امسال  با وجود نبودن در کنارشون  به یاد دایی (عمو) شون بودند .

نوشته شده توسط دایی در جمعه 15 فروردین1393 |

چرا می‌گویند اسب حیوان نجیبی‌ست؟؟؟؟ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟؟؟ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟؟؟؟ .... واقعا چرا؟؟؟ ... بگذریم...

در ابتدا سال جدید را که سال اسب می‌باشد، البته با کمی تاخیر به همه تبریک عرض نموده و از درگاه اهورامزدا برایتان سالی سرشار از شادی و موفقیت و بهروزی و تندرستی و خوشبختی و اصن یه وضی و ... مسئلت میداریم.

هر کسی نوروز رو یه جوری میگذرونه ... یکی میره سفر اون هم کیش ... یکی میمونه توی خونه‌ش و اصن نمیاد بیدگل!!! ... یکی یه روز میره کوه ... یه روز میره ریگ نوردی توی کویر ... یه روز میره سالن فوتبال .... یه روز میره نیک اندیشان تا بلکا بتونه بیدگل رو توسعه بده!!! ... یه عده‌ای هم تازه مزدوج شده‌اند و همه‌اش میرن مهمونی !!! ... مورد هم داشتیم که توی عید بابا شدند!!! ... یکی این وسط عزادار میشه ... یه عده‌ای هم هستند که میرن خونه ماجون‌شون والیبال بازی میکنند!! ... یکی براش عید و غیر عید فرقی نداره و میره سر کار .... و یکی هم میره باشگاه اسب‌سواری!!!!

هفته پیش، یه روز به اتفاق برادران عزیز همینطور اتفاقی رفتیم باشگاه اسب‌سواری شبدیز ... بهترین باشگاه اسب‌سواری بیدگل با مدیریتی بی‌نظیر.

هنوز این همه اسب پیش هم ندیده بودم ... خیلی چیزا در مورد اسب‌ها یاد گرفتیم ... اینکه اسب‌ها هم اسم دارند و هم شناسنامه (تا 10 نسل قبل توی شناسنامه‌شون نوشته شده) ... اون اسب‌های باکلاس، پاسپورت هم دارند!!! (فقط سربازی ندارند!!!) ...

اسب‌ها تا 30 سال عمر میکنند و سن هر اسب را از طریق دندان‌های اسب می‌فهمند... شما وقتی سوار بر اسب میشید با پاهاتون بهش فرمان میدید ...

اسب‌های نژاد عربی بی‌قرارند و اسب‌های نژاد دوخون، آروم و خونسردند ... بگذریم ...

پس از بازدید از اسب‌های باشگاه، یه اسب دوخون برای ما زین کردند!!! .... اسم اسب، سیگار بود!!!

هر کی سوار اسب میشد و یه دوری میزد و با سیگار یه عکسی میگرفت!

انصافا اسب سواری، خیلی خیلی لذت بخشه و جمله اصن یه وضی کاملا در موردش صدق میکنه!

همه سوار سیگار شدیم تا در نهایت نوبت داداش مهدی رسید!!!

پرش مختارگونه مهدی بر روی سیگار، آرومترین اسب باشگاه شبدیز رو بیقرار کرد!!!! 

تا سر چرخوندیم دیدیم که مهدی با سیگار، با بالاترین سرعت ممکن در حال تاختنه ... 

از اینجا به بعد را بصورت صحنه آهسته همراه با صدای پای اسب بخوانید!!!

ناخودآگاه ما به دنبال سیگار و مهدی می‌دویدیم .... من همیشه فکر میکردم که از اسب تندتر میدوم ولی دیدم که ای دل غافل، سرعتم به سیگار هم نمیرسه!!!!

مهدی همچنان بر مرکب نشسته بود و سیگار هم با تمام توان میدوید .... هر چی بند و افسار به سیگار آویزون بود، مهدی با همه وجود میکشید!!! کلا position جالبی روی سیگار داشت!!! و در این حین پاهای مهدی هم بصورت اتفاقی به اسب میخورد که بعدا فهمیدیم که این ضربه‌های پا، فرمان تاختن رو به سیگار میداده!!!

کم‌کم مهدی روی سیگار، کج شد ... و ما هم بدنبال اسب و بصورت صحنه آهسته میدویدیم ... همه میدونستیم که مهدی از روی سیگار میفته؛ ولی دعا میکردیم که اتفاق بدی نیفته .... خوشبختانه، مهدی از جای مناسب به زمین خورد و بالاخره سیگار رو ترک کرد!! و سیگار هم، همزمان با افتادن مهدی ایستاد و همچون خاموش شدن سیگار، متوقف شد و از این حرکت اسب فهمیدیم که واقعا اسب حیوان نجیبی‌ست!

نکات:

1- تبریک ویژه به ابوذر بابت تولد پسرش پارسا.

2- تسلیت به محمد برای فوت ماجونش.

3- با افتادن مهدی از اسب، شخصیت "افتاده از اسب" به مجموعه "رقصنده با گرگ" و "ایستاده با مشت" اضافه شد!!

4- وقتی داشتم دنبال سیگار میدویدم، نمیدونم چرا ناخودآگاه یاد جوک آبادانی "ما بدو، گرگا بدو" افتادم!

5- اگه سوار ماشین یه بیدگلی شدید و بهش بگید که ببخشید که مزاحم شدم؛ یحتمل بهتون میگه که "مِگَه سوارِ مَه شدین که معذرت میخوایین، سوار ماشین شدین"!!!

نوشته شده توسط مجتبی در شنبه 9 فروردین1393 |

با تشکر از تمام  نوه های عزیز و بستگان مهربان ماجون من  که در ایام نوروز با ارسال پیام  ،

عید را تبریک گفتند ، پیام های زیبایشان را  به ترتیب تاریخ در زیر نوشته ام.

الهه جان :

شماره حسابتو بده میخوام تمام شادی های دنیا رو به حسابت واریز کنم. غمهای تو را برداشت کنم بریزم به حساب تمام  اونایی که از شادبودنت غمگین میشن. آخرین لحظه های زمستانت پر از نم نم آرزوهای قشنگ.

ص آ . گرامی :
من ازطرف خودم وخانواده،این عیدرابه شما وخانواده ی محترم تبریک می گم،امیدوارمسال خوبی داشته باشید
به امیددیدار...

زکیه جان:

سال در پایانست.نکند مهر تو با تقویمست . من ز تقویم دلت باخبرم. همه ماهش مهرست. همه روزش احساس . زنده باشی ای عزیز، شادیت افزون باد .پیشاپیش عید مبارک.

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به به آغوش خسته میکشم. عیدت مبارک دایی جان

 مریم س  عزیز:

میگن وقتی بهار داره میاد باید گل رئ خبر کرد.. میخواستم خبرت کنم ،بهار تو راهه .. گل زیبای من . پیشاپیش بهار قشنگت مبارک.

محدثه خانم:

"قلبم"به عشق کسانی میتپد که روزی با آنها بر سر سفره روزگار "نان وفاداری" و " نمک معرفت"

 خوردم. پس یاد میکنم از "عزیزانم" تا بدانند ما هنوز " وفاداریم " .عیدت مبارک.

 میثم عزیز:

تحویل نمیگیرم ...!! سالی را که بدون حضور تو تحویل شود ...!!

امیر حسین عزیز:

"خدایا" همه از تو میخواهند که بدهی اما من از تو میخواهم بگیری خستگی ، دلتنگی و غصه ها را  از لحظه به لحظه  کسانیکه دوستشان دارم . سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک.

 محمد رضا  خان:

سبز بهار و زرد خزان پایدار نیست ..دنیا برای شاه و گدا ماندگار نیست ...عاشق نمیشوی که نبینی در این مسیر ...سبقت گرفتن از فقیر افتخار نیست ... گلها بدون خاک شکوفا نمیشود ... پس خاک پای دوست شدن عار نیست...سال نو مبارک

 الهام خانم:

در دو عالم جلال ما زهراست، رمز تغییر حال ما زهراست . عید با فاطمه می آید ، ذکر تحویل سال ما زهرا است. سال نو را به شما و خانواده محترمتان تبریم عرض مینماییم.

سلمان عزیز:

گاهی وقتا حس شدن بهتر از دیده  شدنه جای خالیت تو بهار کوه ،کویر و خونه ماجون حس میشه. عید۹۳ مبارک دایی جان...

 دکتر حسن روحانی رییس جمهور عزیزمان:

نوروزی سرشار از شادی و امید را برایتان آرزومندم.

 

نوشته شده توسط دایی در دوشنبه 4 فروردین1393 |

عید نوروز ۱۳۹۳ را به همه دوستان و آشنایان خانه ماجون تبریک می گویم .

این هم سفره هفت سین ماجون من  است

 سبزه  و تخم مرغ  هایش حاصل دست ماجون است  ساده  و بی آلایش  مثل خودش.

و من هم همین سادگی اش را دوست دارم .

و تنها می توانم بگویم ماجون خوبم نوروزت مبارک  .

  

نوشته شده توسط دایی در جمعه 1 فروردین1393 |
کم کم به  آخرین لحظات  آخرین  روز سال ۹۲  نزدیک میشویم

باید بگویم جرقه ایجاد وبلاگ"  ماجون  من  "سالها قبل در ذهن  حقیر زده شده بود  که در  اواسط سال قبل  این ایده  عملی  شد و از همان ابتدا دستان پر توان نویسندگانی همچون امیر حسین  و مجتبی عزیز کمک کردند تا  با مطالب  اولیه ، این وبلاگ کارش را آغاز کند و  آرام آرام پرو بال بگیرد  تا اینکه امسال  توانست مخاطبین زیادی را به خود جذب کند .

امسال سال  پر شور  و حالی  در عرصه مجازی  وبلاگ  وزین   ماجون من  بوجود آمد .

اتفاقات زیادی در خانه ماجون من افتاد  که سعی کردیم  پای همه آنها را به فضای مجازی  بکشانیم تا همگی  چه از راه دور و نزدیک  یا  در خانه  و محل کار  بتوانیم از خواندن این مطالب لذت برده و نظر خود را به اطلاع یکدیگر برسانیم .

برنامه سالهای اینده  این است که تعداد نویسندگان وبلاگ بیشتر گردد و یکی از پایگاه های  وبلاگ از سرای خود ماجون  باشد  تا خبر ها و اتفاقات داغ داغ به مخاطبین مخابره گردد  .

و سخن پایانی اینکه  درست است وبلاگ "ماجون من "  از وقایع و گرمی و  صفای  خانه ماجون مینویسد  ولی فقط متعلق به یک خانه یا  یک خانواده خاص  نیست و مخاطبین آن هم فقط  نوه های ماجون  من نیستند ،

بلکه این وبلاگ متعلق به تمام خانواده های شاد و صمیمی شهر و بلکه  کشورمان  است  که  فرزندانش بنیاد  فرهنگ  اصیل ایرانی اسلامی ما یعنی  کانون گرم خانواده را به تمام مراکز و  اجتماعات مروج بی فرهنگی  و بیگانه  با سنت  این آب و خاک ترجیح میدهند و سعی دارند این هویت و  اصالت  بومی  و   معنویتی  را  که از بودن  در کنار مادربزرگ و پدربزرگ های خوب  و مهربان بوجود می آید به نسلهای بعد انتقال  دهند .  

امید وارم  سال پیش رو  سالی خوب  و سرشار از موفقیت برای تمام عزیزان باشد .

پیشا پیش  عید  و نوروز باستانی ۹۳ را به  همه مخاطبین گرامی و دوستان و نویسندگان و بخصوص ماجون خوب و نازنین خودم تبریک میگویم.

 

تزیین سفره هفت سین سال 93 - سری دوم - آکا 

نوشته شده توسط دایی در پنجشنبه 29 اسفند1392 |
دوستان و خوانندگان عزیز  

به عنوان یکی از برنامه های  ویژه عید نوروز  امسال

 از شما خواهشمنم  بهترین  پست  و بهترین  و بجاترین نظری را که از ابتدای سال تا کنون از وبلاگ ماجون من خوانده اید و نیز چهره محبوب و برجسته سال ۱۳۹۲ در وبلاگ ماجون من را از دیدگاه خود مشخص کنید.

همچنین میتوانید قشنگترین پیام خود  درمورد وبلاگ ماجون من  را در یک متن  ۳ خطی  برای ما ارسال کنید

به قشنگ ترین  نظرات  به رای هیات  ویژه  این مسابقه جایزه تعلق  خواهد گرفت .

 برای نمونه یکی از پیام های قشنگ  این روزها را  از محدثه عزیز برایتان  درج میکنم .

 

 

جمعه 23 اسفند1392 ساعت: 13:19توسط:mohadese
سلام

آخرین پست سال 92 تونم مثل همه مطالب دیگه تون جالب و کامل بود و نکات خیلی خوبی اشاره کردی .

منم به سلمان و خانم عزیزش تبریک میگم و آرزوی خوشبختی و سعادت براشون دارم و خوشحالم روزای آخر وبلاگ پر از خبرای خوب و خوش بود.

از شما ،عموی عزیزم و امیرحسین نویسندگان وبلاگ تشکر میکنم به خاطر زحمات تون در طول این یک سال ، واقعا خسته نباشی میگم خیلی نسبت به سال قبل فعال تر جالب تر و پرشور وحال تر بود.

پیشاپیش سال جدید رو تبریک میگم و از همه حلالیت می طلبم و التماس دعا دارم.

راستی برنامه عیدم یادتون رفت اعلام کنید
!!!

 

نوشته شده توسط دایی در یکشنبه 25 اسفند1392 |
باید قبول کنیم که جو شهر ما نسبتا غمگین است و هر چه در خوب برگزار کردن مراسم عزا استادیم، در برگزار کردن مراسم شادی مشکل داریم ... یه جورایی بلد نیستیم شادی کنیم!!!
شما یه زوج جوان رو در نظر بگیرید که میخوان مراسم عروسی بگیرند.
این زوج خوشبخت یا نگون‌بخت با مصائب و مشکلات مدیدی رویرو هستند که برای شمارش آن یه چرتکه یا در صورت نداشتن امکانات یه ماشین حساب بیارید تا جمع بزنیم!!!
در طول سال، یه سری روزها هست که بعنوان روزهای عزا مطرحند و هیچ مراسمی و حتی ازدواج هم صورت نمیگیرد:
1- ماه محرم و صفر (2 ماه)
2- ایام فاطمیه (20 روز)
3- شهادت دیگر ائمه معصوم (ع) (در مجموع 10 روز)
4- ماه رمضان ... با توجه به اینکه ماه رمضان در بلندترین و گرمترین روزهای تابستان است در نتیجه 17 ساعت گرسنگی و تشنگی در گرمای طاقت فرسای کویر، عشق و عاشقی را از سر آدم بیرون میکند!!!

تا حالا شد 4 ماه!!!

تحقیقات نشان میدهد که یه سری از ایام هم هست که به علت مرگ وابستگان زوجین نمیشه مراسم رو برگزار کرد!!! 
اگه وابستگان درجه 1 باشند که زوج جوان تا یه سال میرند قاطی باقالیا!!!
و اگه وابستگان دور باشند، باید تا 40 روز صبر کنند!!! وگرنه گرفتار "حرف و حدیث" میشند!!!
معمولا در فامیل‌های طرفین، عمو حشمتی؛ عمه بلقیسی و حتی خاله ام‌البنینی هست که در این مواقع رو به قبله هستند!!!
که همه دست به دعا برمیدارند تا این افراد قبل از مراسم با حضرت عزرائیل به توافق نرسند!!!
محققان ثابت کرده‌اند که دو حالت برای این افراد اتفاق می‌افتد: یا صبح روز مراسم افقی میشند و یا تا 10 سال بعد از مراسم هم طوریشون نمیشه!!!
تجربه ثابت کرده است که در اکثر موارد این زوج جوان این عمو حشمت‌ها، عمه بلقیس‌ها و حتی خاله ام‌البنین‌ها را اصن نه دیده‌اند و نه نمی‌شناسند!!!! و حالا اگه مراسم رو برگزار کنند تا یه عمر درگیر "حرف و حدیث" هستند و آرامش ازشون صلب میشه!!! در نتیجه اصن یه وضی!!!
حالا شما بگید که این زوج نگون‌بخت چیکار کنند؟؟!!
نکات:
1- تبــــــــــریک به سلمان عزیز (نوه ماجون من)، که داماد تازه سرای ماجون من شده ... آرزوی خوشبختی و زندگی سرشار از عشق برای او و همسرش.
2- نصف خونه تکونی سرای ماجون من، جمعه هفته پیش و نصف دیگه‌ش این هفته تکانده میشه (کسی نگه که نمی‌دونستیم!!!)
3- دقت کردین که در آستانه محرم و ایام فاطمیه چقدر آمار ازدواج میره بالا!!!؟؟؟
4- قطعه‌های زیبای استاد مرتضوی تقدیم به شما.
* قطعه عشوه؛ برای روزهای شاد خونه ماجون من و روزهای شاد شما.
* قطعه طلوع سبز؛ برای مسافرت‌های عید شما (توجه: سرعت مناسب با این آهنگ: 40 تا!!!)
* قطعه بغض؛ برای ایام فاطمیه.
5- این آخرین مطلب من در امسال بود ... اگه حرفی زدیم و یا شوخی کردیم، هیچ منظوری نداشتیم و شما به بزرگواری خودتون ببخشید و ما را حلال کنید.
نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 22 اسفند1392 |

کامنت از حضرت دایی

سه شنبه 20 اسفند1392 ساعت: 22:39توسط:دایی

سلام دایی جان

بسیار خوشحالم که وبلاگ وزین " ماجون من " روزهای زیبایی را به خود می بیند .
از این رو بار دیگر از طرف خود و خانواده به قولی حضرت دایی ، ازدواج شما را از صمیم قلب تبریک میگویم .
من بلد نیستم بگویم : مانا باشید 
تنها می توانم بگویم خوشبختی واقعی در دنیا فقط با یک چیز میسر میشود ، دوست داشتن و دوست داشته شدن و چیزی مانع آن نمی شود . 
پس خوشبختی شما آرزوی قلبی ما است.

راستی در پست قبلی که به خاطر علاقه قلبی ام به تو نوشتم ، و نیز در پاسخ به پیام تبریک خوانندگان محترم وبلاگ ماجون من ، جای نظر تو همچنان خالی است دااایی جان . 

وب سایت   ایمیل                                                                         

...............................................
سلام دایی عزیز
بدون مقدمه باید بگویم به خودم افتخار می کنم که چنین دایی دارم با این که فرسنگ ها از من دور است ولی همیشه در نزدیک هم هستیم .ایشالا من هم مثل شما باعث افتخار خواهرزاده و برادرزاده هایم باشم.
مطلبی نوشته بودم با عنوان سلام دایی جان که در جواب پست بسیار زیبای شما برای حقیر بود ولی کلید های کیوبورد مطلب من را جایی دیگر برد و چنین شد که عنوان نیز تغیر یافت . عذر من را بپذیر.
چهارده دقیقه تماس تلفنی که امروز در حساس ترین ساعات کار ادرای ، آن هم در پایان سال باهم داشتیم بدون شک نفطه عطفی در زندگی من خواهد بود چون این مطالب را یک دوست واقعی برای من می گفت. و از آن تا پایان عمر استفاده خواهم کرد .
اگر همه انسان های روی کره خاکی عقاید و افکار شما را داشتند به یقین افراد بی منطق در عالم وجود نداشتند
دایی جان
باز هم عذرم را بپذیر که شرایط به گونه ای بود که در جشن عروسی من حضور نداشتی و لی بدان نزدیک ترین دایی به من بودی . 
بیادت حس خوبی دارم .
به امید دیدار

خدايا !!

راهي نميبينم ! آينده پنهان است ...

اما مهم نيست !

همين كافيست كه

تو راه را مي بيني و من تو را ... 

در پناه حضرت حق

کوجیک شما
امیر حسین
92/12/21
نوشته شده توسط امیرحسین در چهارشنبه 21 اسفند1392 |

النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی

گاهی اوقات دنبال یه چیزی می گردی ، در دم پیدا می کنی و خوشحالی و . . . .

گاهی وقتا هم میشه که دنبالش می گردی پیداش نمی کنی که نمی کنی

بعضی وقت ها هم دنبالش می گردی می گردی و بازم می گردی  تا اینکه پیداش می کنی

اونی را که می‌خواستی.

....

داستان عشق ما هم یه چیزی است توی این مایه ها. صبر کردیم ، گشتیم تا همدیگر را پیدا کردیم.

ماجرا از تولد پرنیا شروع شد و در جشن میلاد ارباب سیزده ساله قوت گرفت . 

بگو مگوی جریان همچنان بود ولی مسیر مستقیم دختر پاکی ها نقش اول داستان بود . 

. . .  تا اینکه 11/11 اصل ماجرا کلید خورد روزهای حساس در پیش بود هیچ عجله ای

 در کار نبود چون می دانستیم مال هستیم .

داستان عشق مصادف شد با هفته عشق و دوست داشتن ، هفته ای که یک روز 

اون والنتاین مقدس بود تا اینکه اولین روز آخرین ماه سال قلب هایمون را با هم پیوند زدیم .

حضرت قاسم (ع) دست دختری را که مثل نامش پاک و معصوم است در دستانم قرار داد 

پس آن شب هم مقدس است  وآن خواب و آن رویایی که الان در کنارم نشسته است

 و به نوک خودکارم خیره شده.

روز 12/12 که مقدس ترین روز زندگیم بود دعای مادر اجابت شد " ایشالا خدا یه 

عروس خوب نسیبم کنه"

سجلد هامون سنگین تر شد و روز بعد جشنی با شکوه برپا شد . 

جشنی که ماله خودمون بود نه مردم.


امیرحسین 92/12/19

                                                                                                                                                  ......................................................................................................................................................................

1- تقدیر و تشکر از کلیه دوستان، آشنایان و نوه‌های ماجون مخصوصا شخص حضرت دایی که

 ازدواجمون رو چه  بصورت حضوری, تلفنی و مجازی تبریک گفتند.

2- سر سفره عقد برای همه نوه‌های ماجون من دعا کردم ... مخصوصا مجتبی

3- این آهنگ تقدیم میشه به . . . 

نوشته شده توسط امیرحسین در سه شنبه 20 اسفند1392 |
سلام دایی جان

از امشب دیگر وقتی سرت را بر بالشت میگذاری ، خودت نیستی و یک دنیا تنهایی . 

از امشب دیگر از آن دنیای سردرگمی جدا می شوی .

از امشب به بعد باید به بیش از یک نفر فکر کنی .

از امشب به بعد  آغاز تجربه اندوزی در دنیای جدیدی  را در پیش داری . 

بعد از امشب وقتی به پشت سر خود نگاه کنی ، خواهی گفت : آن هم دنیایی بود برای خودش .

آری و باید به تو بگویم : و این هم دنیایی است برای خودش ، سرشار از مسولیت و ...

خیلی دلم میخواست که امشب در جشن تو می بودم و زحماتت را  جبران میکردم ، ولی حیف ...

فقط می توانم بگویم :

تبریک میگویم ای عزیز ..

که دیگر امیر یک خانواده شدی .

"از طرف دایی وبلاگ ماجون من "

---------------------------------------------------------------------------------------------

ترجمه متن ابتدایی :

با سلام  ، مطالب بالا همان پست  گام اول ... بود که در دو پست قبل  درباره اش صحبت کردم و امشب دیگر جا داشت تا آن را به امیر حسین  عزیز تر از جان هدیه کنم .

 دوستان وعزیزان ، نوه محبوب و خوش سخن ماجون و نویسنده  زبردست وبلاگ ماجون من امشب  به سنت حسنه پیامبر (ص) بله گفت .

بسیار مفتخرم از طرف خود و تمامی دوستان و خوانندگان ، ازدواج  امیر حسین عزیز و همسر محترمش را تبریک گفته و ورود این زوج خوش سعادت را به جمع خانه پر مهر و با صفای ماجون ، خوش آمد بگویم .

دیگر سخنی نیست جز آرزوی خوشبختی برای ایشان

----------------------------------------------------------------------------------------------

حواشی گام اول ...

۱- مادرشهید پرور و بزرگوار برادران حسین و محمد بیدگلی به دیار حق شتافت که جا دارد از طرف وبلاگ ماجون من مصیبت  درگذشت این مادر و مادربزرگ مهربان را به خانواده محترم ایشان تسلیت بگوییم .

۲- شتاب زدگی در برگزاری مراسم ازدواج در بیدگل و بخصوص خانه ماجون کلا یک امر ذاتی است .

اخـــــــه  چـــــرا ؟؟

امیدوارم در این مقوله ، مجتبی عزیز  طلسم شکنی کند  ، چون بالاخره چه چیزی از شرکت در جشن ازدواج خواهر زاده و دیدن او در لباس دامادی می تواند بهتر باشد ؟

۴- تنها نانوایی سلمقان چند روزی است که مشتری خاصی پیدا کرده که هر روز صبح زود ، تقاضای نان سفارشی کنجدی ۲ آتشه می کند !! ارتباط این خبر با این پست در دست پیگیری است .

۳- با همه این مسایل در خانه ماجون من تا کنون ۹ نوه ازدواج کردند به خوبی و خوشی انشاله

۵- بعضی نظرات این پست  به تاریخ  ابتدای تشکیل آن بر میگردد  پس زیاد تعجب نکنید . 

نوشته شده توسط دایی در سه شنبه 13 اسفند1392 |

کلا بلاتکلیفی چیز خوبی نیست و بدتر از اون، رفتن از فاز بلاتکلیفی به فاز معلق در هواست!!!

ساعت 8 صبح بود که از خواب بیدار شدم .... خیلی خیلی کار داشتم و مهمتر اینکه برنامه‌هام بدجور به هم ریخته بود.

اول برای باز کردن حساب، رفتم به بانک نزدیک خوابگاه ... بانک، نسبتا شلوغ بود ... نوبت گرفتم و روی یکی از صندلیا نشستم.

داشتم به کارهای دیگه‌ای که باید انجام میدادم فکر میکردم و همینطور به اماها، اگرها و شایدهایی که ذهن منو مشغول خودش کرده بود.

یه عادت بدی که دارم، اینه که موقع فکر کردن، راه میرم (شایدم موقع راه رفتن، فکر میکنم! ) ... بطوریکه خودم متوجه راه رفتنم نیستم؛ گاهی در یک محیط کوچیک دور خودم میچرخم و فکر میکنم...

یه خرده راه میرفتم و بعد روی صندلی می‌نشستم و همین کار رو تکرار میکردم تا اینکه صدای پیرزنی که اصن حواسم بهش نبود و در کنارم نشسته بود، به گوشم خورد... هم سن و سال ماجون من میزد ... با این تفاوت که عصا نداشت؛ عینک ریبن اصل داشت ؛ عمرا به اندازه یک هزارم ماجون من کله‌پاچه دوست نداشت و ...

پیرزن: پسر جان چقدر راه میری؟ من خسته شدم!!!

من: ببخشید؛ حواسم به شما نبود.

پیرزن دنبال دو تا گوش برای شنیدن حرفاش میگشت! و شروع کرد به حرف زدن...

حدودا 80 سالمه ولی هیچ بیماری ندارم چون همش ورزش میکنم و حتی کوه هم میرم!!!

توی کانادا زندگی میکنم و همه بچه‌هام هم اونجان ... هفته پیش اومدم ایران تا یه سر و سامونی به املاک و حسابای بانکی‌ام بدم.

تو چیکار میکنی پسر جان؟ احساس میکنم که ذهنت خیلی مشغوله؟

من: درست میشه؛ توکل به خدا.

نوبت به من رسید و به پیرزن تعارف کردم که او هم پذیرفت و از من خواست که همراه او به باجه 3 برم.

کنار نشستم و پیرزن با متصدی بانک شروع به صحبت کرد ... 

10 میلیارد تومان از این حسابم خارج کن و به حساب جدیدم بریز!!!

20 میلیارد تومان هم به فلان حساب واریز کن!!!

...

اصن یه وضی!!!

...

داشتم صفرهای این ارقام رو میشمردم ... 

پیرزنچقدر توی حسابم مونده؟؟ 

متصدی: حدودا یه میلیارد تومان.

پیرزن: همه رو بریز به حساب پسرم که اینجا نشسته!!!!!!

پیرزن رو به من کرد و گفت که حسابت رو باز کن و تا یه میلیارد رو بریزه به حسابت!!!!!!!

هاج و واج مونده بودم.....

یــــــــه میــــــلیـــــــارد!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی منو بگیره!!!

نمیدونستم که چی باید بگم ... اصن برای چی این پول رو میخواد به من بده؟

پیرزن لبخند میزد و میگفت که من اینقدر پول دارم که یه میلیارد توش چیزی به حساب نمیاد؛ تو جوونی و خیلی بیشتر به کارت میاد... برو و از زندگیت لذت ببر.

پیرزن رفت و من هنوز هاج و واج مونده بودم!!!

از بانک که بیرون اومدم، نمیدونستم که خیابون رو به سمت بالا برم یا پایین ... نمیدونستم کجا برم، تمام برنامه‌هام یادم رفته بود...

دنبال یکی میگشتم که بزنه توی گوشم تا ببینم خوابم یا بیدار!!!

برام غیر قابل هضم بود که یکی، ناشناخته این همه پول رو به من بده .... ولی، واقعیت داشت!

گفتم برم خوابگاه و قشنگ فکر کنم که باید چیکار کنم ... کارآفرینی کنم؟ یا برم هر چی دوست دارم بخرم؟ و یا .....

وقتی رسیدم خوابگاه و وارد اتاق شدم؛ ناگهان در اتاق از دستم در رفت و محکم بهم خورد و از خواب پریدم و چشمم به دوستم خورد که وسط اتاق ایستاده بود و میگفت: ببخشید، در از دستم در رفت!!!!

ساعت 8 صبح بود ... خیلی کار داشتم و اول رفتم بانک تا به کارام برسم و شاید اون پیرزن رو هم دیدم ... البته شاید!

یه سوال:

یه میلیارد به شما بدهند؛ چیکارش میکنید؟

1- کارآفرینی میکنید تا چندین برابر بشه.

2- میذارید بانک و سودشو میگیرید.

3- هر چی که دوست دارید میخرید (خونه، ماشین و ...)

4- پول رو نمیگیرید و میگید که دوست دارم خودم پول در بیارم.

نکات:

1- شما هم وقتی میخواین فکر کنید؛ راه میرید عایا؟

2- قطعه بسیار زیبا و شنیدنی مجنون اثر استاد مرتضوی؛ تقدیم به شما.

3- اگه یکی توی خیابون پیدا میشد و میزد توی گوشم، همونجا از خواب بیدار میشدم و دیگه این همه راه تا خوابگاه رو نمیومدم!!!


نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه 7 اسفند1392 |

یادم هست زمانی که ماجون خوب من به سفر مکه رفته بود تعریف میکرد که اونجا تو هتل محل اقامت اگه چیزی خراب میشد ؛ هیچ یک از پرسنل عرب هتل (احتمالا بدلیل استعداد پایینشون ) از عهده تعمیر آن بر نمی آمدند .

ماجون میگفت: برای نمونه یک دفعه یک لامپ ، تو یک جایی مثل راهرو هتل سوخته بود و هیچ کدوم از اونها قادر به تعویض اون نبود .

از توی کاروان ما ایرانی ها بابا جون (همسر ماجون) یکبار رفت بازار و یک لامپ خرید و فوری در اون محل نصب کرد .

عرب ها که این صحنه را دیدند ، خیلی خوششون اومد و از این هنر نمایی باباجون به وجد آمدند و فورا او را مهندس خطاب کردند .

از اون به بعد تو هتل به بابا جون میگفتند مهندس و بارها از باباجون برای کار فنی تقاضای کمک کردند .

پس ما نتیجه میگیریم که اولین مهندس خونه ماجون من بابا جون خدابیامرز بوده (روحش شاد - نوه ها بخونند اون فاتحه رو دیگه ...)

این را هم باید بگم که بابا جون در زمینه های مختلفی همچون بنایی ، نجاری ، آهنگری ، کشاورزی و آشپزی سررشته داشت و یک مهندس تجربی واقعی بود .

امروز دیگه تو خونه ماجون من مهندسان فنی و تحصیل کرده دانشگاهی هم داریم که از جمله اونها

به :

۱- مهندس مهدی عزیر نوه ماجون و اولین مهندس دانشگاهی خانه ماجون

۲-دایی .....................

۳- مهندس مجتبی عزیز نوه گل و بانشاط و نویسنده زبردست وبلاگ وزین ماجون من

۴ - و امیر حسین ،ابوذر و سلمان  عزیز که در کارهای مهندسی اشتغال دارند .

میتونم اشاره کنم .

----------------------------------------------------------------------------------------

زیر نویس :

الف - پنجم اسفند روز بزرگداشت خواجه نصیر الدین طوسی را که به نام روز مهندس نامگذاری کرده اند به جامعه مهندسین کشور و تمام دوستان و آشنایان مشغول در این حرفه و نوه ها ی مهندس ماجون من تبریک میگویم.

البته تو مملکت ما راه برای دریافت سمت مهندسی برای همه بازه پس دختر خانوم های عزیز و بخصوص نوه های دختر ماجون من هم میتونند این موقعیت را داشته باشند ولی نه دیگه هر نوع مهندسی ... والا

ب- از تمام کسانی که تولد حقیر به یادشون بود و پیام تبریک دادند تشکر میکنم .

ج- یک پست با نام گام اول .. چند روز قبل گذاشته بودم که به دلایل فنی موقتا برداشته شد که بعدا مفصلا با نظراتی که عزیزان خوننده براش داده بودند درج میکنم .

د - خبرهایی تو خونه ماجون من این روزها در جریان است که به پست گام اول .. ربط داره که اون را هم انشاله بعدا رسانه ایش میکنیم .

ه - بزنید اون دست قشنگه را به افتخار خودم که بعد از یک ماه یک پست گذاشتم و مشکلات اینترنتی و مشغله های زندگی دست از سرم برداشت .

در پایان :

دستهایی که می سازند مقدس ترند از لب هایی که دعا می خوانند.

کورش کبیر

خداییش ، تیپ ها را حال میکنید؟ 

نوشته شده توسط دایی در دوشنبه 5 اسفند1392 |

دوشنبه ای که گذشت طبق روال دوشنبه ها شب خواب ماجون بودم و این درحالی بود که

مجتبی در استان کاشان آینده حضور نداشت و باید تنها در جوار ماجون می لالائیدیم.

ساعت 10 شب بود که پسرخاله محترم تلفن زدو یادآوری کرد( مدیونین اگر فکر کنین که یادم رفته بود) 

ساعت 11 شب شد و خود را به سرای عشق رساندیم.

ماجون : دیر کرده ایـ .. ننه اگ چیزی نخورده ای همه چیزی تو یخچال هـ.

من: ن تا خرخره پرم

ماجون: پس برو او اتاق بخواب

من: نه. میخام با تو باشم میخام با تو باشم هنوز عاشقونه.......

باهم داشتیم برنامه نود می دیدیم که پیام بازرگانی تشریف آوردند که ما نیز چرخی در

 کانال های تی وی می زدیم که ناگهان ماجون گفت : اِی بی مزه. ولوم تی وی را کم کردیم که

 دوباره گفت :

 نگاش کو بی مزه را. با یک چرخش سر به چپ ، فهمیدیم که مخاطب حرف هایش 

پشه ای است که او را بوسیده و اعصاب عزیز ماجون را خط خطی کرده و ما در یک حرکت

 آکروباتیکاو رابه عزای مادرش نشاندیم. و گذشت

عادل خان داشت با یکی کل کل می کرد که با موسیقی لایت ماجون ما نیز افقی شدیم

ساعت از 1 گذشته بود که همزمان با برخورد عصای ماجون به روده کوچک من ، 

فریاد برآمد که جاما بردن ، پاشو ننه

وحشت زده عمودی شدیم که دیدیم ماجون در جایش نشسته و مبهوت صفحه جعبه جادویی شده .

 گفتم چه شده

ماجون:جاما بردن بالا و اشاره کرد به تی وی که تیم تبریزی کاپ مسابقات حذفی را بالای 

سر برده است و ماجون گفت بگمونم که امسال رنگ سرخ مد شدَ نگاشو کن همشو قرمز پوشیدن.

با این حرکت ناهنجار ماجون خواب از وجودمان رخت بر بست و رفت و....

 در این مدت به تمرینانواع آهنگهای درخواستی ماجون و اجرای سمفونیک او  در سالن

 امفی تئاتر برج میلاد و یا شایدم در آکروپلیس یونان گوش می کردیم   

دمدمه های اذان صبح بود که حالا چشمانمان گرم شده بود که موذن مسجد محل با صدای  

رسا سحر خوانی می کرد و هر جایی هم که از یاد برده بود آهنگش را می نوازید و 

 حالا مگر اینماجون ول کن بود . پاشو . پاشو نماز بخون . سرم از درد داشت می ترکید 

که چند دقیقه ای با معبودخویشسخن گفتیم و چهار دست و پا  مسیر رسیدن به رختخواب

 را طی نمودیم .

هنوز ساعت 6 نشده بود که دوباره عصا ، دوباره روده ، دوباره هنجار....

چیه ماجون دیگه کی جام برده

چرا این برنامه که پسر کچل کاشونیه مجریشه ، نیومده

یک ساعت دگه میاد

یعنی م یه ساعت کم خوابیدم

و دوباره...........

بالاخره تصمیم بر آن شدکه ساعت 7 رسماً بیدار شده و برویم دنبال بدبختیمان . ماجون در

 حالی که لیوان چای در دستش بود به عکس پرتقال پایین صفحه تلویزیون نگاه می کرد و

گفت صبح بخیر.

گفتم صبحت بخیر عزیزم با این که دیشب نذاشتی بخوابم و گفت لابد خوابد نمی یومده ، برای  

شب پرتقال برام بخر. اینم پول

.............................................................................................

1. 1- وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعالَمین

2. 2- 28 بهمن تولد مدیر وبلاگ وزین ، پربار ، زیبا و دوست داشتنی ماجون من است پس دایی جان تولدت مبارک ، هزار ساله بشی ایشالا.( بزنید اون دست قشنگه رو ) . بوس

3.  3- 26 بهمن تولد نوه ای بود که بسیار شیرین زبان است

4.  4- خبرها حاکی از آن است که تقدیر دوباره دست دایی را از دنیای مجازی قطع کرده و کماکان خبری از او نیست

5.  5- گوش های من بسامد صوت خروچف های ماجون را بافرکانس 300 هرتز احساس کرد.

     6- این آهنگ فقط و فقط تقدیم به ماجون 

     در پــــــــــــــــناه حــــــــــــــق

نوشته شده توسط امیرحسین در چهارشنبه 30 بهمن1392 |

از جلو نظام

الله

فایده نداره، بلندتر

از جلووووووو نظام

الله

خبر دار

یاحسین


امشب شب متفاوتی نسبت به شب های دیگر در سرای ماجون من بود . شبی که اکثراً می نامیدند شب وداع 

امشب نگرانی در چهره ماجون من نمایان بود. همه می خندیدند اما این حس نگرانی را دیگر اهالی نیز داشتند.

امشب یار و و همدم چند ماه اخیر ماجون راهیه سفری می شود که در عین اجبار بودن ، خاطرات خوشی را به همراه خواهد داشت.

شب خواب ثابت شب های اخیر باید شب هایی را بگذراند که معلوم نیست چگونه صبح خواهد شد.

پایه گذار اتاق گیم نت ماجون من ، پایه گذار دورانی است که بعدها از آن با سری بالا و سینه ای ستبر، قد راست خواهد کرد و خواهد گفت گذرانده ام.

پسرک قصه ی ما چیزهایی را درک خواهد کرد که از آن مردی خواهد ساخت شجاع دل و قوی اراده.  

پیروزی در مقابل شکست های کوچیک و بزرگ و مشکلات ریز و درشت ، مسئولیت پذیری بیشتر ، قوه تصمیم بالاتر

 و البته اخلاق بهتر و احترام بیشتر به پدر و مادر همه از تجاربی است که آدمی در لباس سربازی به آن می رسد

نوه ماجون خواهد فهمید که وقت چقدر ارزش دارد، متوجه خواهد شد  با آب سرد هم می شود وضو گرفت ، بدون چنگال هم می توان غذایی را خورد که دست پخت آشپزش با مادر یک دنیا فرق دارد

خواهد فهمید که می شود عقده را سر آدم برفی بیچاره ماجون خالی نکرد . و فن سالتو بارانداز جایی دیگر کارایی دارد. و آدم های اطراف را باید مراعات کرد.

درک خواهد کرد که " جز راست نباید گفت ، هر راست نشاید گفت"

در لباس مقدس خدمت بودن برای جامعه اسلامی سعادت می خواهد ، سعادتی که در پشت آن عکس و نام شهیدی است که پرچمش را تقدیم به امثال میثم کرده است.

امشب میثم هم مثل من حال خوشی داشت وبا این تفاوت که او حس و حالی را داشت که من سال گذشته تجربه کرده بودم.

میثم اولین نوه ای نیست که به سربازی می رود و بدون شک آخرین هم نخواهد بود .

با آرزوی موفقیت و سلامتی میثم عزیز

پی نوشت

عکس ها ، خاطره ها و یادداشت های دوره ضرورت همه از چیزهایی است که یکبار در عمر بدست می آید و ما بقی عمر حس نوستالژیکی است که به همراه دارد.من به شخصه دوره گذراندن سربازیم را خیلی دوست داشتم .انسانهای ناب و کمیاب بدست آوردم.و هنوز با آنها در ارتباطم . آنها گل هایی بودند که من هنوز مثل آنها را بو نکرده بودم.

نکته

1.تردید تقدیم به تقدیر

2. محمود شاگرد اول رشته ریاضی در ترم اول شده . بهش تبریم می گم. (بچه به دائیش رفته دیگه)

3.حدود 2 هفته است که اینترنت دایی قطع شده ، با آرزوی سلامتی برای خودش و خونوادش ، ایشالا که اینترنتش وصل بشه.

3. طنز شوخی کردم مهران مدیری را از یه جایی گیر بیارین ،ببینین،قشنگیه یه کلی

 پیامک اومده
مورد داشتیم....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خب دوستان اشاره میکنن مورد برطرف شده

یا حق


نوشته شده توسط امیرحسین در شنبه 19 بهمن1392 |
 
مطالب قدیمی‌تر