فقط توی ماه رمضونه که آدم ساعت 3.5 نصف شب از خواب بیدار میشه و در کمتر از نیم ساعت یه بشقاب قیمه داغ و پشت سرش نصف هندونه یخجالی چاله سمبک رو میخوره و بعدش از خود بیخود میشه و میگه: چه جور روزه خِم رفت!!!

فقط توی ماه رمضونه که یه چشم آدم به کولر و چشم دیگه‌ش به ساعته...

توی ماه رمضونه که به محض گفتن اذان مغرب، حجم وسیعی از شربت، هندونه و خربزه در کمترین زمان ممکن توسط افراد خورده میشود و پس از آن افقی میشوند و به قول ماجون من، جمله "مَ دِگَه آدم نیستم" در موردشون کاملا صدق میکنه .... (جمله "مَ دِگَه آدم نیستم" از جملات معروف ماجونی‌ست و در مواقعی استفاده می‌شود که بر اثر پرخوری به معده فشار آمده باشد و سلولهای تشکیل دهنده دیواره معده به شدت تحت کشش باشند!!!!)

توی عصرهای ماه رمضونه که وقتی از توی خیابون مفتح و از روبروی فالوده بستنی رد میشی، با خودت میگی که آخر شب میام اینجا یه فالوده مَشتی میخورم .... اما بعد از افطار به علت وارد شدن حجم زیادی از شربت هندونه به معده، اصن بی‌خیال میشی!!!

 فقط توی بیدگله که روزه رو می‌روند؛ جاهای دیگه روزه رو می‌گیرند!!!

توی بیدگله که موذن‌ها اذان صبح رو همزمان با تهران میگن ولی اذان مغرب رو یه ربع زودتر میگن!!!

 ماجون منه که با اینکه به خاطر بیماری نباید روزه بگیره ولی بازم دوست داره که روزه بگیره اما توی این گرما سخته ...

ماجون: من امروز رو روزه بودم....

من: راست میگی؟ چرا توی این گرما روزه میگیری؟

ماجون: یَه خورده آب خوردم!!!! آخه اگه آب نخورم روزه گرفتن امر لامحالیه!! (امر لامحال: کار غیر ممکن (از جمله عبارات اصیل ماجونی می‌باشد))

من: حالا یَه خورده چیزی نیست .... حالا چقدر آب خوردی؟

ماجون: یَه دیگ!!!!!!!!!!!

من: یَه دیگ؟؟؟؟ نه فکر نکنم یَه دیگ آب روزه رو باطل کنه، اگه یَه پاتیل بود شاید باطل میشد!!! 

نکات:

1- برای فرو نشاندن تشنگی در موقع افطار بایستی آب یا شربت را آرام آرام خورد؛ سریع خوردن آنها باعث دل درد و باقی ماندن تشنگی می‌شود...

روزی فردی نزد ابو علی سینا آمد و به او گفت من هر چی آب میخورم باز هم تشنه‌ام در حالیکه معده من پر از آب شده؛ چه باید بکنم؟

ابو علی سینا ظرفی را از آب پر کرد و گیاه خشگی را روی آب ریخت ... ظرف را به او داد و گفت که مواظب باش که گیاه روی آب را نخوری...

فرد آرام آرام آب را خورد تا گیاه را نخورد و پس از آن گفت که تشنگی‌ام رفع شد... این گیاه چه بود؟

ابو علی سینا به او گفت که گیاه خاصی نبود، فقط برای این بود که تو آرام آرام آب بخوری!!!

2- عرقیجات بیدمشک و کاسنی و آبلیمو و همینطور سبزیجات و خاکشیر و تخم شربتی به علت نگه داشتن آب در خود، برای رفع تشنگی مناسب هستند و جالب اینجاست که هندونه رفع تشنگی نمیکنه!!!

3- ولادت با سعادت حضرت قاسم‌بن‌الحسن (ع) بر همگان مبارک باد.

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 13 تیر1393 |

این شب‌ها نام ایران در جهان می‌درخشد....

صدای داخل سالن آزادی خیلی خیلی زیاده یا بهتر بگم کر کننده‌ست، به طوریکه آدم راه رفتن یادش میره چه برسه دیگه بخواد والیبال بازی کنه!!!! اما این پسر کوچولو توی اوم سر و صدا خوابِ خواب بود!!!

 

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه 2 تیر1393 |
تنها بودن، اصن حس خوبی نداره مخصوصا اینکه چشم انتظار هم باشی....

ماجون من، تقریبا تمام روز رو توی خونه و روی تخت چوبیش تنهاست و تنها سرگرمی ماجون من تلویزیونه!!!

گهگداری از پشت پنجره اتاقش یه نگاه به دالون خونه میندازه تا ببینه کسی میاد توی خونه یا نه...

و شاید هم گهگداری نگاهش به عکس‌های پسرهای جوانش که یکیشون شهید و یکیشون هم جوان‌مرگ شد دوخته میشه ... عکس‌هایی که خیلی ساله روی تاقچه اتاق ماجون من هستند و با بزرگواری خاصی به همه لبخند میزنند... نمیدونم وقتی ماجون من توی تنهایی روزانه‌ش، چشمش به گلهای پرپرش میفته چه حسی به ماجون دست میده؟

شاید میزنه زیر گریه ... شاید باهاشون حرف میزنه و درد دل میکنه ... و شاید هم به اونا لبخند میزنه و یاد دوران کورکی و جوانی‌شون میفته...

ولی میدونم که ماجون من، حداقل 2 رکعت نماز به نیت‌شون میخونه....

غروب که میشه، دیگه کم کم ماجون من عصاشو به دستش میگیره و آروم آروم میاد توی حیاط ... ماجون من، درد پای شدیدی داره و چند وقتیه که پادردش بیشتر شده و گاهی برای رفتن یک مسیری که یه پله کوچیک داره، اذیت میشه و به سختی راه میره...

وضو میگیره و جانمازش رو روی تخت چوبی حیاط پهن میکنه و شروع به خوندن نماز میکنه... نمازش که تموم میشه، نگاه ماجون من از درِ خونه برداشته نمیشه؛ چونکه قراره بچه‌هاش بیان...

اگه یکی از دایی‌ها یا خاله‌ها یک شب غیبت داشته باشند و حتی زنگ هم نزنند، ماجون من نگرانشون میشه و حتما بهشون زنگ میزنه تا از حال اونا با خبر بشه...

تمام دلخوشی‌های یک مادر، بچه‌هاش هستند و دوست داره که همه اونا رو دور خودش ببینه...

ماجون من دوست داره که همه بچه‌هاش دورش باشند و گاهی وقتا به بهانه شام یا ناهار همه رو دور یک سفره بزرگ جمع کنه 

وقتی همه بچه‌ها دور سفره جمع میشن، چشمای ماجون من از شادی برق میزنه!

یه نفر که نباشه، ناراحتی رو میشه از چشمای ماجون من خوند...

ماجون من از پادردش برای بچه‌هاش میگه ... میگه که رفتم پیش دکتر کفیل و بهم گفت که چربی‌ت خوبه، قندتم خوبه ولی فشارت بالاست.... میگه که دیشب تا صبح از سوزش پا، خوابم نبرد...

ولی اصن دوست نداره که دردهای بچه‌هاش رو بشنوه، اگه بدونه که یکی از بچه‌ها غم داره، تا صبح خوابش نمی‌بره ... دوست داره فقط خبرهای شاد و خوب رو بشنوه ... 

اگه یه کم پیش ماجون من بشینی و باهاش درد دل کنی، می‌بینی که چقدر ماجون من دوست داره یه بار دیگه بره مشهد و بارگاه امام رضا (ع) رو ببینه .... ولی به بعدش یه لبخند تلخی میزنه و میگه که من با این پادردم کجا برم؟؟!!!

تسلیت:

درگذشت زن عموی خانواده ماجون من، که مادر و ماجونی بود با بی‌نهایت مهربانی و فداکاری که پس از تحمل چند سال بیماری و رنج، دعوت حق را لبیک گفت، به فرزندان و نوه‌هایش (مخصوصا علی اصغر) تسلیت عرض میکنیم و از خداوند برایش آمرزش طلب میکنیم. (فاتحه)

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه         صبوری‌های تو مادر، منو به گریه میندازه

مثِ یک طفل خواب‌آلوده من محتاج آغوشم            از اون لالایی‌هات مادر، بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من، تو دلواپس‌ترین بودی       برای اشک‌های من، همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم، تو ای محرم‌ترین یارم        به نام نامی مادر، همیشه دوستت دارم

نوازش کن منو مادر که فرزند تو غمگینه               کی میخواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه

گل من روزگار روزی تو را از شاخه می‌چینه           در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 30 خرداد1393 |
هر کسی ماجونش رو به یه اسمی صدا میزنه!

توی بیدگل، یکی به ماجونش میگه مادربزرگ، یکی میگه ننه بزرگ، یکی میگه ننه حاجی و حتی در مواردی هم دیده شده که به ماجونشون، عزیز هم می‌گویند!!!

در خانواده ما هم میگن My Grandmother که معنی دقیق و تحت‌الفظی آن میشه ماجون من!!! 

در زبان دهی به ماجون، ماجوو گفته میشه؛ اما در شهرهای دیگه به ماجونشون چی میگن؟؟؟

لرهای بختیاری میگن دایَه

ترک‌ها میگن خان ننه

اصفهونیا میگن ننه جـــــــــــــــــــــون

گلستانی‌ها میگن یاعجی

گیلکی‌ها به ماجون مادری نَنِه و به ماجون پدری پیل مَر میگن

مشهدی‌ها میگن ننه کلون

ولی در اکثر جاهای ایران مثل کردها، هرمزگان و خیلی از جاهای دیگه میگن نَــنِــه.

در کشور ژاپن به ماجون میگن 祖母 به نظرم اگه میگفتن おばあちゃん بهتر بود!!!!!

راستی، شما ماجونتون رو چی صدا میزنید؟؟؟

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 9 خرداد1393 |
هفته پیش، دایی با رُمان وارد بیدگل شد!

اهل اوکراین است...

حال و روزش بد نیست ...

نام او رُمــان است...

معاون دایی است ...

یه گوشی خفن با یه کتاب الکترونیکی خیلی خفن دارد و همینطور سر سوزن ذوقی!!!

اصن یه وضی .... بگذریم.

رُمــان، روسی و آلمانی را خوب بلد بود، ولی انگلیسی را خیلی کم بلد بود!!!!! (اینو دایی گفت؛ یه وقت فکر نکنید که ما انگلیسی بلدیم؛ ما در حد I am a blackboard هم نیستیم!!!)...

چند کلمه‌ای هم فارسی میدانست، بطوریکه بایستی با کلماتی که میگفت، یه جمله میساختیم تا ببینیم چی میشه!!!

شاعران ایران را به خوبی میشناخت و چند شعر سعدی رو هم از حفظ بود ... میگفت:

"سعدیا، مرد نکونام نمیرد هرگز" ....  به من میگفت که مصراع دومش چی میشه؟ ... گفتم: بی‌خیال، خودت چطوری؟؟؟!!!!

از شعرهای فردوسی و داستان رستم لذت می‌برد.... میگفت که یه سایت روسی برای شعرای خوب ایران درست کردم.

نکات:

1- رُمــان، واژه‌های ماجونی را دیگه اصن بلد نبود!!! .... بهش میگفتم "دِرِسِرِهَن"؛ لبخند میزد و میگفت: ok!!

2- رُمــان یه تی‌شرت داشت که روی اون نوشته بود: "چو ایران نباشد، تن من مباد"! بهش گفتم یکی از اینا رو به ما هم بده!!! جوابی نداد!!! فکر کنم یا حرف من رو نفهمید و یا شایدم یابو آب داد!!!!

3- دایی  همه سعی خودش رو کرد تا همه جای شهر و منطقه را به رُمـــان نشان دهد و تا حدی هم موفق بود، اما رُمــان، به این مرحله از عرفان و معنویت نرسیده بود که توفیق دیدار ماجون دوست‌داشتنی من را داشته باشه.

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 1 خرداد1393 |

مــــرد است دیگر، گاهی  دلش جوراب نمی‌خواهد!

مـــردها موجودات پاک طینت، ساده، بی‌آلایش، نورانی!!، با شرافت، خمیده در برابر فشارهای هارمونیک زندگی، با صفا، مهربان، خوش قلب، فداکار و ایضا وفادار، سر زننده به وبالگ و کامنت نگذارنده!!، متاهل و متعهد یا مجرد و متعهد، در مواقعی خاص و نادر الهی و ..... هستند.

فقط مـــردها هستند که آهنگ‌های "جواد یساری" و "عباس قادری"  رو با تمام وجود گوش می‌دهند.

مـــردها هستند که استرس زندگی را از 18 سالگی و اون هم با کیفیت HD می‌بینند.

مــردها هستند که سر ماه که شد، استرس قسط‌های بانکی رو تحمل می‌کنند.

درست است که اکثر مــردها آشپزی نمیکنند؛ اما سرآشپزهای بهترین رستوران‌های شهر و کشور، نشان می‌دهند که مـــردها بخواهند، آشپزی هم میکنند و خیلی خوب هم این کار رو انجام میدهند.

مــردها موجودات مظلومی هم هستند ... در طول سال، فقط یک روز برای مــرد است که در آن روز هم خیلی از خانم‌ها به مراسم اعتکاف رفته و چند روزی را عزلت می‌گزینند و این مــرد نگون‌بخت، نه تنها جورابی دریافت ننموده بلکه برای حاجیه خانم بایستی دسته گل و کادو تهیه نموده و به استقبال ایشان برود تا خدایی ناکرده، خاطر ایشان مکدر نگردد!!!!

و پدر، یکی از زیباترین واژه‌های هستی‌ست که عمود و ستون یک خانواده است و چه زیباست که می‌گویند که پدر همچون خودکار می‌ماند ... شکوه و جلالش را تا آخرین لحظه حفظ میکند و ناگهان روزی میرسد که دیگر نمی‌نویسد!!! 

روز 13 رجب، روز ولادت مولای متقیان، حضرت امیرالمومنین علی (ع) و روز پدر بر تمام شیعیان، مخصوصا پدران مهربان و فداکار مبارک باد.

نکات:

1- بعضی از کامنت‌ها همینطوری پاک میشه؛ مسئولین رسیدگی کنند.

2- وبلاگ ماجون من، 3 تا نویسنده داره ... امیرحسین که پیداش نیست و دایی هم چسبیده به سواحل نیلگون خلیج همیشه فارس و اصن معلوم نیست کجا هَه !!!

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 21 اردیبهشت1393 |

این ماجونایی که بعضی از کلمات را اشتباه میگن؛ مثلا به جای "منجمد" میگن "ممبجد"!!!

اینایی که توی مهمونیا، نصف غذاشون رو دست نخورده میذارن و با عشوه میگن "من سیر شدم"... اینا همونان که توی خونشون با قابلمه دست به یقه میشن و تا آخرین لحظه هم دست بردار نیستند!!!

اینایی که از این گوشی‌های لمسی خریدند و برای سلام کردن باید ازشون وقت بگیری!!!

اینایی که توی محرم وظیفه خطیر سنجش طول هیئات را بر عهده دارند!!!

اینایی که از بیدگل میان تهران و لهجه‌شونو عوض میکنن و تهرانی اصیل حرف میزنند؛ وقتی توی جمع گوشی‌شون زنگ میخوره و می‌بینند که از بیدگله؛ هنگ میکنند و همه کسره و فتحه‌ها رو قاطی میکنند!!!

اینایی که وقتی کله‌پاچه می‌بینند، با یه دست دماغ‌شونو میگیرند و با دست دیگه خودوشونو باد میزنند!!!

این کارمندای تنبل ادارات که یا وقت نمازشونه، یا وقت نهارشون و یا میرن بیرون برای هواخوری و بر ارباب رجوع منت نهاده و 5 دقیقه در ساعت، پشت میز می‌نشینند و خیلی شیک و مجلسی میگن که "باید روال اداری طی بشه"!!!

این مجریان برنامه‌های خانواده که ژست روشنفکری میگیرن در حالیکه سیکل‌شونو با نذر صلوات و ختم انعام گرفتند!!!

این عاقا داوود خودمون که پارسال توی دانشگاه آزاد جادوغ آباد در رشته "شناسایی دقیق امواج در مکان‌های خاص" در مرحله تکمیل ظرفیت پذیرفته شده؛ امسال پشتیبان کانون شده و به همه، کتاب‌های قهوه‌ای کانون را برای موفقیت پیشنهاد میکنه!!!

اینایی که تا توی دانشگاه قبول میشند دیگه نمیشه کنترل‌شون کرد و در هر زمینه‌ای یه سر میرند بالای منبر!!!

اینایی که وقتی از خونه میرند بیرون، بهشون میگی کجا میری؟ میگه بیروووو؛ اینا همونان که موقع اومدن وقتی بهشون میگی کجا بودی؟ میگن: بیروووو!!!!

اینایی که میگن: هــَه خوبَه پسره میره کارخونه؛ دخترم قالی می‌بافَه!!!

اینایی که در ثبت نام یارانه شرکت کردند و بدون استثناء، حقوق‌شون رو زیر 600 زدند؛ اینا همونان که هر هفته رستوران و فست فودشون لنگ نمیشه!!!

اینایی که تا بنزین گرون شد، دبه‌ها را جهت انبارسازی سوخت آماده کردند!!!

اینایی که دوربین 20 میلیونی میگیرن و نهایت خلاقیت‌شون رفتن به کویره و عکس گرفتن در حالت متفکرانه و در توضیحات عکس می‌نویسند: این منم .... زنی تنها .... در آستانه فصلی سرد!!!

این پسرایی که با موتور توی خیابونا میچرخند و با دیدن یه دختر، بطور غیر ارادی تک چرخ میزنند!!!

این چای گلستان که امروز یه بسته‌شو خریدیم و تا بازش کردیم با کله سوسک مواجه شدیم!!!

اینایی که وقتی میخوان برای یه متن وبلاگ کامنت بذارند؛ دقیقا یه خط از متن رو کپی میکنند و برای خارج شدن از نقش هویج، یه لبخند یا گل بلگفایی هم آخرش میذارند!!!

این دایی وبلاگ که امسال عید نیومد و نقش مسی رو توی تیم ما داشت؛ فقط با این تفاوت که قد دایی از مسی بلندتره!!!!!!

این ماجون من، که خیلی مهربونه و دلم براش تنگ شده........  

 

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 7 اردیبهشت1393 |

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... خیلی خیلی خوشحال می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... از خود بی خود می‌شود و اصن بی‌خیال چربی و فشار خون می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... دیگر پایش نمی‌سوزد و شب را راحت می‌خوابد!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... در کسری از ثانیه، خودش را به آشپزخانه و به کله‌پاچه می‌رساند!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... احتمال رویت شدن او در نیمه‌های شب، کنار کله‌پاچه بسیار زیاد است!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... فوق‌العاده مهربون می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... اصن یه وضی!!!

معمولا ماجون من، یک دست کله‌پاچه زاپاس به نیت دایی توی یخچال دارد و یکی از آرزوهاش اینه که وقتی دایی اومد، کله‌پاچه رو بار بذاره و دِرِسِرِهَن  همه به طُفِیلِه دایی دور هم بنشینیمو کله‌پاچه بخوریم...

دایی بدقولی کرد و عید امسال را نیومد و یه چشم  ماجون من به در خونه بود (برای دایی) و یه چشم دیگه‌ش به در یخچال بود!!! (برای کله‌پاچه)...

 ماجون من وقتی که مطمئن شد که دایی نمیاد، هر دو چشمش را به یخچال دوخت تا برنامه کله‌پاچه را عملی کند. شب دوازدهم فروردین بود که پروژه کله‌پاچه کلید خورد و کله‌پاچه برای صبح فردا بار گذاشته شد.

دیگه  ماجون من خوابش نمی‌برد و در ساعات اولیه بامداد مرتبا به کله‌پاچه سر میزد...

من حالا نمیگم که هر کسی بدون اینکه حرفی بزند با یه کتری آب جوش (تصویر بالا) و یه گونی نمک درشت به سمت کله‌پاچه نگون‌بخت حرکت میکرد و یه کتری آب و یه مشت نمک توی قابلمه خالی میکرد و اصنم نمیگم که این افراد  ماجون من، مادر من و از همه مهمتر دایی عباس بودند!!!

خلاصه دریایی از آبگوشت با طعم آب‌های اقیانوس اطلس تولید شد .... بگذریم...

صبح دوازدهم فروردین بود و  ماجون من، چشماش به در خونه بود تا بچه‌هاش از راه برسند و دور هم صبحانه بخورند.

 همه اومدند و صبحانه‌ای بسیار خوشمزه دور هم خوردیم ... دست دایی عباس درد نکنه که هم نون سنگک گرفته بود و هم همه را از نمک‌پاش بی‌نیاز کرده بود!!!

جای کسانی که نبودند هم خیلی خالی بود ... اگه میومدند، مطمئنا می‌تونستند آبگوشت بخورند!!!

نکات:

  1-پیشاپیش روز مادر را به همه مادرای مهربون مخصوصا  ماجون من تبریک عرض میکنیم و آرزوی طول عمر با عزت و سلامتی براشون داریم و آهنگ زیبای نــنـــه جاست فور ماجون من.

2- لغات  ماجون من:

دِرِسِرِهَن = مثلا                                        طُفِیلِه = بهانه

 3-جالب است بدانید که کله‌پاچه، چهارمین غذای چندش آور در جهان می‌باشد!!!! لیست 10 غذای چندش آور در جهان، در ادامه مطلب آورده شده است.... (این تصاویر به افرادی که حساس هستند، توصیه نمی‌شود!!!!!)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 29 فروردین1393 |
سیزده  همیشه از روزهای خاطره انگیز در تاریخ خانه ماجون من بوده .

یکی از علت هاش هم تاریخ تولد بابا جون (همسر ماجون) خدا بیامرزه که دقیقا روز سیزده فروردینه  .

اون روزها از این جنگول  کلاغ بازیهایی جشن تولد ، که  این روزها رسم شده نبود. جشن و  بساط و بزن و  بکوب و کیک تولد و کادو  و این چیزا معنی نداشت .

پچه های ماجون ، خیلی که دوست داشتند تولد باباجون  به یادموندنی باشه ، از او میخواستند روز سیزده اونا را به بیرون  خونه یا دشت و صحرا  ببره و  یک ناهار خوب تدارک میدیدند و حسابی بابا جون را سرافراز  میکردند .

یادمه  گاهی باباجون  روز سیزده  دست بچه هاش که  همه نوجوان بودند میگرفت و به اتفاق ماجون میبرد به امامزاده هلال ابن علی (ع) .

بعد زیارت و خرید وتو راه برگشت ، برای اینکه یک شیرینی تولد هم  بهمون  بده، ما را به  مغازه  فالوده بستنی  فروشی دوست قدیمیش که کنار حرم هلال بود میبرد و فالوده بستنی مفصلی بهمون میداد  و شادمون میکرد.

البته بگم اون روزها انواع شکلات و شیرینی و چی توز و  بستی دایتی و ... نبود و بابا مامان ها هم از دستشون بر نمیومد  همیشه این کار ها را بکنند  و اگه سالی ماهی هم این کار را میکردنددر نوع خودش یک سورپرایز بود ..

اما خاطره اول سیزده :

یک بار با ماجون و باباجون و بچه ها روز سیزده رفته بودیم هلال ابن علی و تو راه برگشت باباجون مارا برد بستنی فروشی.

بستنی اون روز خیلی سرد بود . بابا جون هم چون دندونش مصنوعی بود سردی بستنی ها را حس نمیکرد و تند تند بستنی میخورد  گاهی هم به ما میگفت : چرا اینقدر دست دست میکنید الّا باشید هه بخور بابا  .

بعد چند دقیقه یکدفعه دیدیم باباچون چسبیده به دهنش و به طور مشکوکی داره به چیزی که تو دهنش مونده کلنجار میره  و با اشاره  یه چیزی میگه.

در نهایت کاشف به عمل اومد که دندونای باباجون هم از سردی بستنی یخ بسته و دیگه  نمیتونه اونها را تو  دهانش نگه داره .دندان درد

بعد باباجون گفت : این بستنی ها راچقد سردش کردن ، دندون مصنوعی منم یخ زد .    

تو راه برگشت  ما و بابا کلی به این اتفاق و حرفاش خندیدیم و این تبدیل به یک خاطره شاد شد برامون.

 خاطره دوم سیزده :

یک روز سیزده من و بابا جون تو خونه مونده بودیم و بقیه رفته بودند سیزده بدر .

من چون خیلی فالوده دوست داشتم  کنجکاو بودم  یاد بگیرم فالوده چطوری درست میشه .

اون روز این را از بابا خواستم و او با مهربونی گفت :فالوده درست کردن که کاری نداره بابا . خودم برات درست میکنم.

یادمه  اون موقع مهدی (مهندس کم پیدای خودمون) هم خیلی علاقه به شیرینی پزی داشت و کلا زده بود تو کار شیرینی و راحت الحلقوم . اصلا یه وضعی بود  .من قضیه  فالوده را فوری بهش گفتم و اون هم سریع امد تا فالوده سازی را یاد بگیره .

بابا جون گفت : اول باید نشاسته را با آب مخلوط و بعد پخت و مایع حاصل را از  یک  قیف سوراخ سوراخ مخصوص عبور داد تا رشته رشته بشه و بلافاصله توی آب سرد ریخت تا خودشو بگیره بعدهم شربت و گلاب بهش زد.

همه کارها به خوبی انجام شد فقط قیف مخصوص نبود که مایع را رشته کنه .

گفتیم چکار کنیم که یکدفعه بابا یک قوطی خالی شیرخشک برداشت و با یک میخ تهش را سوراخ سوراخ کرد و مایع  را ریخت توش تا بصورت رشته خارج بشه.

ولی مگه مایع از تو اون سوراخ ها رد  میشد !

همه گزینه ها  روی میز بود  برای خارج کردن رشته ها از توی قیف .

مهدی  ، پیشنهاد داد که با یک  اهرم فشار  مایع را به صورت رشته از سوراخ خارج کنیم .

گزینه اهرم  فشار در این عملیات ، گوشت کوب چوبی ماجون (لهستان فعلی فرهنگستان زبان) تعیین شد و بلافاصله گوشت کوب احضار و به کار گرفته شد.

 

باباجون  قوطی  حاوی  مایع نشاسته را نگه داشته بود و من و مهدی دو دستی گوشت  کوب  بدبخت را در دست گرفته و با شدت و عدت به داخل قوطی میکوبیدیم  .

ترکش های مایع  نشاسته  حاصل از ضربات  مهلک  گوشت کوب به اطراف  بخش میشد و جز قطرات کوچکی از مایع چیزی به عنوان رشته  از ته قوطی خارج نمی شد. اصلا یه وضعی بود . بساط فیلم و خنده ای بود که فضای ایوان خانه ماجون را فرا گرفته بود .

ما دیگر گزینه ای روی میز  نداشتیم  و در برابر  گوشت کوب و قیف  و مایع انعطاف ناپذیر  تسلیم  شده بودیم.

 به این قطرات  گوله گوله  شده  داخل آب سرد بسنده کردیم.کمی شربت و گلاب و یخ به آن اضافه کریم  . یک چیزی شد تو مایه آب ترشاله . بعدش شروع به خوردن اون کردیم و وانمود کردیم که از خوردنش لذت میبریم .

بابا جون  که تو این جور مواقع یک پایه طنز  و کلا آدم شوخ طبعی  بود در نهایت گفت:

میدونید چیه ؟ ما ابزار لازم  برای این کار را نداشتیم  که  کارمون خوب از آب در نیومد.حالا عصر خودم  میبرمتون فالوده بستنی فروشی  دوستم و یک فالوده حسابی بهتون میدهم تا ازش هم بپرسیم ایراد کار مون کجا بوده ،حالا هم زود این بساط را جمع کنید تا ماجون نیومده ببینه.

""روحش شاد باباجون ""

این دو خاطره را تقدیم میکنم به تمام نوه های خوب ماجون من  که در ایام عید امسال  با وجود نبودن در کنارشون  به یاد دایی (عمو) شون بودند .

نوشته شده توسط دایی در جمعه 15 فروردین1393 |

چرا می‌گویند اسب حیوان نجیبی‌ست؟؟؟؟ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟؟؟ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟؟؟؟ .... واقعا چرا؟؟؟ ... بگذریم...

در ابتدا سال جدید را که سال اسب می‌باشد، البته با کمی تاخیر به همه تبریک عرض نموده و از درگاه اهورامزدا برایتان سالی سرشار از شادی و موفقیت و بهروزی و تندرستی و خوشبختی و اصن یه وضی و ... مسئلت میداریم.

هر کسی نوروز رو یه جوری میگذرونه ... یکی میره سفر اون هم کیش ... یکی میمونه توی خونه‌ش و اصن نمیاد بیدگل!!! ... یکی یه روز میره کوه ... یه روز میره ریگ نوردی توی کویر ... یه روز میره سالن فوتبال .... یه روز میره نیک اندیشان تا بلکا بتونه بیدگل رو توسعه بده!!! ... یه عده‌ای هم تازه مزدوج شده‌اند و همه‌اش میرن مهمونی !!! ... مورد هم داشتیم که توی عید بابا شدند!!! ... یکی این وسط عزادار میشه ... یه عده‌ای هم هستند که میرن خونه ماجون‌شون والیبال بازی میکنند!! ... یکی براش عید و غیر عید فرقی نداره و میره سر کار .... و یکی هم میره باشگاه اسب‌سواری!!!!

هفته پیش، یه روز به اتفاق برادران عزیز همینطور اتفاقی رفتیم باشگاه اسب‌سواری شبدیز ... بهترین باشگاه اسب‌سواری بیدگل با مدیریتی بی‌نظیر.

هنوز این همه اسب پیش هم ندیده بودم ... خیلی چیزا در مورد اسب‌ها یاد گرفتیم ... اینکه اسب‌ها هم اسم دارند و هم شناسنامه (تا 10 نسل قبل توی شناسنامه‌شون نوشته شده) ... اون اسب‌های باکلاس، پاسپورت هم دارند!!! (فقط سربازی ندارند!!!) ...

اسب‌ها تا 30 سال عمر میکنند و سن هر اسب را از طریق دندان‌های اسب می‌فهمند... شما وقتی سوار بر اسب میشید با پاهاتون بهش فرمان میدید ...

اسب‌های نژاد عربی بی‌قرارند و اسب‌های نژاد دوخون، آروم و خونسردند ... بگذریم ...

پس از بازدید از اسب‌های باشگاه، یه اسب دوخون برای ما زین کردند!!! .... اسم اسب، سیگار بود!!!

هر کی سوار اسب میشد و یه دوری میزد و با سیگار یه عکسی میگرفت!

انصافا اسب سواری، خیلی خیلی لذت بخشه و جمله اصن یه وضی کاملا در موردش صدق میکنه!

همه سوار سیگار شدیم تا در نهایت نوبت داداش مهدی رسید!!!

پرش مختارگونه مهدی بر روی سیگار، آرومترین اسب باشگاه شبدیز رو بیقرار کرد!!!! 

تا سر چرخوندیم دیدیم که مهدی با سیگار، با بالاترین سرعت ممکن در حال تاختنه ... 

از اینجا به بعد را بصورت صحنه آهسته همراه با صدای پای اسب بخوانید!!!

ناخودآگاه ما به دنبال سیگار و مهدی می‌دویدیم .... من همیشه فکر میکردم که از اسب تندتر میدوم ولی دیدم که ای دل غافل، سرعتم به سیگار هم نمیرسه!!!!

مهدی همچنان بر مرکب نشسته بود و سیگار هم با تمام توان میدوید .... هر چی بند و افسار به سیگار آویزون بود، مهدی با همه وجود میکشید!!! کلا position جالبی روی سیگار داشت!!! و در این حین پاهای مهدی هم بصورت اتفاقی به اسب میخورد که بعدا فهمیدیم که این ضربه‌های پا، فرمان تاختن رو به سیگار میداده!!!

کم‌کم مهدی روی سیگار، کج شد ... و ما هم بدنبال اسب و بصورت صحنه آهسته میدویدیم ... همه میدونستیم که مهدی از روی سیگار میفته؛ ولی دعا میکردیم که اتفاق بدی نیفته .... خوشبختانه، مهدی از جای مناسب به زمین خورد و بالاخره سیگار رو ترک کرد!! و سیگار هم، همزمان با افتادن مهدی ایستاد و همچون خاموش شدن سیگار، متوقف شد و از این حرکت اسب فهمیدیم که واقعا اسب حیوان نجیبی‌ست!

نکات:

1- تبریک ویژه به ابوذر بابت تولد پسرش پارسا.

2- تسلیت به محمد برای فوت ماجونش.

3- با افتادن مهدی از اسب، شخصیت "افتاده از اسب" به مجموعه "رقصنده با گرگ" و "ایستاده با مشت" اضافه شد!!

4- وقتی داشتم دنبال سیگار میدویدم، نمیدونم چرا ناخودآگاه یاد جوک آبادانی "ما بدو، گرگا بدو" افتادم!

5- اگه سوار ماشین یه بیدگلی شدید و بهش بگید که ببخشید که مزاحم شدم؛ یحتمل بهتون میگه که "مِگَه سوارِ مَه شدین که معذرت میخوایین، سوار ماشین شدین"!!!

نوشته شده توسط مجتبی در شنبه 9 فروردین1393 |

با تشکر از تمام  نوه های عزیز و بستگان مهربان ماجون من  که در ایام نوروز با ارسال پیام  ،

عید را تبریک گفتند ، پیام های زیبایشان را  به ترتیب تاریخ در زیر نوشته ام.

الهه جان :

شماره حسابتو بده میخوام تمام شادی های دنیا رو به حسابت واریز کنم. غمهای تو را برداشت کنم بریزم به حساب تمام  اونایی که از شادبودنت غمگین میشن. آخرین لحظه های زمستانت پر از نم نم آرزوهای قشنگ.

ص آ . گرامی :
من ازطرف خودم وخانواده،این عیدرابه شما وخانواده ی محترم تبریک می گم،امیدوارمسال خوبی داشته باشید
به امیددیدار...

زکیه جان:

سال در پایانست.نکند مهر تو با تقویمست . من ز تقویم دلت باخبرم. همه ماهش مهرست. همه روزش احساس . زنده باشی ای عزیز، شادیت افزون باد .پیشاپیش عید مبارک.

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به به آغوش خسته میکشم. عیدت مبارک دایی جان

 مریم س  عزیز:

میگن وقتی بهار داره میاد باید گل رئ خبر کرد.. میخواستم خبرت کنم ،بهار تو راهه .. گل زیبای من . پیشاپیش بهار قشنگت مبارک.

محدثه خانم:

"قلبم"به عشق کسانی میتپد که روزی با آنها بر سر سفره روزگار "نان وفاداری" و " نمک معرفت"

 خوردم. پس یاد میکنم از "عزیزانم" تا بدانند ما هنوز " وفاداریم " .عیدت مبارک.

 میثم عزیز:

تحویل نمیگیرم ...!! سالی را که بدون حضور تو تحویل شود ...!!

امیر حسین عزیز:

"خدایا" همه از تو میخواهند که بدهی اما من از تو میخواهم بگیری خستگی ، دلتنگی و غصه ها را  از لحظه به لحظه  کسانیکه دوستشان دارم . سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک.

 محمد رضا  خان:

سبز بهار و زرد خزان پایدار نیست ..دنیا برای شاه و گدا ماندگار نیست ...عاشق نمیشوی که نبینی در این مسیر ...سبقت گرفتن از فقیر افتخار نیست ... گلها بدون خاک شکوفا نمیشود ... پس خاک پای دوست شدن عار نیست...سال نو مبارک

 الهام خانم:

در دو عالم جلال ما زهراست، رمز تغییر حال ما زهراست . عید با فاطمه می آید ، ذکر تحویل سال ما زهرا است. سال نو را به شما و خانواده محترمتان تبریم عرض مینماییم.

سلمان عزیز:

گاهی وقتا حس شدن بهتر از دیده  شدنه جای خالیت تو بهار کوه ،کویر و خونه ماجون حس میشه. عید۹۳ مبارک دایی جان...

 دکتر حسن روحانی رییس جمهور عزیزمان:

نوروزی سرشار از شادی و امید را برایتان آرزومندم.

 

نوشته شده توسط دایی در دوشنبه 4 فروردین1393 |

عید نوروز ۱۳۹۳ را به همه دوستان و آشنایان خانه ماجون تبریک می گویم .

این هم سفره هفت سین ماجون من  است

 سبزه  و تخم مرغ  هایش حاصل دست ماجون است  ساده  و بی آلایش  مثل خودش.

و من هم همین سادگی اش را دوست دارم .

و تنها می توانم بگویم ماجون خوبم نوروزت مبارک  .

  

نوشته شده توسط دایی در جمعه 1 فروردین1393 |
کم کم به  آخرین لحظات  آخرین  روز سال ۹۲  نزدیک میشویم

باید بگویم جرقه ایجاد وبلاگ"  ماجون  من  "سالها قبل در ذهن  حقیر زده شده بود  که در  اواسط سال قبل  این ایده  عملی  شد و از همان ابتدا دستان پر توان نویسندگانی همچون امیر حسین  و مجتبی عزیز کمک کردند تا  با مطالب  اولیه ، این وبلاگ کارش را آغاز کند و  آرام آرام پرو بال بگیرد  تا اینکه امسال  توانست مخاطبین زیادی را به خود جذب کند .

امسال سال  پر شور  و حالی  در عرصه مجازی  وبلاگ  وزین   ماجون من  بوجود آمد .

اتفاقات زیادی در خانه ماجون من افتاد  که سعی کردیم  پای همه آنها را به فضای مجازی  بکشانیم تا همگی  چه از راه دور و نزدیک  یا  در خانه  و محل کار  بتوانیم از خواندن این مطالب لذت برده و نظر خود را به اطلاع یکدیگر برسانیم .

برنامه سالهای اینده  این است که تعداد نویسندگان وبلاگ بیشتر گردد و یکی از پایگاه های  وبلاگ از سرای خود ماجون  باشد  تا خبر ها و اتفاقات داغ داغ به مخاطبین مخابره گردد  .

و سخن پایانی اینکه  درست است وبلاگ "ماجون من "  از وقایع و گرمی و  صفای  خانه ماجون مینویسد  ولی فقط متعلق به یک خانه یا  یک خانواده خاص  نیست و مخاطبین آن هم فقط  نوه های ماجون  من نیستند ،

بلکه این وبلاگ متعلق به تمام خانواده های شاد و صمیمی شهر و بلکه  کشورمان  است  که  فرزندانش بنیاد  فرهنگ  اصیل ایرانی اسلامی ما یعنی  کانون گرم خانواده را به تمام مراکز و  اجتماعات مروج بی فرهنگی  و بیگانه  با سنت  این آب و خاک ترجیح میدهند و سعی دارند این هویت و  اصالت  بومی  و   معنویتی  را  که از بودن  در کنار مادربزرگ و پدربزرگ های خوب  و مهربان بوجود می آید به نسلهای بعد انتقال  دهند .  

امید وارم  سال پیش رو  سالی خوب  و سرشار از موفقیت برای تمام عزیزان باشد .

پیشا پیش  عید  و نوروز باستانی ۹۳ را به  همه مخاطبین گرامی و دوستان و نویسندگان و بخصوص ماجون خوب و نازنین خودم تبریک میگویم.

 

تزیین سفره هفت سین سال 93 - سری دوم - آکا 

نوشته شده توسط دایی در پنجشنبه 29 اسفند1392 |
دوستان و خوانندگان عزیز  

به عنوان یکی از برنامه های  ویژه عید نوروز  امسال

 از شما خواهشمنم  بهترین  پست  و بهترین  و بجاترین نظری را که از ابتدای سال تا کنون از وبلاگ ماجون من خوانده اید و نیز چهره محبوب و برجسته سال ۱۳۹۲ در وبلاگ ماجون من را از دیدگاه خود مشخص کنید.

همچنین میتوانید قشنگترین پیام خود  درمورد وبلاگ ماجون من  را در یک متن  ۳ خطی  برای ما ارسال کنید

به قشنگ ترین  نظرات  به رای هیات  ویژه  این مسابقه جایزه تعلق  خواهد گرفت .

 برای نمونه یکی از پیام های قشنگ  این روزها را  از محدثه عزیز برایتان  درج میکنم .

 

 

جمعه 23 اسفند1392 ساعت: 13:19توسط:mohadese
سلام

آخرین پست سال 92 تونم مثل همه مطالب دیگه تون جالب و کامل بود و نکات خیلی خوبی اشاره کردی .

منم به سلمان و خانم عزیزش تبریک میگم و آرزوی خوشبختی و سعادت براشون دارم و خوشحالم روزای آخر وبلاگ پر از خبرای خوب و خوش بود.

از شما ،عموی عزیزم و امیرحسین نویسندگان وبلاگ تشکر میکنم به خاطر زحمات تون در طول این یک سال ، واقعا خسته نباشی میگم خیلی نسبت به سال قبل فعال تر جالب تر و پرشور وحال تر بود.

پیشاپیش سال جدید رو تبریک میگم و از همه حلالیت می طلبم و التماس دعا دارم.

راستی برنامه عیدم یادتون رفت اعلام کنید
!!!

 

نوشته شده توسط دایی در یکشنبه 25 اسفند1392 |
باید قبول کنیم که جو شهر ما نسبتا غمگین است و هر چه در خوب برگزار کردن مراسم عزا استادیم، در برگزار کردن مراسم شادی مشکل داریم ... یه جورایی بلد نیستیم شادی کنیم!!!
شما یه زوج جوان رو در نظر بگیرید که میخوان مراسم عروسی بگیرند.
این زوج خوشبخت یا نگون‌بخت با مصائب و مشکلات مدیدی رویرو هستند که برای شمارش آن یه چرتکه یا در صورت نداشتن امکانات یه ماشین حساب بیارید تا جمع بزنیم!!!
در طول سال، یه سری روزها هست که بعنوان روزهای عزا مطرحند و هیچ مراسمی و حتی ازدواج هم صورت نمیگیرد:
1- ماه محرم و صفر (2 ماه)
2- ایام فاطمیه (20 روز)
3- شهادت دیگر ائمه معصوم (ع) (در مجموع 10 روز)
4- ماه رمضان ... با توجه به اینکه ماه رمضان در بلندترین و گرمترین روزهای تابستان است در نتیجه 17 ساعت گرسنگی و تشنگی در گرمای طاقت فرسای کویر، عشق و عاشقی را از سر آدم بیرون میکند!!!

تا حالا شد 4 ماه!!!

تحقیقات نشان میدهد که یه سری از ایام هم هست که به علت مرگ وابستگان زوجین نمیشه مراسم رو برگزار کرد!!! 
اگه وابستگان درجه 1 باشند که زوج جوان تا یه سال میرند قاطی باقالیا!!!
و اگه وابستگان دور باشند، باید تا 40 روز صبر کنند!!! وگرنه گرفتار "حرف و حدیث" میشند!!!
معمولا در فامیل‌های طرفین، عمو حشمتی؛ عمه بلقیسی و حتی خاله ام‌البنینی هست که در این مواقع رو به قبله هستند!!!
که همه دست به دعا برمیدارند تا این افراد قبل از مراسم با حضرت عزرائیل به توافق نرسند!!!
محققان ثابت کرده‌اند که دو حالت برای این افراد اتفاق می‌افتد: یا صبح روز مراسم افقی میشند و یا تا 10 سال بعد از مراسم هم طوریشون نمیشه!!!
تجربه ثابت کرده است که در اکثر موارد این زوج جوان این عمو حشمت‌ها، عمه بلقیس‌ها و حتی خاله ام‌البنین‌ها را اصن نه دیده‌اند و نه نمی‌شناسند!!!! و حالا اگه مراسم رو برگزار کنند تا یه عمر درگیر "حرف و حدیث" هستند و آرامش ازشون صلب میشه!!! در نتیجه اصن یه وضی!!!
حالا شما بگید که این زوج نگون‌بخت چیکار کنند؟؟!!
نکات:
1- تبــــــــــریک به سلمان عزیز (نوه ماجون من)، که داماد تازه سرای ماجون من شده ... آرزوی خوشبختی و زندگی سرشار از عشق برای او و همسرش.
2- نصف خونه تکونی سرای ماجون من، جمعه هفته پیش و نصف دیگه‌ش این هفته تکانده میشه (کسی نگه که نمی‌دونستیم!!!)
3- دقت کردین که در آستانه محرم و ایام فاطمیه چقدر آمار ازدواج میره بالا!!!؟؟؟
4- قطعه‌های زیبای استاد مرتضوی تقدیم به شما.
* قطعه عشوه؛ برای روزهای شاد خونه ماجون من و روزهای شاد شما.
* قطعه طلوع سبز؛ برای مسافرت‌های عید شما (توجه: سرعت مناسب با این آهنگ: 40 تا!!!)
* قطعه بغض؛ برای ایام فاطمیه.
5- این آخرین مطلب من در امسال بود ... اگه حرفی زدیم و یا شوخی کردیم، هیچ منظوری نداشتیم و شما به بزرگواری خودتون ببخشید و ما را حلال کنید.
نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 22 اسفند1392 |
 
مطالب قدیمی‌تر