سلام

هر چند شب یلدا برای خانواده ماجون من خیلی مهم است . ولی  احترامی که شخص ماجون من  برای  بیست و هشت صفر و رحلت پیامبر (ص) و امام حسن (ع) ، قائل است باعث گردید که امشب خانه ماجون شب آرام ، ساکت و سرشار از احترام  به آن بزرگواران را پشت سر بگذارد.

این روزها  وبلاگ ماجون من که همیشه در عرصه مجازی پیشتاز بود روزهای سوت و کوری را سپری میکند در حالی که شبکه های وایبر و واتساب دامنه خود را به روی اهالی خانه ماجون من گسترانیده اند و گروه ماجون من وایبری دارد پرشور به پیش میرود .

رحلت رسول اکرم و شهادت ائمه اطهار تسلیت.

یلدایتان در آرامش .

ایام به کام.

نوشته شده توسط دایی در یکشنبه 30 آذر1393 |

سلام بر محرم ..... سلام بر حسین (ع)

چند وقتی‌ست که در عالم نوشتن نیستم و دور شدم از وبلاگ.... امروز کمی وقت آزاد پیدا کردم و اومدیم توی وبلاگ!

از آخرین مطلب خودم قریب به 4 ماه میگذره!!! وقتی آمار بازدیدکننده رو دیدم، خیلی دلم گرفت.... حس و حال اون خونه قدیمیا که خیلی وقته کسی توش زندگی نمیکنه یا مدرسه‌ها در فصل تابستون بهم دست داد.... انگار که وبلاگمون خاک گرفته!!! بگذریم.

دوباره محرم اومد و دوباره شور و حال هیئتی و دوباره حواشی دوست‌داشتنی محرم...

چقدر زود گذشت این یکسال!!! قبل از نوشتن این پست، سری به پست‌های پارسال زدم، انگار که همین دیروز بود که این مطالب رو می‌نوشتیم.

این یک سال که گذشت، توی خونه ماجون من حوادث تلخ و شیرین زیادی اتفاق افتاد، حوادثی که هر کدام از افراد خونه ماجون من حتما توی شبهای محرم برای خودشون یادآوری میکنند، مخصوصا توی شب هشتم که موقع زنجیر زدن توی هیئت حضرت قاسم (ع)، تمام این یک سال رو مرور میکنند و از ارباب‌شون کمک میخوان که توی سختی‌های زندگی کنارشون باشه و ازشون دست‌گیری کنه.

توی این یک سالی که گذشت، امیرحسین و سلمان متاهل شدند، ابوذر صاحب گل‌پسری به نام پارسا شد، دایی حسن بیماری سخت و طاقت فرسایی رو پشت سر گذاشت و البته مراحل نهایی اون بیماری داره طی میشه؛ مطمئنم که دایی حسن خیلی بیشتر از قبل، قدر سلامتی رو میدونه و لذت هیئتای محرم و عزاداری برای امام حسین (ع) رو بیشتر از  همه درک میکنه؛ دایی وبلاگ که ربات صلیبی پاش پاره شد و امسال رو باید لنگان لنگان البته با اون زنجیر مقدس به دنبال هیئت بیاد (البته اگه بیاد بیدگل!!!) و همینطور مابقی اعضای خانواده هم به این باور و همدلی رسیدند که باید قدر هم رو بدونند و برای سلامتی و موفقیت هم دعا کنند و همیشه شکرگزار نعمت‌های خدا باشند.

محرمای بیدگل خودمون یه چیز دیگه‌ست، وقتی شب اول محرم میشه، هر کجا که باشی دلت پرواز میکنه به سمت بیدگل به سمت شبهای دوست‌داشتنی محرمش به سمت هیئتای قشنگش، دلت برای تعصبای محله‌ایش تنگ میشه، میخوای فقط بری بیدگل... دلت هوس گوشت و لوبیای محرم رو میکنه؛ راستی پیاز توی جیباتون باشه!!!!

قدر محرم رو بدونیم و همینطور قدر سلامتی و با هم بودن.....

التماس دعا

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 2 آبان1393 |
 

 

 

...و مجتبی هم رفت

 

 

 

نوشته شده توسط امیرحسین در شنبه 1 شهریور1393 |
روغن پالم (palm ) که میدونید چیه ؟

 اگه بخواهین بیشتر اون را بشناسید یک گشتی تو اینترنت بزنید مطالب زیادی دستگیرتون میشه . مثل این مطلب که :

"  روغن پالم یا  روغن نخل نوعی روغن گیاهی است که از مغز میوه نخل روغنی استخراج می‌شود.

روغن پالم از اسیدهای چرب و گلیسرول مثل همه چربی ها تشکیل شده است. بر خلاف تمام چربی ها اسیدهای چرب اشباع فراوانی دارند که در دمای اتاق جامد هستند و در بین روغن ها روغن نسبتا پر ضرری است . "

 این همون روغنیه که به تازگی تو رسانه ها صدا کرده و سر از لبنیات و شیر و ماست و پنیر ما ملت بدبخت در آورده .

یعنی درستش اینه که از همون قبل تر ها بوده ، ولی ما خبر نداشتیم .

امروز داشتم به این فکر میکردم که آیا کو کب خانم  که زن پاکیزه ای بود ، از همون قدیما  هم  با  این  روغن پالم لبنیاتش را با سلیقه چرب و چیلی میکرده و به خورد مشتریاش میداده ؟؟

 

راستش را بخواهین  از همون  قدیم ها ماجون  من هم صبح زود بلند میشد ، نمازش را میخوند ، بعد میرفت سراغ گاو و حیووناش و غذاشون را میداد ، شیرشون را میدوشید و با اون ماست و پنیر  و سرشیر درست میکرد.  بعد از اون به قول خود ماجون  قاطق  بعمل اومده را به همسایه ها و بچه هاش  میداد  و  همه  خانواده از این لبنیات سالم و پاکیزاه  خونگی استفاده میکردند .

 حالا تو ذهن من این سوال بوجود اومده که یعنی ماجون من هم میرفت  بقالی سر کو چه  میگفت : حاجی حسن بیزحمت چند کیلویی روغن پالم بده میخوام  لبنیاتم را پر چرب کنم ؟؟ 

پس واااااااااااااای ماجون من !!!!!!!!!

ولی  نه  . نه   . ماجون من این کار ها را  نمیکرد . ماجون من که اینطوری نبود  .  اون روزها که  از روغن پالم و این چیز ها خبری نبود .ماجون من که نمیدونست روغن پالم چیه .

ماجون من وقتی شیر  و ماستش پر چرب میشد میگفت :خوب این دفعه به گاوهام  کُنجاله  و  یونجه زیاد دادم  شیرش چرب شده .

بعدش هم شیرش را میجوشوند

 سرشیرش را سفارشی میگذاشت کنار  برای "دایی "

 بقیه شیرش را هم  تبدیل به پنیر میکرد .

 بعضی  وقت ها هم  شیرش را  تو بسّو های سفالی قدیمی میریخت  و تبدیل به ماست بومی اصل میکرد،

 اون وقت  روی ماستش  هم یک وجب کره حیونی طبیعی می نشست . و اگه دایی امون به کره روی ماست های ماجون میداد ، هر کی  اون ماست و پنیر  پر چرب و پاکیزه ماجون را میخورد به به و چه چه میکرد ، درست مثل محصولات کوکب خانم .

دیگه لازم هم نبود ماجون  بیفته دنبال اداره بهداشت تا  سلامت لبنیاتش را آزمایش و استاندارد سازی کنه .

الهی که قربون ماجون خوب  و درست کارم برم .

 ------------------------------------------------------------------------------------------------

اخبار ماجونی :

۱-دایی تصمیم گرفته با چند کیلو گچ فایبرگلاس ، فرسنگها راه را بر خودش هموار کنه و برای دستبوسی ماجون خوبمون به ولایت ماجونستان رجعت کنه .

 ۲- این روزها حال دایی با مرام ماجون هم ناخوئشه و تو بیمارستان محتاج به دعای شما عزیزان داره . برای سلامتیش دعا کنید .

۳ -مجتبی عزیز این روزها دیگه باید رخت و لباس سفر را ببنده . برای موفقیتش  در این جبه هم دعا میکنیم.

۴- بقیه نوه ها مدتیه از دنیای مجازی ماجون من فاصله گرفتن . اصلا معلوم نیست کجا هستند ؟

یکیشون هم روزگاری نویسنده زبردست وبلاگ ماجون بود معلوم نیست این روزگار چکار باهاش کرد . هی !!

------------------------------------------------------------------------------------------------

واژه نامه:
قاطق = لبنیانت در زبان محلی بیدگل
بَسّو =  ظرف سفالی برای تهیه و نگهداری ماست و ترشی
کُنجاله =  علوفه دام که از بازماندهٔ جامد دانه‌های روغنی است.     
نوشته شده توسط دایی در چهارشنبه 22 مرداد1393 |
 

درگذشت ابو شهید  آقاي حاج عبدالله سرمدي

 را  از طرف وبلاگ ماجون من به خانواده داغدار و به خصوص فرزندان و نوه های ایشان تسلیت میگوییم.

نوشته شده توسط دایی در شنبه 11 مرداد1393 |
باسلام

دایی هستم

خیلی دیر آمدم .

 یعنی اصلا مدتها است که نیامده ام.

شاید هم نباید می آمدم .

ولی این پست را فقط برای دل ماجون خودم میگذارم.

بسم الله الرحمان الرحیم

اولا  عید فطر را به همه روزه داران بخصوص ماجون خوبم و اهالی خونه اش تبریک میگویم و امیدوارم عباداتشون در این ماه قبول باشد.

دوما

 این عکس بالا را به خاطر مجتبی عزیز گذاشتم که بگم ما هم کسایی داریم اون طرفا ...

سوما

این عکس هم بخاطر ماجون خوبم و ...  گذاشتم که هر چی میگیم مشکلات هست ولی کسی باورش نمی شود

زحمت رسوندنش به ماجون را هم سپردنم به مجتبی جون .

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

سوال پیامکی دوگزینه ای از اهالی خانه ماجون :

۱- دایی باشه کنارتون ولی ناخوش .

۲- دایی دور باشه ولی تندرست . 

گزینه های مورد نظرتون را به موبایل دایی پیامک کنید.

نوشته شده توسط دایی در دوشنبه 6 مرداد1393 |

فقط توی ماه رمضونه که آدم ساعت 3.5 نصف شب از خواب بیدار میشه و در کمتر از نیم ساعت یه بشقاب قیمه داغ و پشت سرش نصف هندونه یخجالی چاله سمبک رو میخوره و بعدش از خود بیخود میشه و میگه: چه جور روزه خِم رفت!!!

فقط توی ماه رمضونه که یه چشم آدم به کولر و چشم دیگه‌ش به ساعته...

توی ماه رمضونه که به محض گفتن اذان مغرب، حجم وسیعی از شربت، هندونه و خربزه در کمترین زمان ممکن توسط افراد خورده میشود و پس از آن افقی میشوند و به قول ماجون من، جمله "مَ دِگَه آدم نیستم" در موردشون کاملا صدق میکنه .... (جمله "مَ دِگَه آدم نیستم" از جملات معروف ماجونی‌ست و در مواقعی استفاده می‌شود که بر اثر پرخوری به معده فشار آمده باشد و سلولهای تشکیل دهنده دیواره معده به شدت تحت کشش باشند!!!!)

توی عصرهای ماه رمضونه که وقتی از توی خیابون مفتح و از روبروی فالوده بستنی رد میشی، با خودت میگی که آخر شب میام اینجا یه فالوده مَشتی میخورم .... اما بعد از افطار به علت وارد شدن حجم زیادی از شربت هندونه به معده، اصن بی‌خیال میشی!!!

 فقط توی بیدگله که روزه رو می‌روند؛ جاهای دیگه روزه رو می‌گیرند!!!

توی بیدگله که موذن‌ها اذان صبح رو همزمان با تهران میگن ولی اذان مغرب رو یه ربع زودتر میگن!!!

 ماجون منه که با اینکه به خاطر بیماری نباید روزه بگیره ولی بازم دوست داره که روزه بگیره اما توی این گرما سخته ...

ماجون: من امروز رو روزه بودم....

من: راست میگی؟ چرا توی این گرما روزه میگیری؟

ماجون: یَه خورده آب خوردم!!!! آخه اگه آب نخورم روزه گرفتن امر لامحالیه!! (امر لامحال: کار غیر ممکن (از جمله عبارات اصیل ماجونی می‌باشد))

من: حالا یَه خورده چیزی نیست .... حالا چقدر آب خوردی؟

ماجون: یَه دیگ!!!!!!!!!!!

من: یَه دیگ؟؟؟؟ نه فکر نکنم یَه دیگ آب روزه رو باطل کنه، اگه یَه پاتیل بود شاید باطل میشد!!! 

نکات:

1- برای فرو نشاندن تشنگی در موقع افطار بایستی آب یا شربت را آرام آرام خورد؛ سریع خوردن آنها باعث دل درد و باقی ماندن تشنگی می‌شود...

روزی فردی نزد ابو علی سینا آمد و به او گفت من هر چی آب میخورم باز هم تشنه‌ام در حالیکه معده من پر از آب شده؛ چه باید بکنم؟

ابو علی سینا ظرفی را از آب پر کرد و گیاه خشگی را روی آب ریخت ... ظرف را به او داد و گفت که مواظب باش که گیاه روی آب را نخوری...

فرد آرام آرام آب را خورد تا گیاه را نخورد و پس از آن گفت که تشنگی‌ام رفع شد... این گیاه چه بود؟

ابو علی سینا به او گفت که گیاه خاصی نبود، فقط برای این بود که تو آرام آرام آب بخوری!!!

2- عرقیجات بیدمشک و کاسنی و آبلیمو و همینطور سبزیجات و خاکشیر و تخم شربتی به علت نگه داشتن آب در خود، برای رفع تشنگی مناسب هستند و جالب اینجاست که هندونه رفع تشنگی نمیکنه!!!

3- ولادت با سعادت حضرت قاسم‌بن‌الحسن (ع) بر همگان مبارک باد.

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 13 تیر1393 |

این شب‌ها نام ایران در جهان می‌درخشد....

صدای داخل سالن آزادی خیلی خیلی زیاده یا بهتر بگم کر کننده‌ست، به طوریکه آدم راه رفتن یادش میره چه برسه دیگه بخواد والیبال بازی کنه!!!! اما این پسر کوچولو توی اوم سر و صدا خوابِ خواب بود!!!

 

نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه 2 تیر1393 |
تنها بودن، اصن حس خوبی نداره مخصوصا اینکه چشم انتظار هم باشی....

ماجون من، تقریبا تمام روز رو توی خونه و روی تخت چوبیش تنهاست و تنها سرگرمی ماجون من تلویزیونه!!!

گهگداری از پشت پنجره اتاقش یه نگاه به دالون خونه میندازه تا ببینه کسی میاد توی خونه یا نه...

و شاید هم گهگداری نگاهش به عکس‌های پسرهای جوانش که یکیشون شهید و یکیشون هم جوان‌مرگ شد دوخته میشه ... عکس‌هایی که خیلی ساله روی تاقچه اتاق ماجون من هستند و با بزرگواری خاصی به همه لبخند میزنند... نمیدونم وقتی ماجون من توی تنهایی روزانه‌ش، چشمش به گلهای پرپرش میفته چه حسی به ماجون دست میده؟

شاید میزنه زیر گریه ... شاید باهاشون حرف میزنه و درد دل میکنه ... و شاید هم به اونا لبخند میزنه و یاد دوران کورکی و جوانی‌شون میفته...

ولی میدونم که ماجون من، حداقل 2 رکعت نماز به نیت‌شون میخونه....

غروب که میشه، دیگه کم کم ماجون من عصاشو به دستش میگیره و آروم آروم میاد توی حیاط ... ماجون من، درد پای شدیدی داره و چند وقتیه که پادردش بیشتر شده و گاهی برای رفتن یک مسیری که یه پله کوچیک داره، اذیت میشه و به سختی راه میره...

وضو میگیره و جانمازش رو روی تخت چوبی حیاط پهن میکنه و شروع به خوندن نماز میکنه... نمازش که تموم میشه، نگاه ماجون من از درِ خونه برداشته نمیشه؛ چونکه قراره بچه‌هاش بیان...

اگه یکی از دایی‌ها یا خاله‌ها یک شب غیبت داشته باشند و حتی زنگ هم نزنند، ماجون من نگرانشون میشه و حتما بهشون زنگ میزنه تا از حال اونا با خبر بشه...

تمام دلخوشی‌های یک مادر، بچه‌هاش هستند و دوست داره که همه اونا رو دور خودش ببینه...

ماجون من دوست داره که همه بچه‌هاش دورش باشند و گاهی وقتا به بهانه شام یا ناهار همه رو دور یک سفره بزرگ جمع کنه 

وقتی همه بچه‌ها دور سفره جمع میشن، چشمای ماجون من از شادی برق میزنه!

یه نفر که نباشه، ناراحتی رو میشه از چشمای ماجون من خوند...

ماجون من از پادردش برای بچه‌هاش میگه ... میگه که رفتم پیش دکتر کفیل و بهم گفت که چربی‌ت خوبه، قندتم خوبه ولی فشارت بالاست.... میگه که دیشب تا صبح از سوزش پا، خوابم نبرد...

ولی اصن دوست نداره که دردهای بچه‌هاش رو بشنوه، اگه بدونه که یکی از بچه‌ها غم داره، تا صبح خوابش نمی‌بره ... دوست داره فقط خبرهای شاد و خوب رو بشنوه ... 

اگه یه کم پیش ماجون من بشینی و باهاش درد دل کنی، می‌بینی که چقدر ماجون من دوست داره یه بار دیگه بره مشهد و بارگاه امام رضا (ع) رو ببینه .... ولی به بعدش یه لبخند تلخی میزنه و میگه که من با این پادردم کجا برم؟؟!!!

تسلیت:

درگذشت زن عموی خانواده ماجون من، که مادر و ماجونی بود با بی‌نهایت مهربانی و فداکاری که پس از تحمل چند سال بیماری و رنج، دعوت حق را لبیک گفت، به فرزندان و نوه‌هایش (مخصوصا علی اصغر) تسلیت عرض میکنیم و از خداوند برایش آمرزش طلب میکنیم. (فاتحه)

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه         صبوری‌های تو مادر، منو به گریه میندازه

مثِ یک طفل خواب‌آلوده من محتاج آغوشم            از اون لالایی‌هات مادر، بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من، تو دلواپس‌ترین بودی       برای اشک‌های من، همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم، تو ای محرم‌ترین یارم        به نام نامی مادر، همیشه دوستت دارم

نوازش کن منو مادر که فرزند تو غمگینه               کی میخواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه

گل من روزگار روزی تو را از شاخه می‌چینه           در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 30 خرداد1393 |
هر کسی ماجونش رو به یه اسمی صدا میزنه!

توی بیدگل، یکی به ماجونش میگه مادربزرگ، یکی میگه ننه بزرگ، یکی میگه ننه حاجی و حتی در مواردی هم دیده شده که به ماجونشون، عزیز هم می‌گویند!!!

در خانواده ما هم میگن My Grandmother که معنی دقیق و تحت‌الفظی آن میشه ماجون من!!! 

در زبان دهی به ماجون، ماجوو گفته میشه؛ اما در شهرهای دیگه به ماجونشون چی میگن؟؟؟

لرهای بختیاری میگن دایَه

ترک‌ها میگن خان ننه

اصفهونیا میگن ننه جـــــــــــــــــــــون

گلستانی‌ها میگن یاعجی

گیلکی‌ها به ماجون مادری نَنِه و به ماجون پدری پیل مَر میگن

مشهدی‌ها میگن ننه کلون

ولی در اکثر جاهای ایران مثل کردها، هرمزگان و خیلی از جاهای دیگه میگن نَــنِــه.

در کشور ژاپن به ماجون میگن 祖母 به نظرم اگه میگفتن おばあちゃん بهتر بود!!!!!

راستی، شما ماجونتون رو چی صدا میزنید؟؟؟

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 9 خرداد1393 |
هفته پیش، دایی با رُمان وارد بیدگل شد!

اهل اوکراین است...

حال و روزش بد نیست ...

نام او رُمــان است...

معاون دایی است ...

یه گوشی خفن با یه کتاب الکترونیکی خیلی خفن دارد و همینطور سر سوزن ذوقی!!!

اصن یه وضی .... بگذریم.

رُمــان، روسی و آلمانی را خوب بلد بود، ولی انگلیسی را خیلی کم بلد بود!!!!! (اینو دایی گفت؛ یه وقت فکر نکنید که ما انگلیسی بلدیم؛ ما در حد I am a blackboard هم نیستیم!!!)...

چند کلمه‌ای هم فارسی میدانست، بطوریکه بایستی با کلماتی که میگفت، یه جمله میساختیم تا ببینیم چی میشه!!!

شاعران ایران را به خوبی میشناخت و چند شعر سعدی رو هم از حفظ بود ... میگفت:

"سعدیا، مرد نکونام نمیرد هرگز" ....  به من میگفت که مصراع دومش چی میشه؟ ... گفتم: بی‌خیال، خودت چطوری؟؟؟!!!!

از شعرهای فردوسی و داستان رستم لذت می‌برد.... میگفت که یه سایت روسی برای شعرای خوب ایران درست کردم.

نکات:

1- رُمــان، واژه‌های ماجونی را دیگه اصن بلد نبود!!! .... بهش میگفتم "دِرِسِرِهَن"؛ لبخند میزد و میگفت: ok!!

2- رُمــان یه تی‌شرت داشت که روی اون نوشته بود: "چو ایران نباشد، تن من مباد"! بهش گفتم یکی از اینا رو به ما هم بده!!! جوابی نداد!!! فکر کنم یا حرف من رو نفهمید و یا شایدم یابو آب داد!!!!

3- دایی  همه سعی خودش رو کرد تا همه جای شهر و منطقه را به رُمـــان نشان دهد و تا حدی هم موفق بود، اما رُمــان، به این مرحله از عرفان و معنویت نرسیده بود که توفیق دیدار ماجون دوست‌داشتنی من را داشته باشه.

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 1 خرداد1393 |

مــــرد است دیگر، گاهی  دلش جوراب نمی‌خواهد!

مـــردها موجودات پاک طینت، ساده، بی‌آلایش، نورانی!!، با شرافت، خمیده در برابر فشارهای هارمونیک زندگی، با صفا، مهربان، خوش قلب، فداکار و ایضا وفادار، سر زننده به وبالگ و کامنت نگذارنده!!، متاهل و متعهد یا مجرد و متعهد، در مواقعی خاص و نادر الهی و ..... هستند.

فقط مـــردها هستند که آهنگ‌های "جواد یساری" و "عباس قادری"  رو با تمام وجود گوش می‌دهند.

مـــردها هستند که استرس زندگی را از 18 سالگی و اون هم با کیفیت HD می‌بینند.

مــردها هستند که سر ماه که شد، استرس قسط‌های بانکی رو تحمل می‌کنند.

درست است که اکثر مــردها آشپزی نمیکنند؛ اما سرآشپزهای بهترین رستوران‌های شهر و کشور، نشان می‌دهند که مـــردها بخواهند، آشپزی هم میکنند و خیلی خوب هم این کار رو انجام میدهند.

مــردها موجودات مظلومی هم هستند ... در طول سال، فقط یک روز برای مــرد است که در آن روز هم خیلی از خانم‌ها به مراسم اعتکاف رفته و چند روزی را عزلت می‌گزینند و این مــرد نگون‌بخت، نه تنها جورابی دریافت ننموده بلکه برای حاجیه خانم بایستی دسته گل و کادو تهیه نموده و به استقبال ایشان برود تا خدایی ناکرده، خاطر ایشان مکدر نگردد!!!!

و پدر، یکی از زیباترین واژه‌های هستی‌ست که عمود و ستون یک خانواده است و چه زیباست که می‌گویند که پدر همچون خودکار می‌ماند ... شکوه و جلالش را تا آخرین لحظه حفظ میکند و ناگهان روزی میرسد که دیگر نمی‌نویسد!!! 

روز 13 رجب، روز ولادت مولای متقیان، حضرت امیرالمومنین علی (ع) و روز پدر بر تمام شیعیان، مخصوصا پدران مهربان و فداکار مبارک باد.

نکات:

1- بعضی از کامنت‌ها همینطوری پاک میشه؛ مسئولین رسیدگی کنند.

2- وبلاگ ماجون من، 3 تا نویسنده داره ... امیرحسین که پیداش نیست و دایی هم چسبیده به سواحل نیلگون خلیج همیشه فارس و اصن معلوم نیست کجا هَه !!!

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 21 اردیبهشت1393 |

این ماجونایی که بعضی از کلمات را اشتباه میگن؛ مثلا به جای "منجمد" میگن "ممبجد"!!!

اینایی که توی مهمونیا، نصف غذاشون رو دست نخورده میذارن و با عشوه میگن "من سیر شدم"... اینا همونان که توی خونشون با قابلمه دست به یقه میشن و تا آخرین لحظه هم دست بردار نیستند!!!

اینایی که از این گوشی‌های لمسی خریدند و برای سلام کردن باید ازشون وقت بگیری!!!

اینایی که توی محرم وظیفه خطیر سنجش طول هیئات را بر عهده دارند!!!

اینایی که از بیدگل میان تهران و لهجه‌شونو عوض میکنن و تهرانی اصیل حرف میزنند؛ وقتی توی جمع گوشی‌شون زنگ میخوره و می‌بینند که از بیدگله؛ هنگ میکنند و همه کسره و فتحه‌ها رو قاطی میکنند!!!

اینایی که وقتی کله‌پاچه می‌بینند، با یه دست دماغ‌شونو میگیرند و با دست دیگه خودوشونو باد میزنند!!!

این کارمندای تنبل ادارات که یا وقت نمازشونه، یا وقت نهارشون و یا میرن بیرون برای هواخوری و بر ارباب رجوع منت نهاده و 5 دقیقه در ساعت، پشت میز می‌نشینند و خیلی شیک و مجلسی میگن که "باید روال اداری طی بشه"!!!

این مجریان برنامه‌های خانواده که ژست روشنفکری میگیرن در حالیکه سیکل‌شونو با نذر صلوات و ختم انعام گرفتند!!!

این عاقا داوود خودمون که پارسال توی دانشگاه آزاد جادوغ آباد در رشته "شناسایی دقیق امواج در مکان‌های خاص" در مرحله تکمیل ظرفیت پذیرفته شده؛ امسال پشتیبان کانون شده و به همه، کتاب‌های قهوه‌ای کانون را برای موفقیت پیشنهاد میکنه!!!

اینایی که تا توی دانشگاه قبول میشند دیگه نمیشه کنترل‌شون کرد و در هر زمینه‌ای یه سر میرند بالای منبر!!!

اینایی که وقتی از خونه میرند بیرون، بهشون میگی کجا میری؟ میگه بیروووو؛ اینا همونان که موقع اومدن وقتی بهشون میگی کجا بودی؟ میگن: بیروووو!!!!

اینایی که میگن: هــَه خوبَه پسره میره کارخونه؛ دخترم قالی می‌بافَه!!!

اینایی که در ثبت نام یارانه شرکت کردند و بدون استثناء، حقوق‌شون رو زیر 600 زدند؛ اینا همونان که هر هفته رستوران و فست فودشون لنگ نمیشه!!!

اینایی که تا بنزین گرون شد، دبه‌ها را جهت انبارسازی سوخت آماده کردند!!!

اینایی که دوربین 20 میلیونی میگیرن و نهایت خلاقیت‌شون رفتن به کویره و عکس گرفتن در حالت متفکرانه و در توضیحات عکس می‌نویسند: این منم .... زنی تنها .... در آستانه فصلی سرد!!!

این پسرایی که با موتور توی خیابونا میچرخند و با دیدن یه دختر، بطور غیر ارادی تک چرخ میزنند!!!

این چای گلستان که امروز یه بسته‌شو خریدیم و تا بازش کردیم با کله سوسک مواجه شدیم!!!

اینایی که وقتی میخوان برای یه متن وبلاگ کامنت بذارند؛ دقیقا یه خط از متن رو کپی میکنند و برای خارج شدن از نقش هویج، یه لبخند یا گل بلگفایی هم آخرش میذارند!!!

این دایی وبلاگ که امسال عید نیومد و نقش مسی رو توی تیم ما داشت؛ فقط با این تفاوت که قد دایی از مسی بلندتره!!!!!!

این ماجون من، که خیلی مهربونه و دلم براش تنگ شده........  

 

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 7 اردیبهشت1393 |

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... خیلی خیلی خوشحال می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... از خود بی خود می‌شود و اصن بی‌خیال چربی و فشار خون می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... دیگر پایش نمی‌سوزد و شب را راحت می‌خوابد!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... در کسری از ثانیه، خودش را به آشپزخانه و به کله‌پاچه می‌رساند!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... احتمال رویت شدن او در نیمه‌های شب، کنار کله‌پاچه بسیار زیاد است!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... فوق‌العاده مهربون می‌شود!

ماجون من وقتی که کله‌پاچه می‌بیند ... اصن یه وضی!!!

معمولا ماجون من، یک دست کله‌پاچه زاپاس به نیت دایی توی یخچال دارد و یکی از آرزوهاش اینه که وقتی دایی اومد، کله‌پاچه رو بار بذاره و دِرِسِرِهَن  همه به طُفِیلِه دایی دور هم بنشینیمو کله‌پاچه بخوریم...

دایی بدقولی کرد و عید امسال را نیومد و یه چشم  ماجون من به در خونه بود (برای دایی) و یه چشم دیگه‌ش به در یخچال بود!!! (برای کله‌پاچه)...

 ماجون من وقتی که مطمئن شد که دایی نمیاد، هر دو چشمش را به یخچال دوخت تا برنامه کله‌پاچه را عملی کند. شب دوازدهم فروردین بود که پروژه کله‌پاچه کلید خورد و کله‌پاچه برای صبح فردا بار گذاشته شد.

دیگه  ماجون من خوابش نمی‌برد و در ساعات اولیه بامداد مرتبا به کله‌پاچه سر میزد...

من حالا نمیگم که هر کسی بدون اینکه حرفی بزند با یه کتری آب جوش (تصویر بالا) و یه گونی نمک درشت به سمت کله‌پاچه نگون‌بخت حرکت میکرد و یه کتری آب و یه مشت نمک توی قابلمه خالی میکرد و اصنم نمیگم که این افراد  ماجون من، مادر من و از همه مهمتر دایی عباس بودند!!!

خلاصه دریایی از آبگوشت با طعم آب‌های اقیانوس اطلس تولید شد .... بگذریم...

صبح دوازدهم فروردین بود و  ماجون من، چشماش به در خونه بود تا بچه‌هاش از راه برسند و دور هم صبحانه بخورند.

 همه اومدند و صبحانه‌ای بسیار خوشمزه دور هم خوردیم ... دست دایی عباس درد نکنه که هم نون سنگک گرفته بود و هم همه را از نمک‌پاش بی‌نیاز کرده بود!!!

جای کسانی که نبودند هم خیلی خالی بود ... اگه میومدند، مطمئنا می‌تونستند آبگوشت بخورند!!!

نکات:

  1-پیشاپیش روز مادر را به همه مادرای مهربون مخصوصا  ماجون من تبریک عرض میکنیم و آرزوی طول عمر با عزت و سلامتی براشون داریم و آهنگ زیبای نــنـــه جاست فور ماجون من.

2- لغات  ماجون من:

دِرِسِرِهَن = مثلا                                        طُفِیلِه = بهانه

 3-جالب است بدانید که کله‌پاچه، چهارمین غذای چندش آور در جهان می‌باشد!!!! لیست 10 غذای چندش آور در جهان، در ادامه مطلب آورده شده است.... (این تصاویر به افرادی که حساس هستند، توصیه نمی‌شود!!!!!)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 29 فروردین1393 |
سیزده  همیشه از روزهای خاطره انگیز در تاریخ خانه ماجون من بوده .

یکی از علت هاش هم تاریخ تولد بابا جون (همسر ماجون) خدا بیامرزه که دقیقا روز سیزده فروردینه  .

اون روزها از این جنگول  کلاغ بازیهایی جشن تولد ، که  این روزها رسم شده نبود. جشن و  بساط و بزن و  بکوب و کیک تولد و کادو  و این چیزا معنی نداشت .

پچه های ماجون ، خیلی که دوست داشتند تولد باباجون  به یادموندنی باشه ، از او میخواستند روز سیزده اونا را به بیرون  خونه یا دشت و صحرا  ببره و  یک ناهار خوب تدارک میدیدند و حسابی بابا جون را سرافراز  میکردند .

یادمه  گاهی باباجون  روز سیزده  دست بچه هاش که  همه نوجوان بودند میگرفت و به اتفاق ماجون میبرد به امامزاده هلال ابن علی (ع) .

بعد زیارت و خرید وتو راه برگشت ، برای اینکه یک شیرینی تولد هم  بهمون  بده، ما را به  مغازه  فالوده بستنی  فروشی دوست قدیمیش که کنار حرم هلال بود میبرد و فالوده بستنی مفصلی بهمون میداد  و شادمون میکرد.

البته بگم اون روزها انواع شکلات و شیرینی و چی توز و  بستی دایتی و ... نبود و بابا مامان ها هم از دستشون بر نمیومد  همیشه این کار ها را بکنند  و اگه سالی ماهی هم این کار را میکردنددر نوع خودش یک سورپرایز بود ..

اما خاطره اول سیزده :

یک بار با ماجون و باباجون و بچه ها روز سیزده رفته بودیم هلال ابن علی و تو راه برگشت باباجون مارا برد بستنی فروشی.

بستنی اون روز خیلی سرد بود . بابا جون هم چون دندونش مصنوعی بود سردی بستنی ها را حس نمیکرد و تند تند بستنی میخورد  گاهی هم به ما میگفت : چرا اینقدر دست دست میکنید الّا باشید هه بخور بابا  .

بعد چند دقیقه یکدفعه دیدیم باباچون چسبیده به دهنش و به طور مشکوکی داره به چیزی که تو دهنش مونده کلنجار میره  و با اشاره  یه چیزی میگه.

در نهایت کاشف به عمل اومد که دندونای باباجون هم از سردی بستنی یخ بسته و دیگه  نمیتونه اونها را تو  دهانش نگه داره .دندان درد

بعد باباجون گفت : این بستنی ها راچقد سردش کردن ، دندون مصنوعی منم یخ زد .    

تو راه برگشت  ما و بابا کلی به این اتفاق و حرفاش خندیدیم و این تبدیل به یک خاطره شاد شد برامون.

 خاطره دوم سیزده :

یک روز سیزده من و بابا جون تو خونه مونده بودیم و بقیه رفته بودند سیزده بدر .

من چون خیلی فالوده دوست داشتم  کنجکاو بودم  یاد بگیرم فالوده چطوری درست میشه .

اون روز این را از بابا خواستم و او با مهربونی گفت :فالوده درست کردن که کاری نداره بابا . خودم برات درست میکنم.

یادمه  اون موقع مهدی (مهندس کم پیدای خودمون) هم خیلی علاقه به شیرینی پزی داشت و کلا زده بود تو کار شیرینی و راحت الحلقوم . اصلا یه وضعی بود  .من قضیه  فالوده را فوری بهش گفتم و اون هم سریع امد تا فالوده سازی را یاد بگیره .

بابا جون گفت : اول باید نشاسته را با آب مخلوط و بعد پخت و مایع حاصل را از  یک  قیف سوراخ سوراخ مخصوص عبور داد تا رشته رشته بشه و بلافاصله توی آب سرد ریخت تا خودشو بگیره بعدهم شربت و گلاب بهش زد.

همه کارها به خوبی انجام شد فقط قیف مخصوص نبود که مایع را رشته کنه .

گفتیم چکار کنیم که یکدفعه بابا یک قوطی خالی شیرخشک برداشت و با یک میخ تهش را سوراخ سوراخ کرد و مایع  را ریخت توش تا بصورت رشته خارج بشه.

ولی مگه مایع از تو اون سوراخ ها رد  میشد !

همه گزینه ها  روی میز بود  برای خارج کردن رشته ها از توی قیف .

مهدی  ، پیشنهاد داد که با یک  اهرم فشار  مایع را به صورت رشته از سوراخ خارج کنیم .

گزینه اهرم  فشار در این عملیات ، گوشت کوب چوبی ماجون (لهستان فعلی فرهنگستان زبان) تعیین شد و بلافاصله گوشت کوب احضار و به کار گرفته شد.

 

باباجون  قوطی  حاوی  مایع نشاسته را نگه داشته بود و من و مهدی دو دستی گوشت  کوب  بدبخت را در دست گرفته و با شدت و عدت به داخل قوطی میکوبیدیم  .

ترکش های مایع  نشاسته  حاصل از ضربات  مهلک  گوشت کوب به اطراف  بخش میشد و جز قطرات کوچکی از مایع چیزی به عنوان رشته  از ته قوطی خارج نمی شد. اصلا یه وضعی بود . بساط فیلم و خنده ای بود که فضای ایوان خانه ماجون را فرا گرفته بود .

ما دیگر گزینه ای روی میز  نداشتیم  و در برابر  گوشت کوب و قیف  و مایع انعطاف ناپذیر  تسلیم  شده بودیم.

 به این قطرات  گوله گوله  شده  داخل آب سرد بسنده کردیم.کمی شربت و گلاب و یخ به آن اضافه کریم  . یک چیزی شد تو مایه آب ترشاله . بعدش شروع به خوردن اون کردیم و وانمود کردیم که از خوردنش لذت میبریم .

بابا جون  که تو این جور مواقع یک پایه طنز  و کلا آدم شوخ طبعی  بود در نهایت گفت:

میدونید چیه ؟ ما ابزار لازم  برای این کار را نداشتیم  که  کارمون خوب از آب در نیومد.حالا عصر خودم  میبرمتون فالوده بستنی فروشی  دوستم و یک فالوده حسابی بهتون میدهم تا ازش هم بپرسیم ایراد کار مون کجا بوده ،حالا هم زود این بساط را جمع کنید تا ماجون نیومده ببینه.

""روحش شاد باباجون ""

این دو خاطره را تقدیم میکنم به تمام نوه های خوب ماجون من  که در ایام عید امسال  با وجود نبودن در کنارشون  به یاد دایی (عمو) شون بودند .

نوشته شده توسط دایی در جمعه 15 فروردین1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر